X
تبلیغات
رایتل
شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1388
توسط: سحر

دغدغه جدید

این روزها مکعب روبیک باعث شده که من به جز فیس بوک به چیز دیگری هم فکر کنم!


پنج‌شنبه 6 فروردین‌ماه سال 1388
توسط: سحر

خلوت


بعضی لحظه ها احساس می کنم فقط من هستم و تو هستی و خدا.


آن لحظه ها را... تو را... خدا را... می پرستم!


چهارشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1387
توسط: سحر

خدایا ممنونم!

فرشته ی من به دنیا اومد!

چهارشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1387
توسط: سحر

سینک

این عکس رو هم در نیاسر گرفتم! پایین آبشار!

از همه ی دوستان به خصوص دوستان معمار دعوت می شود که نظر خودشان را در رابطه با این سازه ی پیچیده اعلام بدارند و راجع به کاربرد این سینک برای سحر توضیح دهند!

پ.ن ۱ : لینک عکس از فلیکر هستش، یادم نبود بعضی جاها فیلتره! اگه بدونم نمی تونین ببینین جای دیگه می گذارمش، خبرم کنین!

پ.ن ۲ : مهرنوش عزیز، به خاطر گل روی شما که یکی از مخاطبین اصلی این عکس هستین بردمش یه جای دیگه (پیکاسا)  بازم اگه ندیدی خبرم کن،من قابلیت های دیگه ای هم دارم!!!

دوشنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1387
توسط: سحر

جورواجور از سحر

پیامک

(نیاسر)


آقای خرچنگ!

(در جوی زیبای نیاسر)


آسمان... توت... و دیگر هیچ!

( درهمین نزدیکی)

چهارشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1386
توسط: سحر

غروب - امارات - سحر

سه‌شنبه 21 اسفند‌ماه سال 1386
توسط: سحر

عکس های هوایی سحر!

