X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 4 دی‌ماه سال 1387
توسط: سحر

سرای بی کسی همه ی ما!!!

در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند

به دشـــت پُر مـــــــــلال ما پــــــرنده پَر نمی زند

یکــــی ز شب گرفتگــــــان چراغ بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب درِ سحر نمی زند

نشستـــــــه ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیـــده سر نمی زند

گذر گهیست پر ستــم که اندر او به غیر غم

یکی صلای آشنـــــــا به رهگـــــذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟

برو که هیچکس ندا به گوش کر نمی زند

(سایه)



خدای بزرگم شکرت!

جمعه 1 تیر‌ماه سال 1386
توسط: سحر

اندیشه؟!

و بالاخره نتیجه ی پایان امتحانات در ساعتی پیش:

من بیش از آنکه بیاندیشم، هستم!

«سحر»


پ.ن: مرجان عزیزم با تمام وجود بهتون تبریک می گم!

آرزو می کنم نه تنها «عشقتون کاشکی همین جوری بمونه»... بلکه بیشتر و بیشتر هم بشه!

شنبه 6 آبان‌ماه سال 1385
توسط: سحر

سوء تفاهم!

شکستِ پنجره

                    آن دم است که

                                تو از آن فقط به فکر کبوتر باشی!!!

 

پریسا (داروگ)

 

شنبه 29 مهر‌ماه سال 1385
توسط: سحر

تنگه غروب!؟

راستی چی شد غروب تنگ شد!؟

از کی شد تنگه غروب!؟

پنج‌شنبه 6 مهر‌ماه سال 1385
توسط: سحر

دوش!

با کوچکترین اشاره ام... باز هم دهانت را باز کردی و هر چه می توانست از آن در آید را بر سرم کوفتی!

و من ... مثل همیشه ... تازه شدم!

جمعه 31 شهریور‌ماه سال 1385
توسط: سحر

راز

از سرمای فکری که در گلویم جا خوش کرده بود...

                                                            گردنم خشکش زد!

پنج‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1385
توسط: سحر

جنایت

همه جا تاریکه! عجیب دلِ هوا خنکه! ماه هم لبخند فاتحانه ای می زنه! نمی دونم چه بلایی سر خورشید آوردن...

شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1385
توسط: سحر

بهت

چشمانم نیمکره ای را دور می زنند تا ببینند در مغزم چه می گذرد...

             خیره می مانند و سیاهی می روند...

                                                       نمی دانم چه دیده اند!

جمعه 27 مرداد‌ماه سال 1385
توسط: سحر

مزاحم!

باز هم صدای بیگانه ای می آید، یاد پشه ی دیشب می افتم...
گوش هایم را می گیرم و نجواهای تو را مهمان می شوم!
یکشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1385
توسط: سحر

کجاییم!؟

این جا حتی پاها هم بی صدایند...بارها مقابلم بودی و ندانستم، چند باری هم سایه ات را شناختم و آخرین بار خودم را هم نشنیدم که با تو به کدامین سو رفت!

چهارشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1385
توسط: سحر

حضور

 

من بودم و خدا بود و کوه...
         صدای بوق پیکان لعنتی همه مون رو پروند!

 

*     *     *

اولین نقطه ی نورانی آسمان،
                    تو عاشق ترین ستاره ای!

یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1385
توسط: سحر

آدمیت!؟

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل،
از همان روزی که فرزندانِ «آدم»،
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید؛
آدمیت مرد!
گرچه آدم زنده بود .
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند،
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند،
آدمیت مرده بود
بعد، دنیا هِی پر از آدم شد و این آسیاب،
گشت و گشت،
قرن ها از مرگ « آدم » هم گذشت.
ای دریغ،
آدمیت بر نگشت!
قرن ِ ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی ست
صحبت از آزادگی، پاکی، مروّت، ابلهی ست!
.....

فریدون مشیری

 

جمعه 23 تیر‌ماه سال 1385
توسط: سحر

سکوت

چرا کسی جیرجیرک ها رو روغن کاری نمی کنه!؟

پنج‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1385
توسط: سحر

آب غوره!

می گم می خوام آب غوره بگیرم.

می گن لازم نکرده خودت بگیری بگو یکی دیگه برات بگیره.

می گم آخه آب غوره ای که خود آدم بگیره یه چیزه دیگه ست!

می گن نه خیر، هنوز برای تو زوده!

یکشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1384
توسط: سحر

بوی عید میاد

 

هر سال تقریباً از اواسط اسفند بوش* میاد! نمی شه گفت دقیقا چه بوییه! بوی سبزه و گل تازه شکفته ست یا بوی ماهی قرمزهای تو کوچه یا بوی خونه تکونی همسایه!؟ هر چیزی که هست بوی خوبی داره! بوی تازگی و طراوت و آرامش...بوی یاد خدا...

با اینکه داره بهمون می گه یه سال دیگه مثل برق گذشته و یادمون میاره که چقدر برنامه ریخته بودیم برای روزهاش، تقریباً یک سال پیش همچین موقع هایی و غمگین می شیم از نکرده ها و بعضی از کرده ها، اما بوش رو بازم دوست داریم!

شاید چون هر چیز نویی رو دوست داریم....اما نه، خیلی چیزا ارزش قدیمیش بیشتره. شاید چون خیلی از دیدارها تازه می شه...اما نه، خیلی وقتا دوست داریم از زیر همین دیدارها در بریم! شاید چون دو هفته ای تعطیلیه...اما نه، مدرسه هم که می رفتیم مزه ی این دو هفته حتی بیشتر از اون سه ماه بود...

 شاید به خاطر دعای سال تحویل، شاید به خاطر سفره ی هفت سین، شاید به خاطر تولد یه سال نو، شاید به خاطر عوض شدن تقویم، شاید به خاطر تصمیم های جدید، شاید به خاطر شنیدن یه تبریک،  شاید به خاطر عیدی های دوست داشتنی!

و احتمالاً به خاطر همه ی این ها...

همه ی این حس های خوبی که کمتر پیش میاد با هم جمع بشن و همه رو خوشحال کنن.

اصلاً شاید بوی همون انرژیِ جمعیه مثبتیه که تو هوا موج می زنه.

اما حیف که چند روزی که ازش می گذره همه ی اون شور و حال، به طرز غم انگیزی تموم می شه، همه چیز دوباره عادی می شه، روال قبلیِ زندگی بدون کوچکترین تغییری بر می گرده و از هیچ کدوم از اون بوهای خوب و انرژی فراوون اثری نمی مونه!

 با اینکه نوروز اسم قشنگیه اما همین که بعدش می شنویم روز از نو و روزی از نو دلمون یه جورایی می گیره!

پس حالا تا می تونیم این بوی خوب رو نفس می کشیم، ریه هامون رو پر می کنیم ازش تا ذخیره ای باشه برای همه ی روزهای عادی بعد از عید، همون بویی که نمی دونیم دقیقاً بوی چیه...

اصلاًنکنه بوی سبزی پلوی ته گرفته ی همسایه ست!؟!؟

 

*منظور "بوی آن" می باشد، نه خدایی نکرده "آن مرد جنایتکار"!!

 

                                                                                          ۸۵/۱۲/۱۲