X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1385
توسط: سحر

تولد

دیشب مهتاب بساطش رو خونه ی ما پهن کرده بود، سحر بساط مهتاب رو جمع کرد، اتفاقی که از بیست و سه سال پیش تا الآن داره می افته!!

بیست و دو تموم شد (یا بیست و سه!؟!؟)، حیف شد! خیلی دوستش داشتم، علاقه م به عدد 22 مال خیلی وقته پیشه، اما واقعا مهم ترین سال زندگیم شد. آغاز زندگی مشترک با عشقم، تغییر جهت زندگی علمی و اجتماعی و حتی محل سکونت و خلاصه خیلی چیزای تلخ و شیرین دیگه!

ممنونم اول از همه از عزیزترین محبوبم همسر ماه و مهربونم!

بعد،

الهه جون نازنینم (بهترین مهربون مامان جون دنیا!) ، بابای جدی اما لطیفم و خیلی خوبم (آفرین بابای خوب!!)!، برادر خوبم و خانوم نازنینش، سارای راه دور و عزیز و نازنینم! داداشی کوچولوی گنده شده! مادر بزرگ باحال و اهل حالم، دوست واقعیم حدیث عزیزم، صفیه ی مهربون و همسر محترمش و در دوربینشون!!، خاله ی یک پارچه محبتم، غزاله ی مهربون ترم و هانیه ی دخی خاله جونم با بهترین خاطره ی اردک آبی، ملیکای انیشتنم با گوگل! منای دوست جونم که هیچ وقت از بودن باهاش سیر نمی شم! دوست قدیمی و با معرفتم زهرای خشن! ، روشنفکرترین عمه ی عزیز دنیام!، عارفه ی خوب و خونسردم، فاطمه ی شوخ و خوشحال و گاهی به طرز عجیبی بی حالم! آقا مرتضی زحمت کش و ایتالیایی، هانیه ی عزیزم که غیر منتظره ترین تبریکی بود که دریافت کردم، جاست فِرِندم فرناز خانوم! اطهر مهربونم با احساسات شدید و تکان دهنده ش، مهرنوش نازنینم که این همه رمانتیک شدنش برام باور نکردنیه! و دوست مهربونی و ندیده ای که نمی دونم چرا خیلی دوستش هم دارم شیمای عزیزم (طلوع بعد از سحره؟!؟! )، دوست قدیمی و خیلی بامعرفت دیگه نگین عزیزم.