کسب درآمد اینترنتی کسب درآمد اینترنتی
با کمتر از ۲ ساعت کار در روز درآمدی معادل ۹۰۰.۰۰۰ تومان داشته باشید
آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

خدایا کمک!!

خدایا به جز تو امیدمون به کی می تونه باشه؟

خدایا ایران رو آزاد کن! دل های سیاه رو رسوا کن. حق رو در کشور ما اصل کن و ریا و نفاق و مردم فریبی رو نابود کن... خدایا عظمتت رو شکر، اینا خواسته های بزرگی هستن در برابر قدرت بی نهایت تو؟؟؟؟


جمعه 29 خرداد ماه سال 1388 توسط سحر | 33 نظر

این روزهای سیاه

همه ی رویاهای شیرین سبز به کابوسی وحشتناک و سیاه تبدیل شدن و چهره ی زشت و واقعی پلیدانی رو که به اسم اسلام هر غلطی که می خواستن کردن و دارن می کنن رو داره نشون می ده ولی به چه قیمتی؟؟؟ لعنت بر کسایی که آرامش و امنیت رو از مردم ما گرفتن...


حالم بدتر از اونیه که بتونم درست بنویسم... یک لحظه فکر مصطفی تاجزاده، مرد خالص و پاک اصلاحات از سرم بیرون نمی ره... خدایا حسابی حواست به این بنده ی دوست داشتنیت باشه که سلامت کاملش رو از تو می خوام...

دوشنبه 25 خرداد ماه سال 1388 توسط سحر | 9 نظر

این خردادهای غیر منتظره

یادمه که چه حال خرابی داشتم در روزهای خردادیِ ۸۴... و ثابت شد که اصلا هم بی دلیل نبوده! همش یاد این مطلبم هستم و بلایی که سرمون اومد...

حالا زبونم بند اومده...


خلاصه به قول قیصر امین پور:

این روزها تنها حس می کنم گاهی کمی گیجم...

                                                        گاهی کمی گنگم...

چهارشنبه 20 خرداد ماه سال 1388 توسط سحر | 9 نظر

خدمتش خواهم رسید!

نوشتنم گرفته ولی هر چی زور می زنم چیزی نمیاد....

اه، این چه طرز صحبت کردنه!؟!؟؟!

منظورم این بود که "بسیار بسیار علاقمند می باشم که مطلبی را در این وبلاگ بنویسم اما به درستی که افکار غیرمنسجم حقیر اجازه ی تراوشات لازمه را نمی دهند، پس تنها جهت آنکه نترکیم این جا را به روز می کنیم تا در فرصتی مناسب خدمت این وبلاگ برسیم!"


سه شنبه 5 خرداد ماه سال 1388 توسط سحر | 19 نظر

دغدغه جدید

این روزها مکعب روبیک باعث شده که من به جز فیس بوک به چیز دیگری هم فکر کنم!


شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1388 توسط سحر | 20 نظر

گشایش

آقای همسر موجب یک کشف بزرگ شدن و اونم اینه که دانیال به شدت به بادکنک گازی علاقه داره!

بادکنک گازی دقیقاً اولین چیزی هست که دانیال به وضوح بهش علاقه نشون می ده، نخش رو دستش می دیم و تکونش می ده و مدت ها باهاش سرگرم می شه و حرف می زنه و ذوق می کنه.

و من هر بار که ذوق دانیال رو می بینم یاد بچگیه خودم می افتم، البته نه به کوچکی دانیال شاید 7-8 سالگی و یاد راهپیمایی!

یاد این می افتم که یک بار بابام من رو با خودش برد راهپیمایی و برای اولین بار بادکنک گازی رو اونجا دیدم و شیفته ش شدم و صاحبش! بعد از اون هر بار و هر سال بابا فقط با این جمله که "اگه بیای برات از اون بادکنک گازی ها می خرم" من رو به راحتی می کشوند راهپیمایی! تا وقتی که دیگه بادکنک گازی دلم رو زد...

حالا همش فکر می کنم چقدر از اون آدما به خاطر "بادکنک" یا شاید چیزی شبیه اون می اومدن راهپیمایی؟!

یکشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1388 توسط سحر | 9 نظر

درمان!؟

نمی دانم چرا زبانِ نوشتنم لال شده!

شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1388 توسط سحر | 5 نظر

مبارک ک ک ک ک ک ک ک ک

 آهای اهالی شهر... خبر دارم، خبر... بیاید میدان شهر... بیاید میدان شهر!


شده یه خبری بشنوین و در جا خشکتون بزنه!؟ از خوشی ندونین چی کار کنین و رسماً قاطی کنین!؟!؟! بعد به خودتون که اومدین و کم کم تونستین هضمش کنین تو تک تک سلول های مغزیتون فرو بره و از ذوق وقت و بی وقت هی به ابعاد مختلفش فکر کنین و برای خودتون حال کنین!؟ اصلاً هیچ می دونین چه جوری می شه که اینجوری می شه!؟

.

.

.

اگه یک دفعه ای بشنوین که صمیمی ترین دوست و همرازتون ازدواج کرده و رفته خونه ی بخت!!! وای که نمی دونین چه کیفی داره!


دوستان خوب و گل من، حدیث نازنینم و مرتضی عزیز، ازدواج قشنگتون رو از صمیمِ قلب تبریک می گم و براتون یه عالمه آرزوهای خوب دارم!


امیدوارم عشقتون هر روز بزرگ و بزرگتر بشه!

آرزو می کنم هر لحظه بیشتر طعم خوشبختی رو بچشین!

از خدا می خوام آرامش و خوشی یک لحظه هم از زندگیتون جدا نشه! 






پ.ن ۱: جهت رعایت کپی رایت عرض می کنم که جمله ی اول برگرفته از فیلم شهر موشها می باشد!


پ.ن۲: عکس تزئینی ست از صابون زدن به دلهایتان خودداری کنید!

پنجشنبه 27 فروردین ماه سال 1388 توسط سحر | 21 نظر

خلاء

چو فردا شود فکر فردا کنم!

جمعه 21 فروردین ماه سال 1388 توسط سحر | 7 نظر

تفاوت از زمین تا آسمان است

سیزده به در پارسال کجا و سیزده به در امسال کجا...

جمعه 14 فروردین ماه سال 1388 توسط سحر | 14 نظر

خلوت


بعضی لحظه ها احساس می کنم فقط من هستم و تو هستی و خدا.


آن لحظه ها را... تو را... خدا را... می پرستم!


پنجشنبه 6 فروردین ماه سال 1388 توسط سحر | 21 نظر

خدایا ممنونم!

فرشته ی من به دنیا اومد!

چهارشنبه 21 اسفند ماه سال 1387 توسط سحر | 23 نظر

اولین ها!

اولین کسی که ما این جا رویت کردیم، آقای باب بود!!! از طرف دانشگاه اومده بود دنبالمون و حسابی مرام کُشمون کرد! از ساعت 2 بعد از ظهر که خسته و کوفته رسیدیم تا ساعت 7 به زور هِی به ما محبت کرد!! بزرگترین حسنش هم این بود که سعی می کرد خیلی واضح انگلیسی صحبت کنه و این کلی به ما اعتماد به نفس داد!!


اولین (گلاب به روتون!) آفتابه ی ما، اینجا شد یه بطری نوشابه ی کوکاکولا که با جمع کردن 8 تا درِش می تونیم یه بطری مجانی بگیریم!!


اولین کشف روانشناسانه ی من، از این اجنبی ها این بود که احتمالاً مشکلی تاریخی و طولانی با شلنگ دارن!! اصلاً هیچ راه آبی در منزل موجود نمی باشد نه در آشپزخانه نه در دستشویی... حتماً خاطره ی بدی ازش دارن، شاید هم اینجا کشف نشده هنوز!! احتیاج به بررسی بیشتر داره!


اولین ایرانی که اینجا دیدیم، خانومِ استادِ امین بودن، یه خانوم خوب و مهربون که باز من خوشحال تر شدم! البته در این شهر کوچیک دانشجویی ظاهراً روی هم ۷-۸ تا ایرانی بیشتر موجود نمی باشید.


