X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 9 تیر‌ماه سال 1382
توسط: سحر

تحرک ... !؟

سلام!

اول از همه بگم که یک دوست خوب دیگه هم منت بر سر ما گذاشتن و وبلاگ نویسی رو شروع کردن که به سارای عزیز خیلی خیلی خوش آمد می گم و منتظر مطلبهای خیلی خوبش هم هستیم!

یک رویداد اجتماعی دیگه! :

توی اتوبوس خانوم مسنی سوار می شن و یک خانوم فداکار از جاشون بلند می شن:

خانوم فداکار: بفرمایید خانوم شما بشینین.

خانوم مسن- نه ممنون خوبه همینجا

: نه خواهش می کنم بفرمایین بشینید براتون بهتره

- خیلی از لطفتون ممنونم (می رن که بشینن!)

:(در حال بلند شدن) ببخشید فقط اینجا یه خورده آفتابه (شرمنده،‏ منظور اینه که آفتاب به این قسمت زیاد می تابه!)

اِِِِ ِ ِ ، پس همینه که بلند شدین که من بشینم اگه سایه بود که پا نمی شدین ...-

: نه خیر خانوم، اگه سایه بود هم من باز بلند می شدم...

- نه چون آ‏فتاب بود بلند شدین ...

...

و نهایتاً هر دو به حالت قهر پشتشون رو کردن به هم...!!!!!!!

و چقدر بده که سحر حتی تو این جو سنگین هم نمی تونه جلوی خندش رو بگیره و باید مورد چپ چپِ این موجودات عصبانیِ بامزه قرار بگیره!! ولی اشکالی نداره ارزش چند لحظه خوشی رو داره!

بعد از اینکه یه خورده جو سبکتر شد هم شروع کردن راجع به بعضی از معضلات اجتماعی بحث کردن من هم به دلیل جلوگیری از خنده ی بیشتر سعی کردم اصلا گوش ندم چی میگن، فقط وسط این بحث یک خانومی که داشتن به این حرفا گوش می کردن رو به من با حالت خیلی عصبانی گفتن: “ما هنوز ... “ و ادامه ندادن و من فکر کردم دارن دنبال جمله می گردن و به کمک احتیاج دارن!! اولین چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم!  :“ اندر خمِ یک کوچه ایم!!؟؟“ نمی دونم اصلا چرا اینو گفتم!! و این خانوم نه چندان مهربون عصبانی تر فرمودن :   “ نه خیر......، هنوز در دوران ابلهیت به سر می بریم!!! منم خیلی جدی گفتم: “آها، از اون نظر!!!“ و خیلی خودمو کنترل کردم که باز نخندم و گرنه اینبار دیگه حتما کتک خورده بدم!!

بعد اینکه چهارشنبه امتحان همون درسی رو دارم که ترم پیش اون اتفاق هیجان انگیز براش افتاد! این مسئولین دانشگاه نمی فهمن که نباید باز ساعت 8 اون امتحان رو برای من بذارن ، فرناز که از اون موقع برای هر امتحانی که ساعت 8 داشتیم تلفن کرده و چک کرده که خوابم یا بیدار! دستش درد نکنه! برای روز چهارشنبه هم قراره با یاری دوستان بالاخره یه جوری به این امتحان برسم! پریسا می گفت حاضرم از شب قبلش بیام خونتون خودم ببرمت سر جلسه، ببینم بالاخره این امتحان رو می دی یا نه! لیلا هم از دیگر نیروهای داوطلب بود! دیگه کسی در این مورد به من اعتماد نداره! البته پیش خودمون بمونه که شدیداً حق دارن! امروز صبح هم که ساعت 8 امتحان داشتم فرناز ساعت 7:30 زنگ زده با حالت اضطراب! که سحر بیداری!!؟؟ می گم بابا نزدیک دانشگاهم دیگه میگه  پس چرا جواب نمی دی من نگران شدم زنگ زدم پریسا اونم زنگ زده باز خونتون گفتم هنوز تو رختخوابی و ... باز یک شهر به هم ریخت، بد جوری سابقه دار شدم در این زمینه!

یک توضیح کوچولو هم بدم که من اینجا صرفاً چیزایی رو می نویسم که در همون لحظه تو ذهنمه و کاری به این ندارم که مطالب مفیدی هستن هدف مشخصی رو دنبال می کنن و به درد کسی می خورن یا نه و ... شاید از نظر خواننده ای که دنبال مطلب خاصی می گرده چندان این خوب نباشه ولی این بلاگ فعلا قصد نداره در قید و بند خاصی قرار بگیره اگه خوب نیست ببخشید دیگه!

و اینم می دونم که الان با وجود داشتن 2 تا امتحان سنگین حضور بیشتر در اینجا خوب نیست!

از این به بعد نظر خواهیِ بیشتر مطالب برداشته می شه و برای رعایت دموکراسی و انعکاس نظرات سازنده (!!) در قسمت پیامهای شما، در ستونِ سمت راست از صحبت های خوبتون استفاده می کنم!

موفق باشید و سحر خیز!