X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 27 خرداد‌ماه سال 1387
توسط: سحر

در این عصر ارتباطات...

(موبایل فریادزنان سحر را صدا می زند!)
سحر: بفرمایید...
صدا: سلام
سحر: سلام
صدا: الهه خانوم؟
سحر با تفکر و تردید: دخترشون هستم!
صدا با هیجان: اِ ِ ِ سحر توئی!؟ حالت خوبه؟
سحر متعجب: ممنونم ببخشید شما!؟
صدا خوشحال: من فریده هستم! نمی دونستم این شماره ی توئه من تو دفتر تلفنم به اسم مامانت نوشتم!
سحر همچنان متفکر و متعجب: ببخشید من هنوز شما رو به جا نیاوردم!
صدا یه خورده جدی تر: فریده، دختر عمه ت...
سحر هنوز داره فکر می کنه به شدت... صدا ابداً آشنا نیست!
صدا لطف می کنه و ادامه می ده: دختر عمه اعظم...
و سحر از اونجاییکه 4 تا عمه بیشتر نداره لطف می کنه و یادش میاد که عمه اعظم فقط یه فریده داره... ولی تا آخر تلفن همش فکر می کنه که صدای فریده که اینطوری نبود و آخرش به این نتیجه می رسه نکه تا حالا صداش رو پای تلفن نشنیده و خیلی وقت هم هست که خودش رو ندیده...

(واقعاً کی اسم این عصر رو عصر ارتباطات گذاشته!؟)

پ.ن۱: فریده زنگ زده بود که برای سه شنبه ما رو منزلشون دعوت کنه و اصرار اصرار که باید بیای! نکه سحر سه شنبه و چهارشنبه روی هم 3 تا امتحان نداره و اینبار هم علیرغم التماس های پیشاپیشش خاله ی مسافر رو نداشت وسط امتحانا و یک مسافر مکه هم نداره که بچه هاش رو به اون سپرده و الهه خانومشون هم تشریف نیاوردن که سحر هنوز ندیده شون و یک استادی هم تقاضا نداره که سحر تو امتحاناتش هم بره اونجا نیمه وقت کار کنه و یه عمبه ای هم تقاضا نداره که شبا برن پیک نیک که از دلتنگی خالش یه خورده خلاص بشه ... فقط مهمونی فریده رو کم داره!


پ.ن۲: خداییش از شنیدن صداش خوشحال شدم... هیچی نباشه دختر عمه ست دیگه... خوبیه فامیل اینه که هر چقدر هم که باهاشون در ارتباط نباشی بالاخره تا آخر عمر باهات هستن، مثل دوستایی نیستن که برن و مفقودالاثر بشن... در این عصر ارتباطات!