X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 24 آبان‌ماه سال 1383
توسط: سحر

عیدتون مبارک!

سلام!

اول که عیدتون مبارک شدید!

دوم که تولد این پسر ما هم مبارک شدیدتر!!

سوم اینکه عمری ۵ سال ازش بزرگتر بودم، امسال دوقلو شدیم!! منم شب عید فطر خدمت رسیدم دیگه!!

چهارم از اینکه با تمام بی معرفتیه من هنوز هستین ممنونم، بی نهایت!
 
پنجم اینکه ... هیچی نگم بهتره!

خوش باشید!
سه‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1383
توسط: سحر

سنگ

چهار راه پارک وی بودم، یه صدایی از پشت گفت: ببخشید دختر خانوم،

برگشتم، یک خانوم میانسال با مانتو روسری، ادامه داد: کیفم رو زدن، الآن هم ۳۰۰ تومن می خوام که سوار مینی بوس بشم (من نمی دونم چرا یه خیّری پیدا نمی شه که حداقل یک سناریوی جدید برای این هموطنانمون بنویسه!) الآن هم این آقاهه افتاده دنبالم، منم این سنگ رو برداشتم که بهش بزنم...

بیچاره تا سنگِ توی مشتش رو نشون داد، وسط چهارراه از خنده منفجر شدم!! باور کنین طول سنگ از ۳ سانت بیشتر نبود! داشت تند تند حرفشو ادامه می داد که گفتم: یه لحظه صبر کنین، گفتین با این سنگ می خواین چی کار کنین!؟

گفت: خب بزنمش دیگه!

خیلی بد بود که نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم، به زور گفتم: اونوقت فکر می کنین این سنگ چی کارش می کنه!؟

گفت: آخه قربونت برم، اگه سنگِ بزرگ تر بزنم که یه وقت یه بلایی سرش میاد...

دیگه واقعاً از شدت خنده نمی تونستم حرف بزنم. اونم مونده بود که این دیگه کی بود گیر ما افتاد!

گفت: مثل اینکه شما هم نمی تونی کمکی بکنی؟

گفتم: چرا...! پیشنهاد می کنم یه سنگ بزرگتر برداری!