X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 16 اسفند‌ماه سال 1384
توسط: سحر

در و دیوار و ...

 

(از در و دیوار نوشتم، حوصله ندارین نخونین! اصلاً چیزِ خاصی رو از دست نمی دین!)

سلام

چند روزٍ که دوست دارم یه چیز خوب بنویسم ولی نمی شه، البته چند روز پیش یه چیزایی نوشتم البته نه برای اینجا، شاید همون یه خورده خیالمو راحت کرد. نه بابا! اینا حرفه! همت....!همت نبود!

الآن نیومده بودم چیزٍ خاصی بنویسم ولی دارم فکر می کنم چه ایرادی داره منم یه خورده خاطره تعریف کنم؟!؟!!؟

امین و ادیب دارن تکرار اسکار رو می بینن، منم اومدم ببینم علی آنلاین هست که با مامان حرف بزنم که دیدم نیستن! پیغام گذاشتم که اگه تا یک ساعته دیگه اومدن خبرم کنن! چندان علاقه ای به دیدن اسکار ندارم باز اگه اختتامیه ی خیلی بی خود سانسور شده ی فیلم فجر از شبکه ۲ بود فکر کنم باز انگیزه ی بیشتری برای دیدن داشتم!

امروز کلاس زبان داشتیم، کلاسی که در عین سطح پایینش حس بدی رو القا نمی کنه! همونیه که گفتم ترم پایین قبولم کردن! تو همین آموزشگاه هم تقاضای تدریس کردم که فعلا در مرحله ی اول موافقت شده که برم دوره ی معلمی رو ببینم!

یه کار بامزه ی دیگه هم تو یه شرکت تبلیغاتی فرهنگی پیدا کردم که اصلا بعید نیست که قطعی بشه، می خوایم بزنیم تو خط تجارت!!

از بس که فرناز پیگیری کرد سراغ همین کارا هم رفتم، همش دعوا می کرد که خیلی تنبل شدی و پاشو یه کاری بکن و ... منم که حساااااس گفتم چشم! (چند روز پیش دیدیم پشت یه موتوره خیلی فرسوده نوشته منم که حساس!!!)

یعنی با حرفهای فرناز بیشتر عذاب وجدان گرفتم دقیقا حس یک انگل جامعه رو داشتم! تا قبلش داشت خوش می گذشتا! امان از دوست خوب و دلسوز! (فرناز جون دوسِت دارما!!!!)

دانشگاه پیام نور هم که بعد از سال ها یه دفعه به ما که رسید آسمون تپید...نه ببخشید یعنی به ما که رسید فهمید که داره با سیستم فراگیر بیشتر ضرر می ده و فعلا که 7 ماه ثبت نامش رو انداخته عقب! بعد فکر نمی کنه که من باید یه سری دیگه به همه جواب پس بدم که چرا معماری رو ول کردم و کار این دانشگاه ها هم که معلوم نیست و ....!!! اما من باز از همین تریبون اعلام می کنم که ذره ای از کاری که کردم پشیمون نیستم...ذره ای!!!

آخرِ هفته قراره اگه بالاخره پدر محترم افتخار بدن تشریف بیارن اینجا در خدمتشون باشیم، حوصله شون همراهی نمی کنه تنهایی تشریف بیارن این راه رو،برای همین دنبال یک همراه داریم می گردیم فعلا (بعضیا به خودشون نگیرنا....پیدا می کنیم خودمون!!)

برای عید هم دوست داشتیم بریم اهواز! بالاخره امروز بعد از تلاش فراوان کسی رو که باید برای جا باهاش هماهنگ می کردیم رو پیدا کردیم که فرمودن ایشالا برای اول دی سال دیگه زنگ بزنین جا براتون پیدا می شه! فکر کنم بالاخره یه تور تهران بگذاریم به قول سمانه! چون تهران تنها جاییه که عید خلوت می شه، البته شیراز رو که حتما می ریم ولی ترجیح می دیم هفته ی دوم باشه که خلوت تر بشه، پارسال عید که شیراز بودیم رتبه ی اول رو در شلوغی آورد!!! وحشت ناک شلوغ بود! حافظ و سعدی رسما از مردنِ خودشون پشیمون شدن!!

بعد دیگه....آها...یه خورده عذاب وجدان خونه تکونی هم داشتم که امروز لیلا جونم خیالم رو راحت کرد! گفت خونه ای که تازه 6 ماهِ داره ازش استفاده می شه خونه تکونی نمی خواد!!!

۴ تا کتاب هم از ملیکا دزدیم، الآن دارم رستاخیزِ کریستین بوبن رو می خونم، فوق العاده دوست داشتنی و آرام بخشه...فوق العاده! احتمالاً یه چیزاییش رو اینجا می نویسم!

خیلی هم دلم برای رها تنگ شده و دوست داشتم باهاش حرف بزنم دیروز می خواستم بهش زنگ بزنم که کارت تلفنمون که 8 ساعت اعتبار داشت در کمال وقاحت گفت که تاریخ مصرفش تموم شده!!!!! خوبه هر هفته با سارا حرف می زدیما....ببین سارا خانوم هی بهت می گفتم قطع کن ما بهت زنگ بزنیم بی خود نبود!!

دلم برای منیژه هم خیلی تنگ شده، تیبا هم، بقیه هم!

آها......فهمیدم چرا اینقدر الکی نوشتم!!!!!!! چون امروز موش (!!!) و صفحه کلید جدید خریدیم خوشحالم!!!!!