اولین کسی که من رو به تحت تاثیر قرار داد، یه خانومی در بخش دانشجویان بین المللی بود که همون روز اول باب ما رو برد پیشش تا اعلام حضور کنیم و این خانوم چقدر احساسات شدید برای من و فرزندمون به خرج داد و گفت ما همه مون (!؟!؟)‌ نگران تو بودیم که با این وضعیت می خواین این سفر طولانی رو بیای و همش به فکرت بودیم و دعا می کردیم که راحت بتونی این سفر رو به پایان برسونی و ... منم همش به بعضی از نزدیک ترین آدمای اطرافم فکر می کردم که وقتی بهشون گفتم یه دفعه جور شد و داریم می ریم فقط شنیدم که: اِ!؟‌به سلامت!

باید یک بررسی هم روی میزان مرگ و میر عاطفه در بین غربی ها و خودمون هم انجام بدم، ظاهراً اون آمار گذشته ها در حال تغییره... نمی دونم!


اولین جانوری که اینجا دیدیم، بعد از اون سگ بدترکیب فرودگاه، سنجاب بود و من چقدر از دیدنش خوشحال شدم و چقدر یاد خوشبختی بزرگی که بابت دوری از اون گربه های مزاحم و تنبل و تن پرور و معروف به پررویی اطراف خونمون، دارم افتادم! وای همش بین دست و بالمون بودن با اون هیکلای بزرگشون و ازشون غافل می شدیم میومدن تو خونه!!!! تمام نفرتی که از اون گربه ها داشتم اینجا به گوگولی کردن این سنجاب ها که البته تعدادشون هم اصلاً کم نیست می گذره! (البته دورادور! من به طور کلی با حیوان جماعت از نزدیک مشکل دارم!!!)


اولین فامیلی که به جز درجه اول هاش از ایران تلفنی به ما توجه کردن عموی امین بودن و چه خوب بود!


اولین دوست نازنین هم در زمینه ی توجه تلفنی حدیث عزیزم بود و مثل همیشه چقدر چسبید.


اولین تخیل من در یک مکان عمومی در اینجا، برمی گرده به اولین بانکی که رفتیم! کنار هر کدوم از کارمندای بانک یه ظرف بود پر از آبنبات چوبی که هر مراجعه کننده ای یکیش رو بر می داشت... فقط داشتم کارمندا و مراجعه کننده های طفلکی بانک های خودمون رو تصور می کردم با آبنباتی در دست... واقعاْ که اینا خودِ مرفه بی دردن!!! اصلاً با همین یه آبنبات می خوان سرِ ما رو گول بمالن!!! نه آقااااااا... این ترفند ها دیگه کهنه شده!!!


اولین طنزی که من اینجا اشتباه گرفتمش خیلی بد بود!!!! رفتیم بیمارستان برای معاینه ی وضعیت فرزند عزیزمون و اونجا هم همش الکی همه خوشحال بودن و نیش ها باز طبق روال. بین سوال هاشون پرسیدن که ما ازدواج کردیم یا نه و به یکباره نیش من به شدت باز شد از این طنز ظریف و به خودم که اومدم دیدم حالا کلی نگاه جدی داره ما رو چپ چپ نظاره می کنه!! حالا روز روزونشون با دلیل و بی دلیل خوشحالنا.... نیشمون رو جمع و جور کردیم و گفتیم با اجازه بزرگترا بله!


اولین آتیش بازی که اینجا دیدیم در تعطیلات قبل از ۲۲ بهمن بود! به جان خودم!!! دستشون درد نکنه که خاطرات کودکی و آتیش بازی های پارک ملت در همین روزها رو برامون زنده کردن! فقط نمی دونم چرا بعدش الله اکبر نگفتن!؟ شاید هم قبلش گفتن و ما دیر رسیدیم...


اولین.... همین دیگه! نصف این مطلب رو خیلی وقت پیش ها نوشته بودم و هی حوصله نداشتم بیام کاملش کنم و بفرستم... پس فعلاً تا همین جا رو داشته باشین!

جمعه 2 اسفند ماه سال 1387 توسط سحر | 36 نظر

طرحی نو!

یک هفته ایه که دور شدیم و نزدیک موندیم.

یک هفته از روزی که از زمین ایران بلند شدیم و می دونستیم حداقل ۴-۵ سالی نمی تونیم بشینیم روی خاکش می گذره...

