X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1383
توسط: سحر

سه ره!

سلام

حتماً اسم ساختمان های آ.اس.پ تا حالا به گوشتون خورده، فکر می کنین A.S.P مخفف چه کلماتیه؟ حتماً بگین! (بچه های دانشگاهمون حق پاسخ گویی به این سؤال را ندارند و در صورت انجام این کار عواقب آن را نیز باید پذیرا باشند!)

 

*   *   *

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند،
گرفته کولبارِ زادِ ره بر دوش،
فشرده چوبدست خیزران در مشت،
گهی پر گوی و گه خاموش،
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان را می پویند،
                                                   ما هم راه خود را می کنیم آغاز.

سه ره پیداست.
نوشته بر سر هر یک بسنگ اندر،
*حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر.
نخستین: راه نوش و راحت و شادی.
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی.
دو دیگر: راهِ نیمش ننگ، نیمش نام،
اگر سر برکنی غوغا، گر دم در کشی آرام.
سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام.

. . .
(اخوان)

(*پیام ویژه!: حدیث خانوم، فقط شانس بیاری و شاهکار دیروزت راجع به پله ها عواقب سوء ی نداشته باشه، وگرنه...!!! )

*   *   *

فرناز جون... باز هم می ایستیم... محکم! ... باز هم صبر می کنیم ... می گن روزگاری بهتر از راه می رسد!!! اگه نرسید اونوقت دیگه منم همه رقمه هستم !!! ممنونم از آبروداریت!!!

*   *   *

اینم برای سارا خانوم گل که تو مطلب قبلی دلش نون لواش می خواست!!


*   *   *

احساس اختلالات شدیدی در گوشم می کنم! خیلی درد می کنه! فکر کنم داره کپک می زنه!!!

*   *   *

نوشتن مطلب در این ساعت با توجه به کلاس 8 صبح فردا نشان از رسیدن کارهای دانشگاه به سراشیبی دارد و دیگر هیچ!

سه‌شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1383
توسط: سحر

دلم!؟

تا شنبه دانشگاه نمی رم! بسه دیگه! حوصله شو ندارم!

چرا هر کاری می کنم 2،2 تا می شه 3 تا؟

دلم یک سفر یک روزه به شمال می خواد!

دلم یک پرواز از روی زمان می خواد!

دلم یک دکمه ی Reset می خواد!

دلم یک اراده ی قوی می خواد!

دلم شدیداً "دیوانگی" می خواد، البته از نوع خوبش، اونا که بی خیال همه چیز هستن...روان پاک!!

دلم یک چراغ قوه می خواد!

دلم یک صدای دریا می خواد!

دلم یک اسباب بازی می خواد!

. . . . . .

دلم می خواد یا همه چیز رو بفهمم یا هیچی رو نفهمم!

دیگه دلم چیزی نمی خواد!

سه‌شنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1383
توسط: سحر

صابری هم رفت!



"
خنده رو هر که نیست از ما نیست     اخم در چنته گل آقا نیست"
کیومرث صابری . . . گل آقای ایران . . . روحش شاد، یادش گرامی . . .

*    *    *

چند وقت پیش بزرگراه مدرس دچار ترافیک سنگینی شده بود، چون یک فرد تکدی گرِ ژنده پوش کنار بزرگراه افتاده بود، توی تاکسی چند تن از برادران کارشناس که همیشه همه جا حضور فعال دارند اینجوری تحلیل فرمودند: یا ماشین بهش زده در رفته، یا خودش مرده، یا خوابه!!

من اول واقعا فکر کردم دارن شوخی می کنن، داشتم می خندیدم که دیدم همه خیلی جدی دارن سرشون رو تکون می دن و تأئید می کنن!!!!

