X
تبلیغات
رایتل
جمعه 14 مهر‌ماه سال 1385
توسط: سحر

آی نسیم سحری....

الآن خوندم....دو روز گدشته...عمران صلاحی در گذشت...


 دلم گرفت، فقط دو باری دیده بودمشون، یه بار تو جلسه ی یادم نیست کدوم N.G.O اما تو پارک نظامی گنجوی توانیر و یه بار هم نمایشگاه بین المللی کتاب، غرفه ی دارینوش و یک امضا اول یک کتاب..... اما بارها با شعرهاشون شگفت زده شده بودم و به وجد اومده بودم...


صب زود
وقتی که باد
تو کوچه صداش میاد
می رم و فوری درو وا می کنم
داد می زنم:
-آی نسیم سحری!
یه دل پاره دارم
چن می خری؟

و

اگر قرار نبود
آن در گشوده شود
چرا کلیدش را برنداشتند.
اگر قرار نبود من میوه بچینم
چرا در باغ
تنهایم گذاشتند.


و

چشمه خشک نیست
آب از صافی دیده نمی شود
با سنگریزه ای
آب را ببین!