همه چیز مثل برق و باد اتفاق افتاد. همه چیز مثل معجزه پیش رفت و ما هم با همه ی وجود تسلیم تقدیر او شدیم.
از زمانی که اولین نامه درخواست ادامه ی تحصیل در آمریکا در کمال ناامیدی و فقط به عنوان تیری در تاریکی پر شد، تا زمانی که پامون رو گذاشتیم توی دانشگاه 3 ماه بیشتر طول نکشید. سه ماهی که همش در شگفت گذشت و اعتماد. اعتماد به اونی که ازش قول گرفته بودیم که بهترین اتفاق برامون بیوفته و بهش اطمینان داده بودیم هر چیزی که پیش بیاد با جون و دل می پذیریم و خودمون نه اصراری به رفتن داشتیم و نه به موندن.همه چیز روال خودش رو به سرعت طی کرد و ما هر روز شگفت زده تر می شدیم و هر روز معجزه ی جدید رو می دیدم. از پذیرش و بورس دانشگاه تا مصاحبه ی سفارت و چک امنیتی و ... همه چیز سریع اتفاق می افتاد و خدا مدام قدرتش رو به رخمون می کشید!
این جوری شد که امین به خواسته ش برای ادامه ی تحصیل در یک دانشگاه خوب که هیچ وقت فکرش رو هم نمی کرد که در آمریکا منتظرش باشه رسید و فرزندمون هم براش تقدیر شد که به جای تولد در دوبی، تهران یا کاشان و حتی آران و بیدگل در اینجا به دنیا بیاد! ماه ها داشتیم با جزئیات راجع به تولدش تصمیم می گرفتیم و برنامه ریزی می کردیم و الآن فکر می کنم که خدا چقدر براش این نقشه کشیدن هامون خنده دار بوده! احتمالاً همش تو دلش می خندیده و می گفته شما هر چقدر می خواین تصمیم بگیرین ولی من بالاخره تصمیم خودم رو اجرا می کنم و وقتی بهش وکالت تام دادیم نقشه ش رو برامون عملی کرد و ما رو انگشت به دهان گذاشت!
خدا جون عظمتت رو شکر! نهایتاً ۲ ماه دیگه به لطف خدا فرزندمون به دنیا میاد در کنار پدر و مادر و مادربزرگش! چیزی که همیشه آرزوشو داشتم... خدایا شرمنده مون کردی....

سه شنبه 8 بهمن ماه سال 1387 توسط سحر | 61 نظر

این نیز بگذرد

تا اطلاع ثانوی خیلی خسته م! همین!

دوشنبه 23 دی ماه سال 1387 توسط سحر | 20 نظر

لبخند
ادبیات
خاطره
عکس
نقد
سر راهی!

قالب وبلاگ

فروردین 1382
خرداد 1382
تیر 1382
مرداد 1382
شهریور 1382
مهر 1382
آبان 1382
آذر 1382
دی 1382
بهمن 1382
اسفند 1382
فروردین 1383
اردیبهشت 1383
خرداد 1383
تیر 1383
مرداد 1383
شهریور 1383
مهر 1383
آبان 1383
آذر 1383
دی 1383
بهمن 1383
اسفند 1383
فروردین 1384
اردیبهشت 1384
خرداد 1384
تیر 1384
مرداد 1384
شهریور 1384
مهر 1384
آبان 1384
آذر 1384
دی 1384
بهمن 1384
اسفند 1384
فروردین 1385
اردیبهشت 1385
خرداد 1385
تیر 1385
مرداد 1385
شهریور 1385
مهر 1385
آبان 1385
آذر 1385
دی 1385
بهمن 1385
اسفند 1385
فروردین 1386
اردیبهشت 1386
خرداد 1386
تیر 1386
مرداد 1386
شهریور 1386
مهر 1386
آبان 1386
آذر 1386
دی 1386
بهمن 1386
اسفند 1386
فروردین 1387
اردیبهشت 1387
خرداد 1387
تیر 1387
مرداد 1387
شهریور 1387
مهر 1387
آبان 1387
آذر 1387
دی 1387
بهمن 1387
اسفند 1387
فروردین 1388
اردیبهشت 1388
خرداد 1388

RSS 2.0
تعداد بازدیدکنندگان : 339440

Design By Parstheme