X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1391
توسط: سحر

رزمایش عصبی!

یک عالمه با خودم کلنجار رفتم که با این حجم کار سر کلاس برم یا نرم! آخرش به این نتیجه رسیدم که نرم! کلی فکر کردم که کجا برم اطراق کنم برای کار، طبقه ی پایین کتابخونه که کافی شاپ هم داره مقام اول رو آورد. فکر کردم کنار اون پنجره ها از همه جا بهتره! داشتن نگاهی به طبیعت و نور طبیعی (اعتراف اول! همین الان متوجه شدم که بعد از 2-3 ساعت کار اصلا یادم نبود که میخواستم هر چند وقت یکبار بیرون رو نگاه کنم و تنفس مغزی بگیرم!). میزهای کنار پنجره همه پر هستن. یه جایی می شینم در کمین اون صندلی ها که خالی بشن! بعد از نیم ساعت یکی خالی می شه و فشنگی می پرم اشغالش می کنم. همه ی سایل رو میچینم روی میز به ترتیب استفاده!!! دو تا کیف پر از کتاب و مقاله و لپ تاپ رو پهن می کنم! دقیقاً در لحظه ای که فکر می کنم که اینجا همه چیز عالیه برای یک توقف طولانی.... آژیر خطر!!! صدای آژیر خطر در شش طبقه ی کتابخونه می پیچه و همه به سرعت وسایل رو جمع می کنن تا کتابخونه رو تخلیه کنن... رزمایشی بر روی اعصاب من و ظاهرا خیلی های دیگه! درجه ی غر دسته جمعی برای این رزمایش برام جالب بود، فکر می کردم غرغر یک موضوع خیلی وطنی می باشد!

پ.ن: یادم رفت بگم که نکته ش این بود که نیم ساعت یک لنگه پا جلوی ساختمونی که کلاسمون قرار بود برگزار بشه و از استاد فرار کرده بودم ایستادم!! در اون وضعیت خطرناک ایستاده بودم تا مثلاً خطر برطرف بشه!