X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 11 تیر‌ماه سال 1383
توسط: سحر

قاصدک

داشتم جزوه ی یکی از درس های عزیز رو برای اولین بار روز قبل از امتحان نگاه می کردم که یک قاصدک اومد نشست وسط جزوه! منم بهش گفتم: "قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟

از کجا، وز که خبر آوردی؟"

قاصدک جوابمو نداد و فقط چپ چپ نگاهم کرد!

منم برای اینکه کم نیارم بهش گفتم: "انتظار خبری نیست مرا...برو آنجا که ترا منتظرند!"

اونم محکم تر نشست سر جاش و تکون هم نخورد!

منم دیگه سر به سرش نگذاشتم، یادم افتاد که گیر دادنِ من به قاصدک ها سابقه ای طولانی دارد!

 

یادم اومد که 4،5 ساله بودم که (حالا هِی باز بگین سحر حافظه ش ضعیفه!) تو حیاط خونمون یک قاصدک دیدم، خواستم بگیرمش باد اومد و منم رفتم دنبالش...بالا رفت و پایین اومد و منم بالا رفتم و پایین اومدم و تند می رفت و منم می دویدم....تا افتاد تو استخر! خب معلومه که منم افتادم تو استخر!!! بعد خوب که فکر کردم دیدم دارم خفه می شم! و برادرِ محترم با شنیدن سر و صدا به سانِ یک ریزعلی خواجوی به نجات من شتافت!(سارا فکر کنم از همون موقع بود که منو از آب گرفتن!!!)

 

بعد هم جزوه ام رو گذاشتم کنار و گفتم برای الآن کافیه دیگه!

 

*    *    *

 

چقدر خوبه که استادی با این استدلال که:"این ترم به زور تحملتون کردم و دیگه نمی خوام ریختِ هیچ کدومتون رو ببینم" همه رو پاس کنه! من واقعاً لذت می برم این همه عشق و علاقه رو بین اساتید و دانشجویان می بینم!