X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 5 مرداد‌ماه سال 1382
توسط: سحر

کوچه . . . . . پ !

سلام،

یک دوست متن زیر رو برام تو دفترم نوشته بود . . . یاد دوران مدرسه بخیر! شاید خودش هم اینجا بخوندش، نوشته ای که برام پر از حسِ شیرین بود و تحرک . . . ازش ممنونم به خاطر یک دنیا حس خوب . . .

به قول پدر محترمِ IQ دوست خوب مثل درشکه تو هوای بارونی کمیابه و ممنونم از خدا که تو زندگیم حتی تو بارون شدید، یه درشکه یه گوشه ای برام نگه داشته!

(برای هممون نگه داشته! اگه یه خورده به خودمون زحمت جستجو بدیم!)

* * * *

یا لطیف

حضور خلصه ی مهربان یک عبور،‌ نسیم معطر یک احساس آرام، آرام از فضای غبار گرفته ی خاطرم می گذرد. بویی آشنا دلم را می فشارد و بر دلم می نشیند. گرمم می کند و ذره ذره باوری سبز را بر دلم می نشاند که به یادآورم و به تو بگویم که آیا به یاد می آوری :

و تو آیا به یاد می آوری، آن روز را که از یکدیگر رنجیدیم!؟ همان نوشته ی سفید، همان خاطره ی مشترکمان؛ خاطره ای است که همیشه در مقابل دفتر زندگیم قرار دارد .

چرا از وقتی گفته اند بزرگ شدیم همه ی صداقت کودکیمان را فراموش کردیم؟ چرا همه ی سادگی و لطافتها را لای بقچه ی خاطرات پیچاندیم و به صندوق ذهن سپردیم؟ اصلاً که می گوید ما بزرگ شده ایم؟ ما تنها دلتنگیهایمان بزرگ تر شده اند و غربتهایمان، با هم غریب شده ایم! چرا این همه قیافه ی رسمی به خود گرفته ایم؟ چرا ساده و صمیمی همه چیز را نمی پرسیم؟ بیا روزهای لطیف کودکی را فراموش نکنیم، بیا خجالت نکشیم و اگر کسی به احساسمان سیلی زد و عاطفه مان را کشت مثل بچگی هامان بلند بلند گریه کنیم، کودک دل را از اسارت در بیاوریم،‌ بگذاریم کنجکاوی کند، کشف کند، پیروز شود و گاهی زمین خورد و گریه کند. بیا بقچه های خاطرات را بگشاییم و در صداقت آن روزها نفسی تازه کنیم. بیا آرزو کنیم، آرزوهای بزرگ؛ مثل آن وقتی که دلمان می خواست قدمان آنقدر بلند شود که ستاره ها را بچینیم. بیا آرزو کنیم کودکِ دل هیچگاه بزرگ نشود . . .

 

* * * *

چند ثبت واقعه جهت ماندگاری!:

+ لیلا جون بازم می گم: انسانهای فرهیخته هر عمل شرافتمندانه ای رو با افتخار انجام می دن حتی اگه اولش با خالی کردن . . . آب گرم . . . شروع بشه!!!!  (خارجی گفتم!!)

+ + منای عزیز بازم خوشحالم از اینکه بارها و بارها بهمون ثابت شد که هم ردیفان در این وادی بسیارند!! (به خصوص با وجود عواملی مثل روشا و هدی!!)

+ + + ناناز، اینو فراموش نکن که بیرون زدن رگ دستِ یک نفر هم می تونه تقصیر شما باشه! مراقب ستاره ها باش . . . !!!

+ + + + رها هم که باز داره می ره . . . نه، یعنی رها ، باز که داری میری! امیدوارم بهتون ” خیلی “ خوش بگذره و حتماً چهارشنبه برگردی!  دلمون باز براتون تنگ می شه، اصلاً نگران جریانات اونجا هم نباش، اندکی صبر . . . !!!

با، زی زی هم هماهنگ شد، با محاسبه ی مسافت و زمان فرمودن سه شنبه صبح تا سماور اینجا جوش بیاد چند لحظه ای خدمت میرسن . . .!

+ + + + +اینم مخصوصِ قافله ی عمر

* * * *

فکر کنم این یکی نظر خواهی سمت راست دیگه مشکلی نداشته باشه، البته امیدوارم!

اینم الان چشمم بهش افتاد پس می نویسمش در آخر : کجا حیات به اندازه ی شکستن یک ظرف دقیق خواهد شد!؟
(کاشکی خودِ سهراب الان بود و می گفت که وقتی شعر می گفته اصلاْ منظورش چیزی که ما الان فکر می کنیم نبوده . . .!)