X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1391
توسط: سحر

سه تار عزیز من!

یکی از خیلی معدود دفعاتی هست که در یک گروه کوچک با همکلاسی ها نشستیم و حرف میزنیم، خارج از کلاس و مباحث مربوط به کلاس. همین امروز صبح... یک گپ کوچک. طبق روال احساس "به اشتراک گذاشتن" ندارم! دارن راجع به سازهایی که می زدن حرف میزنن و به طرز غیرمعمولی یکیشون برمیگرده مستقیم از من می پرسه تو سازی نمی زدی دبیرستان که بودی؟ می گم ما توی مدرسه ها مثل اینجا به طور رسمی و همه گیر موسیقی رو یاد نمی گیریم ولی من خودم کلاس می رفتم، یک ساز ایرانی میزدم... ثانیه ای مکث می کنم که ذهنم رو جمع و جور کنم که چه جوری توضیح بدم، می خوام سه تار رو تشبیه به گیتار کنم دهنم باز نشده که یکیشون می پره وسط حرف می پرسه: سه تار میزدی؟! چشمام گرد می شه که اسمش رو از کجا شنیده می گم دقیقا همین رو میزدم! یکی دیگه می گه اِ سه تار؟ همون که یک چیز گرد داره و یک دسته ی بلند مثل گیتار؟؟ چشمام گردتر می شه که اینا از کجا می شناسنش؟ اولی ادامه می ده که من یک سی دی نود دقیقه ای از سه تار دارم که فلانی زده (نمی فهمم کی رو می گه می گم برام اسمش رو ایمیل کن بعداً!) از مامانم کش رفته بودم و هر وقت می خوام درس بخونم اون رو گوش می دم و ... 
و من برای اولین بار سرشار از لذت می شم بابت مصاحبت با این گروه از آمریکایی های اصیل!

یکشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1391
توسط: سحر

چهلمین...

چهل روز از فوت یکی از عزیزترین هام می گذره... چهل روزی که در ناباوری محض گذشت و می گذره... در نزدیکی همین چهلمین روز، همسر یکی از عزیزانم فوت می کنه... به این دو حادثه پشت سر هم که نگاه می کنم یک فکر خرافی "خیلی واضح" برای چهل روز دیگه میاد توی ذهنم... اینجا نوشتم جهت ثبت در تاریخ!

پ.ن: در دنیا دیوانگانی وجود دارند که اصرار دارند خرافات مزخرف را در تاریخ ثبت کنند!

شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1391
توسط: سحر

راهکار!

دانشجوها یک تکلیف آنلاین داشتن و نصفشون رو من باید تصحیح کنم. هر کدوم باید لینک یک مقاله رو می گذاشتن و یک پاراگراف در موردش می نوشتن. 4-5 نفر در یک گروه هستن و باید حداقل در مورد مقاله ی دو تا دیگه از همگروهی هاشون نظر بدن.
نکات بسیااار جالبی در اخبار و نظرات بچه ها هست ولی جالب ترینش خبر کسی بود که در مورد تجاوز اخیر در هند نوشته بود و از همگروهی هاش خواسته بود که راهکار ارائه بدن تا جلوی این اتفاقات گرفته بشه. یکی جواب داده که باید واگن ها و اتوبوس های مخصوص زنان بگذارن، در ژاپن هم همچین مشکلاتی بود و واگن های مخصوص زنان گذاشتن خیلی کمتر شده!
از اسم و فامیل کسی که این رو گذاشته بود معلوم بود که آسیایی هستش، و احتمال می دم که ژاپنی! اینکه وقتی این اتفاق (جداسازی) در ژاپن میوفته خیلی باعث افتخار هست و به عنوان راهکار ارائه می شه ولی وقتی که در کشوری مثل ایران اجرا می شه نماد اسلام "عقــب افتاده" و توهین به زنان! نمی دونم واقعا اتوبوس و واگن جدا چقدر به جلوگیری از تجاوز می تونه کمک بکنه (!!!) ولی یادمه بحث پارک زنان که بود من کلی ذوق زده بودم که بالاخره یه جایی هست که خانم ها می تونن با خیال راحت تفریح داشته باشن و خیلی ها شاکی بودن که نباید از همچین طرحهایی که در حقیقت ظلم به زنان هست دفاع کرد... تا وقتی که جامعه و مردان ما درست بشن چطوره که ما هم امکانات خودمون رو داشته باشیم!؟

پ.ن: دانشجوی مربوطه مقداری از نمره رو از دست داد، چون  موضوع هند و تجاوز چندان به  بحث کلاس ما ربط نداشت!!

جمعه 20 بهمن‌ماه سال 1391
توسط: سحر

امنیت نافص!

گاهی لذت امنیتی که دارم یادم می ره، شاید چون حالا که در این امنیت هستم دوست داشتم که اجتماع اطرافم باهام همراه تر باشه... یعنی در محیطی امنیت دارم که ایده ها و دغدغه ها و نظراتمون هیچ ربطی به هم نداره!
ولی اینجا می نویسم تا یادم نره وقتی استادی می گه "سر کلاس هر حرفی خواستی بزنی بدون که ساپورت کامل من رو داری" چه احساسی داره!

پ.ن: جالب و بی ربط: در دفتر دستیار استادا نشستم و این رو می نویسم، به خودم قول دادم بیشتر بنویسم تا بیشتر حرف بزنم و خودم رو بشنوم!! وسط این دنیای شیرین وبلاگ فارسی یکی از همکارا خداحافظی کرد که بره، من رسماً بهش گفتم: خدافظ!!! یکی از معدود دفعاتی که خوبه که اینا خیلی کنجکاوی نمی کنن در مورد چیزایی که از دهن من درمیاد!