سه‌شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1386
توسط: سحر

یک روز زیبا

پای کامپیوترم و پنجره ی کنار کامپیوتر بازه و هوا فوق العاده! آسمون پر از ابرای قشنگه. حیفه که ازشون عکس نگیرم می رم تو بالکنِ اتاق خواب (جایی که همیشه از اونجا از آسمون عکس می اندازم) چند تا عکس انداختم ولی آسمون خیلی قشنگ تر از اونیه که بشه به این راحتیا ازش دل کند. شال و کلاه می کنم و می رم بالا پشت بوم البته با کلی احتیاط چون تازگیا واحد روبرومون هم ساکن پیدا کرده. کتاب خانوم رو هم برداشتم از صفیه گرفتمش. اومدم بالا و یه دوری زدم و کیف آسمون رو کردم و 3 و 4 تا عکس انداختم و سعی کردم که غروب تر بشه و آسمون خوشرنگ تر دلم نمیاد که بگم خوشگل تر چون الآنم آسمون عالیه! عکسا رو که انداختم روی همون پله ی سوم که هر وقت که بخوام این بالا چیزی بخونم می شینم، نشستم و کتاب خانوم رو باز کردم قبلش رو زمین قطره هایی رو دیدم اول فکر کردم بارون اومده بعد دیدم نه خیلی کم تر از اونیه که بشه بهش گفت بارون کتاب رو باز کردم و خودم رو انداختم روش که اگه یه موقعی بارونی غافلگیرم کرد کتابِ امانت خیس نشه... دو سه خط بیشتر نخوندم که...نه واقعاً بارونه شدید هم شد. اصلاً انگار آسمون بهش بر خورده که با این همه زیباییش داره خودنمایی می کنه و من یه کتاب دستم گرفتم و دارم می خونم دلش می خواست تموم توجهم فقط به اون باشه منم اطاعت امر می کنم و عذر خواهی و کتاب خانوم رو می بستم و یه جای امن گذاشتمش و رفتم سراغ آسمون نمی دونم که حالا راضیه ازم یا نه بارون بیشتر شده صدای نخراشیده ی جوشکاری از دور میاد، اصلاً کدوم صدای جوشکاری خراشیده ست که این باشه! لعنت به این گربه های مزاحم که با صدای وقت و بی وقتشون هر حس قشنگی رو به گند می کشن... گربه هه هم ساکت شد. الآن بهترین وقته برای لذت بردن... لذت بردن از صدای قطره هایی که با قر و قمیش از آسمون میان پایین و هر جایی که بخوان خودشون رو ولو می کنن. نمی دونم حالا واقعاً هر جایی که بخوانه یا  برای اونا هم مقدر شده که هر کدوم کجا فرود بیان. آسمونِ بالای سرم خیلی هم ابر نداره و نمی دونم این قطره ها دارن از کجا میان. آسمون هر لحظه خودش رو به یه شکل در میاره و زیباییاشو به رخ می کشه! نگران کتابم هر چند وقت یه دفعه بهش سر می زنم که قطره ای خودش رو بهش نرسونده باشه و نگران صدای پام هم هستم، چون تو این هوای خوب نمی تونم یه جا وایسم و راه هم که می رم می ترسم طبقه ی پایینی ها با بیل بیان بالا پشت بوم! آخه تازه اومدن و با قوانین اینجا آشنا نیستن! صدای دزدگیر یه ماشین میاد. چقدر زشت! ما از طبیعت چیزی باقی نگذاشتیم. جالب اینجاست که تنها صدایی که به همین طبیعت تعلق داره همون صدای منفور گربه ست ولی این صدای دزدگیر خیلی قابل تحمل تر از اونه!
 بوی بارون هم که اصلا احتیاجی به تعریف و توصیف نداره... یه بوی ناب و کمیاب! تا کمر خم می شم از روی پشت بوم و از این نمای بالا قطره های بارون رو قشنگ تر می شه دید...
 فکر نمی کنم بشه عکسای خوبی گرفت چون حالا هوا خیلی ابریه و کیفیت دوربین موبایل من هم که خوب نیست. بعید می دونم خورشید بتونه خودش رو ذره ای هم به لنز دوربین من برسونه! خیلی دوست داشتم می تونستم کفشام رو در بیارم و دلهره ی صدای اونا رو بریزم بیرون! ولی وقتی چشمم به شیرین کاریه گربه ها در جای جای پشت بوم می افته ناجور پشیمون می شم!!! اصلاً کی گفته گربه در ملاء عام کاری نمی کنه؟!!؟
بارون قطع شد... نمی دونم باز داره بازی می کنه یا واقعاً دیگه حرفی نداره... می ترسم برم کتاب خانوم رو بردارم و دوباره بهش بر بخوره!
حالا آسمون پُرِ ابر شده اما بارونی نمیاد. اصلاً نفهمیدم اینا کی اومدن بالای سرم... فکر کن اگه حرکت ابرا هم می خواست با سر و صدا باشه مثل صدای چرخ دنده های صنعتی چه بلبشویی می شد!
نمی دونم چرا همه ی ابرا دارن کشیده می شن به یه طرف، از پشت یکی از این کوها دارن می رن پایین! حتماً اونجا خبریه که ابرا اونجا رفتن رو به اینجا موندن ترجیح می دن...

یکشنبه 23 دی‌ماه سال 1386
توسط: سحر

و باز هم برف!


طلوع پنجشنبه ۸۶/۱۰/۲۰





آقا کوچولو!


یکشنبه 16 دی‌ماه سال 1386
توسط: سحر

برف و شربت آلبالو!

کلی کیف داد!

شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1386
توسط: سحر

لاله های نیاسر

از همین بیابونای معروف سحر فقط کافیه ۲۰ دقیقه رانندگی کنین تا به این لاله های فوق العاده ی نیاسر برسین!

طبیعت شگفت انگیزی داریم!

ممنونتیم خدا جون!

 

پنج‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1385
توسط: سحر

وقاحت!

دوشنبه 8 آبان‌ماه سال 1385
توسط: سحر

تنوری!

یک عکسِ تنوری از غروبِ نیم ساعت پیش در آسمان کاشان!

شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1384
توسط: سحر

محرم

حرف زدنم نمیاد!

عکس از کاشان. آخری ابیانه!

 

 

 

با تشکر از قدِ آقای همسر عزیز!