سحر
آرشیو
موضوع بندی

بابا لنگ دراز Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387
بیمارگی 2 !
1- سحر مدت هاست که بیمار است!
2- سحر ویروسی شده است و همسرش حتی یک آنتی ویروس مناسب هم نتوانسته به روی نصب کند!
3- سحر در هفته ی گذشته 4 تا تزریق به رگ و 4 تا تزریق به عضله داشته و مقدار زیادی شیشه ی شربت سینه را سر کشیده و قرص های فراوانی بلعیده ولی هیچ کدام جوابی نداده!
4- سحر دیروز به طور مستاصل در حالت خفقان از سرفه وسط کلاس زبان از موسسه بیرون پرید و از یک داروخانه پایین تر از موسسه زبان، بدون نسخه ی پزشک 4 تا آمپول سفوروکسیل 1500 (یعنی خیلی آنتی بیوتیک!!! یعنی بابا بزرگ پنادر اینا!!!) با 4 تا سرنگ گاوی گرفت و به درمانگاه آن طرف خیابان موسسه ی زبان رفته و یکی از آن ها را تزریق کرد که به جهت گاوی بودن آمپول تزریق آن 20 دقیقه طول کشید!!!
5- بعد از 2 هفته تلاش پزشکان مختلف روی سحر بالاخره همان آمپول گاوی (فکر کنم دیگه زشته که اینقدر دارم تاکید می کنم آمپولش گاوی بود!!! شما لطف کنین تو دلتون دور از جون رو بگین!) اندکی حال سحر را بهبود بخشید و علیرغم التماس اطرافیان جهت بی خیال شدن 3 آمپول دیگر امروز به سراغ آمپول بعدی می رود!!
6- سحر شنبه ی هفته ی گذشته برای اولین و آخرین بار در این ترم تحصیلی لطف کرده و به دانشگاه رفته و تصور می شود که همان کلاس به سحر نساخته و باعث این بیمارگی شده!!
7- سحر سعی خودش را می کند که تا آخر ترم به دانشگاه نرود ولی قول می دهد کتاب هایش را بخرد که شاید در امتحانات پایان ترم به دردش بخورد!
8- سحر در کمال وفور "رو" 20 واحد درسی اخذ نموده و نتیجه اینکه باز هم در دوران امتحانات با این وضع دانشگاه رفتنش بساط خواهیم داشت!
9- از همه ی دوستان و آشنایان و بستگان تقاضا می شود (التماس می شود و حتی بیشتر!!!) که در طول امتحانات (19 خرداد لغایت 4 تیر) بی خیال سحر شوند و بگذارند که به درد خودش بمیرد!!!!! (البته پدر و مادر سحر و آقای مهربانی به جد از این قاعده مستثنی هستند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

دوشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1387
جورواجور از سحر

پیامک

(نیاسر)


آقای خرچنگ!

(در جوی زیبای نیاسر)


آسمان... توت... و دیگر هیچ!

( درهمین نزدیکی)


جمعه 30 فروردین ماه سال 1387
اعتماد!

سلام!

یه چیز خیلی عجیب اما واقعی!! من تازه یاد گرفتم که باید به خدا اعتماد کامل داشت!!!

یعنی هزار بار اینرو شنیده بودم ولی تازه معنیش رو فهمیدم! اینکه مطمئن باشی هر اتفاقی که میوفته و افتادنش دست تو نبوده حتماْ حتماْ بهترین اتفاقی بوده که خدا خواسته! اینکه هر وقت که خدا بخواد برات بهترین شرایط رو جور می کنه و اینک هر وقت بخواد به راحتی از هر جهت تامینت می کنه به شرطی که تو بهش عمیقاْ اعتماد کرده باشی!

تازه فهمیدم که تو زندگی چقدر نگرانی بی مورد داریم و فقط همون اعتمادس که آرامش کامل رو میاره!

من همیشه این چیزا رو می دونستم ولی انگار تازه الآن میفهممشون! به طرز عجیبی این حس اعتماد در من ریشه دوونده و آرومم می کنه! حتی خیلی از حوادثی رو که همیشه نگرانشون هستم رو برام الهی جلوه می ده!

فکر نمی کنم تونسته باشم کل منظور و حسم رو بنویسم ولی خیلی دوست داشتم که راجع به این حس خوب بنویسم و برای همتون آرزوی پیدا کردن این حس اعتماد رو بکنم

پ.ن.۱: الآن کلی شرمنده ی خدا هستم بابت موقع هایی که همش تو دلم می گفتم: "نَکنه...." الآن می فهمم که همیشه خدا تو جواب "نکنه" های من می گفته: "مگه تو بهم اعتماد نداری..." و من حتماً نمی شنیدم که بازم تو یه جای دیگه میگفتم "نکنه...."

پ.ن.۲: حالا می فهمم که توکل یعنی همون اعتماد...

پ.ن.۳: لطفاً کسی به مواردی از قبیل از تو حرکت از خدا برکت اشاره نکنه که حرفم اصلاً اون طرفا دور نمی زنه!!

 

 


دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387
کنف

یه پشه که ۳۵ دقیقه داشته در گوشِت سخنرانی می کرده رو، تو هوا می گیریش و یه لبخند خیلی فاتحانه هم می زنی و وسطای لبخند فاتحانه ت مشتت رو باز می کنی که جنازه رو ببینی و بیشتر به خودت افتخار کنی که جناب پشه پر می کشه و با صدایی شبیه "هه هه هه" به ریشت می خنده و می ره یه گوشه زیر نظرت می گیره تا یه وقت مناسب دیگه!

حسی بدتر از این تو دنیا هست!؟

همیشه غلیظ ترین " اَه " های من تو همین لحظه شنیده می شه!!!


یکشنبه 18 فروردین ماه سال 1387
بی خیال لطفاً!

این فرم افتتاح حساب دیروز در مقابل دیدگان ما قرار گرفت:



می تونم التماس کنم بانکداریِ الکترونیک رو بی خیال بشین!؟!؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
Online Friends
تعداد بازدیدکنندگان : 215779


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها