X
تبلیغات
رایتل
شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1387
توسط: سحر

یک روز فراموش نشدنی

ما خیلی اتفاقی با یک خانوم 57 ساله آشنا شدیم که حدود 40 سال خارج از ایران زندگی کردن و حدود 20 سالی هم هست که ژنو هستن! بابا شماره ی من رو بهشون داده بودن و ایشون یه روزه اومده بودن کاشان رو بگردن و با هم باغ فین قرار گذاشتیم و تو راه همش فکر می کردم کسی که 40 سال این همه کشور رو گشته ما کجا باید ببریمش که براش جذابیت داشته باشه؟ خودشون خونه های تاریخی رو دیده بودن و بعد از باغ فین می خواستن برن تپه های سیَلک که بعد از کلی تمرین بالاخره هم نتونستن درست تلفظش کنن!

تو فکر نیاسر بودم، هم سرسبزه هم آبشار داره! ولی بعد فکر کردم چقدر خنده دار! یکی از سوئیس بیاد ما بهش 4 تا درخت تو نیاسر نشون بدیم و ذوق کنیم برای خودمون!

با یه کوله پشتی و یه جفت کفش کتانی رفته بودن ترمینال جنوب و از اونجا با اتوبوس کاشان (به این فکر می کردم که ما چند وقته می خوایم بریم اصفهان و همت نمی کنیم!؟) پرسیدم با اتوبوس سخت نبود بیاین؟ گفتن اصلاً، از هواپیمایی ایران ایر خیلی بهتر بود! زیر صندلی هامون جا داشت که پامون رو بذاریم، کولر داشت، آب خنک داشت هر چقدر می خواستیم می خوردیم، برامون فیلم گذاشتن و ازمون پذیرایی هم کردن! باغ فین رو گشتیم هزار بار ازمون عذرخواهی کردن که ما قبلاً اون جا رو دیدیم و به خاطر ایشون مجبور شدیم دوباره ببینیم و وقت بذاریم و ما هر چی گفتیم که واقعاً از دیدن اینجا و همراهی با شما لذت می بریم افاقه نکرد و عذرخواهی ها و تعارفات تا آخرین لحظات ادامه داشت. گفتم این سعادتی برای ما بود که با شما آشنا بشیم گفتن من سعادت و این تعرفای ایرانی رو بلد نیستم، می فهمم ولی بلد نیستم استفاده کنم!

تو باغ فین نشستیم و یه فالوده خوردیم و خیلی راحت و بی شیله پیله کل داستان زندگیشون رو برامون تعریف کردن، خیلی هم بامزه صحبت می کردن ازمون عذرخواهی هم کردن "ببخشید، من خیلی با نمکم!! همه بهم می گن!!"

 و با یه لهجه ی شیرین که به قول خودشون "حسابی قاطی پاتیه، فرانسه و آلمانی و انگلیسی و فارسی و حتی اسپانیولی، هر چی می خوام بگم باید کلی فکر کنم!"

سعی می کردن حتماً از کلمات فارسی استفاده کنن چون اونجا یکی از کاراشون درس دادن زبان فارسیه، چه به بچه هایی با رگه های ایرانی و چه به کسانی که سازمان ملل می فرسته که فارسی یاد بگیرن! "من خیلی کلمه ی فارسی از شما یاد گرفتم و ممنونم، حفاری... بازسازی...مرمت..."

از باغ فین رفتیم تپه های سیلک. اونجا کلی به ایرانی بودنشون افتخار کردن و هی می خواستن ما رو هم به زور بِاِفتخارونن ولی حیف که وضعیت فعلی ایران مدت هاست که افتخار کردن رو از یادمون برده!

از تپه های سیلک رفتیم نیاسر، البته با ترس و لرز پیشنهادش رو دادم و ایشون هم گفتن که همه ی جاهایی که می خواستن رو دیدن و براشون فرقی نمی کنه کجا بریم. ما هم گفتیم حالا شاید بد نباشه بریم نیاسر. "نیاسر!؟! خیلی دوست دارم برم، ولی هیچ وقت فکرش رو نمی کردم که این دفعه بتونم نیاسر رو هم ببینم! من خیلی ممنون شما می شم اگه من رو ببرین نیاسر، خیلی دوست دارم نیاسر رو ببینم آخه من عاشق ایرانم، نمی دونم چه جوری تشکر کنم... باورم نمی شه... خدای من... نیاسر!" 

منم باورم نمی شد این همه احساسات!

رفتیم نیاسر، بابت یه آبشاری که خیلی هم کم آب شده بود، بابت یه درختی که افقی رشد کرده بود، بابت یه درخت خیلی تنومد و ... اینقدر هیجان زده شده بودن که انگار نه انگار که سالها در انگلیس و هامبورگ و ژنو زندگی کردن و برای تفریحات جنوب فرانسه رو خیلی مناسب می دونن به خصوص سواحل نیس رو و ...

رفتیم رصدخانه دانشگاه در نیاسر، چشمشون به اولین تلسکوپ که افتاد: "خدای من امشب همه چیز مثل مجیک می مونه! من رو جایی آوردین که هیچ وقت فکر نمی کردم ببینم، کاشکی وقت داشتم بیشتر می موندیم" و من باز فکر می کردم دفعه ی قبلی که رفتیم رصدخانه چقدر منتظر بودم زودتر بریم بیرون!

از نیاسر برگشتیم... "امروز مثل رویا بود برای من، هیچ وقت فراموشش نمی کنم، مطمئنم برای شوهر و دخترام که تعریف کنم باور نمی کنن، حتماً باور نمی کنن بهشون بگم که دو نفر که من رو نمی شناختن چقدر به من لطف کردن، همه چیز فوق العاده بود" گفتم به ما هم خیلی خوش گذشت گفتن نه به اندازه ی من!

ما کاری نکردیم! از کنج خونه دراومده بودیم و با هیجانات و احساسات یه نفر همراه شدیم و ذوق می کردیم. تازه با کلی شیرین زبونی و انرژی!

"دو تا کفتر عصرها که دارم شام درست می کنم میان پشت پنجره و براشون غذا می ریزم، به دخترام گفتن یکیشون اکبرآقاست یکیشون اصغرآقا! می دونن اینا اسمای ایرونیه ولی نمی دونن که شوخی می کنم، من که تو آشپرخونه نیستم می دوَن میان می گن مامان اکبرآقا اصبرآقات اومدن و من و باباشون کلی می خندیم و اونا نمی فهمن برای چی! اصلاً جوک که براشون تعریف می کنم نمی خندن! نمی دونن گوشه زدن یعنی چی!"

"مامانم الآن 80 سالشه، دو سال پیش (توجه کنین 78 سالگی! در ضمن ایشون ایرانن) رفت کلاس زبان ثبت نام کرد گفت نوه هام که میان می خوام بتونم باهاشون صحبت کنم، فکر نکنین مامانم از این سوسولاست ها... نه، با چادر مشکی می نشست سر کلاس!"

و من باز فکر کردم که چه کارها که می خواستم انجام بدم و گفتم الآن دیگه دیر شده برای من؛ باید چند سال زودتر شروع می کردم...

وارد کاشان که شدیم خیابونا خیلی شلوغ بودن، شب عید بود و همه عروسی داشتن. یکی یه دفعه از پارک درومد و پیچید جلومون و امین زد رو ترمز و یه موتوری از پشت زد بهمون. وای ی ی ی  موتورهای کاشان هم که سرسام آورن! امین پیاده شد ببینه چی شده، موتوریه داد زد که ول کن بابا، چیزی نشده، پاشو برو!! (کش دار بخوانید!) امین نگاهی کرد و سوار شد و گفت چیزی نشده بود. خانوم مهمون نازنینمون گفتن: بله، خود آقا هم گفتن که چیزی نشده. من خندیدم و گفتم اینا ماشین رو لت و پار هم کنن از نظر خودشون چیزی نشده. ایشون کاملاً رفت تو فکر و گفت چه عجیب...!

خیابونا پر شده بود از لیوانای شربتای نذری. یعنی گند زده بودن به همه جا. یه جا اومده بودن وسط خیابون و جلوی ماشینا رو می گرفتن و شربت می دادن: "اینا دارن شربت می دن!؟ یعنی جلوی ماشینا رو می گیرن شربت می دن!؟ من ایران رو به خاطر همین چیزاش دوست دارم، هیچ جای دنیا شما این چیزا نمی بینین! می شه من هم ازشون شربت بگیرم؟ وای ی ی ی دارن شیرینی هم می دن! باید حتماً برای دخترام تعریف کنم، می دونم باورشون نمی شه... چقدر هم خوشمزه و عالیه!"

شام ما رو به زور مهمون کردن به خاطر "شما امروز من رو خیلی شرمنده کردین، یه روز فراموش نشدنی برام ساختین، هیچ وقت یادم نمی ره، شما بی ریا و خالص در کنار من بودین، احساس غریبی نمی کردم، شما مثل خانواده ی من بودین امیدوارم در سوئیس جبران زحمتاتون رو بکنم"


تازه فهمیدم یکی که بخواد از زندگیش لذت ببره و قدر لحظه هاش رو بدونه براش سوئیس و آمریکا یا نیاسر و یزد، فرقی نمی کنه... لذتش رو می بره!


رفتیم ایستگاه راه آهن، بلیط قطار داشتن 23:45 به سمت یزد!

تو راه آهن که از هم خداحافظی کردیم، منم احساس کردم از یه دوست خوب و خالص جدا شدم، از یه خاطره ی فراموش نشدنی... از یک روز پاک... چقدر به این همه انرژی مثبت نیاز داشتم! برای منم رویا شده بود، رویای مهربونی و محبت... رویا...

 یاد ظهر افتادم که به بابا می گفتم نمی دونم کجا بریم، بابا گفت بِبَرش سیرک و غش غش خندید!!!

 

پ.ن: امروز 19 مرداد تولد مامان نازنینمه! یه مامان ماه و تک، یه فرشته ی مهربون، خدایا خوش ترین لحظه ها رو برای مامانم بساز، لیاقتش رو داره...