X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 29 آذر‌ماه سال 1385
توسط: سحر

سرگرمی!

صبح با هزارتا تلفن که به آقای همسر می شه از خواب بیدار می شی و باز هِی می خوابی! دوست داری خودت از خواب بیدار شی، نکه تلفن به زور بیدارت کنه. بعد آقای همسر میاد به هزار روش، با سر و صدا و شعر و آواز بیدارت کنه، ولی باز می خوای به زور بخوابی که خودت از خواب بیدار شی، به خصوص که هزاران کار مختلف داری و در این مواقع اصلا خواب مستحب که نه...واجبه! ۲۶ ثانیه ست که خوابت برده که باز تلفن زنگ می زنه، آقای همسر اینبار با لبخند فاتحانه تلفن به دست میاد....بله، خاله جون هستن و باید سرحال صحبت کنی که مثلا ساعت هاست که بیداری. آقای همسر هم که دیگه خیالش راحت شده که حتماً بیداری با قلبی آرام خداحافظی می کنه و می ره دنبال یه لقمه نون حلال!
تو همون رختخواب حرفهاتو می زنی و قطع می کنی و میای جلوی آیینه و الکی با موهات که دیشب بعد از ماه ها اونم به لطف و اصرار صفیه سشوار شده، وَر می ری و واسه خودت ذوق می کنی که داری وقت تلف می کنی.
دست و صورتی آب می زنی و مسواکی و به طرز بی خودی جلوی تلویزیون کشیده می شی و کنترل رو دستت می گیری که صدای اس ام اس بلند می شه: صفیه: سحر جان بیداری؟ یاد همون هزار تا کارت و یازده کتاب بازنشده و امتحانای ۱۵ روز دیگه و ترجمه ی اون کتاب و عروسی جمعه میوفتی و می پری رو تلفن که زنگ بزنی به صفیه و یک ساعت سرش انواع غُرهای دنیا رو می زنی و صفیه هم سعی می کنه انواع روحیه های دنیا رو بهت بده ولی تو بی خیالِ غُرهات نمی شی، دیگه اعصاب خرد کن داری می شی! بیچاره صفیه قربانی همه ی فکرهای کج و کوله ات می شه و دیگه حالِت بهتره و قراره که بری درس بخونی....اول صبحانه! وسائل صبحونه رو که هیچ وقت نمیاری بچینی رو میاری که تلفن زنگ می خوره: الو....سلام....خوبی؟ نشناختی؟ سمانه ام........فکر میکنی.... سمانه؟؟! ....آها سمانه! یه زمانی صمیمی ترین دوست دبیرستانت بوده و یک سال نیمی می شه که ازش هیچ خبری نداشتی! کلی ذوق می کنی و یک ساعتی هم جبران این یک سال رو می کنین. به خصوص که اینقدر هم به موقع زنگ زده!
بعد از تلفن که صبحونه ات رو هم باهاش خوری و دیگه شارژِ شارژی (مثل متین که باتری قورت داده بود و شارژ شده بود! ) می ری جزوه ی اقتصادت رو دستت می گیری: «اقتصاد کلان...حسابداری ملی ابزاری ست که....» سمانه گفت حمیده ازدواج کرده! چه جالب! «از طریق ثبت جریان ها و موجودی های اقتصادی....» باید از خانوم توتونچی بپرسم پدربزرگ سمانه رو که کاشونی بوده می شناسه!؟ «عملکرد اقتصاد را ترسیم می کند....» خدا رو شکر بازم صدای اس ام اس میاد و باز می پری طرفش به امید یه راه نجات دیگه! منیژه: بیا ای دل کمی وارونه گردیم، برای هم بیا دیوونه گردیم، شب یلدا شده نزدیک ای دوست، برای هم بیا هندونه گردیم! پیشاپیش یلدات مبارک! کلی هیجان زده ی منیژه می شی که دلت براش یه ذره شده ! خودت رو کنترل می کنی و بهش زنگ نمی زنی و به یک اس ام اس تشکر اکتفا می کنی.
باز جزوه ی اقتصاد و ........ احتیاج به دستشویی!! چه خوب! بعد در گلاب به روتون هم به طور اتفاقی حتی تصمیم می گیری دستشویی-توالت رو کامل بشوری!!! تموم که می شه صدای اذان داره میاد، خب معلومه که وضو می گیری و نماز می خونی.
بعد با شکمی گرسنه و وجدانی ورم کرده پنجره رو جهت ورود اندکی اکسیژن باز می کنی و می ری سراغ جزوه ی اقتصاد....دیگه خیلی مرام گذاشتی و ۶ صفحه ای درس خوندی، پس وقت ناهاره! حالا همیشه به زور خونه تنها ناهار می خوریا! بعد از ناهار باز زحمتِ چند صفحه ی دیگه رو هم به جان می خری که می بینی چشمات داره سنگین می شه.... ساعت ۱:۳۰شده! چه خوب که کلاس ۱:۳۰ رو نرفتی! ولی ۳:۳۰ رو دیگه باید بری....پس برای این مدت، چی بهتر از کامپیوتر!؟ میای و طولانی ترین پست اخیرت رو می گذاری، فقط برای اینکه کمتر به کارای دیگه ت برسی....