*    *    *

چقدر خوش می گذره اگه:

یک استاد خیلی جدی داشته باشید که از جلسه ی اول همش از پست و مقام هایی که توی وزارتخانه ها و سازمان های مختلف داشته و داره حرف زده و کت و شلوار رسمی همراه با اندکی ریش رو هم در محیط دانشگاه هرگز ترک نکرده و سر کلاس همیشه موبایلش روشن است و زنگش هم ملودی "نازی جون" می باشد!!!!



*    *    *

یکی از سازمان ها در قسمت ورودی پوشش مناسب برای آقایان (ببخشید "برادران"!) را اینگونه تعریف کرده بود:

لباس آستین بلند و آزاد به طوریکه تقلید از فرهنگ غرب نباشد!

کاری به این ندارم حالا،ولی خدا رو شکر که ما هوشیارانه هرگز اجازه ندادیم که فرهنگ غرب رویمان تأثیر گذارد، حتی در موارد علمی و صنعتی و آداب معاشرت!

*    *    *

پرنده سر به شیشه های پنجره می کوبد
به گمانی که هواست
و ما سر به سنگستان باورها
به گمانی که رهایی اند.

میرزا آقا عسگری (مانی)

*    *    *

من باز برای مدتی نقش پدر و مادر رو هم در خانواده باید بازی کنم! (نقش. . . واقعا که هممون داریم فقط نقش بازی می کنیم!) ولی اینبار هم خوبه...آره، تو این موقعیت لازم بود!

 

پنج‌شنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1383
توسط: سحر

این روزا چقدر لاک پشت ها و لاک پشت بودن رو دوست دارم!



معلم زبان ما، یک بانوی جوانِ فعالِ سرزنده ی خوش خلقِ باهوشیِ که هیچ چیزی ازش پنهون نمی مونه!
برخورد با این جور آدمایی که بیشتر از حدی که باید بفهمن می فهمن به طور کلی جالبه.
حس ایشون خیلی قویه...خیلی! کاملاً می فهمه درون شما چی می گذره.
هر چقدر هم سعی کنین خودتونو عادی و طبیعی نشون بدین بالاخره گیرتون می اندازه! نمونه اش همین امروز صبح:


-What is your program tonight Sahar?
:Nothing special
-Did you sleep well last night?
(با خودت فکر می کنی کاشکی می دونست دیشب چی بهت گذشت!)
:...Yes...
-Are you OK today?
(یه پوزخند می زنی OK!!)
:...Yes...
(و تا اعتراف نگیره دست بر نمی داره!)
-Are you happy enought today!?
:NO!

و تازه خیالش راحت می شه و تو دلش یه آفرین به خودش می گه و تمام مدت حواسش بهتون هست چون واقعاً هر چند وقت یکبار لازمه که یه تلنگر بزنه! دستش درد نکنه!

*    *    *

چیزی درونم شکفت
                     دیدم و دیدند
                             ...و خود را به ندیدن زدند

 

چیزی درونم لرزید
                   حس کردم و حس کردی
                                   ...و محکم ایستادی

 
چیزی درونم شکست
                         شنیدم و شنیدی
                                    ...و خود را به نشنیدن می زنی!

جمعه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1383
توسط: سحر

پیدا کنید ارتباط این سه مطلب را به یکدیگر!


بعد از مدت ها از صدای بارون لذت بردم، بارون هم آروم شده...بارون هنوز هم ناله می کنه...بارون اونقدر ادامه پیدا می کنه تا ابرا خالی بشن و از بین برن و آسمونو سبک کنن...آسمون چه راحت خودشو سبک می کنه...آسمون چیزی رو برای خودش نگه نمی داره، بغض می کنه،داد می زنه و همه چیز رو بیرون می ریزه...آخه آسمون باید آفتابی هم بشه، بعد از فریادهاش آروم می شه و آفتابی...آسمون چه راحت خودشو سبک می کنه!

*    *    *

در سلف دانشگاه:

-خانوم ساندویچ شما آماده ست، چه سسی بریزم؟ قرمز یا سفید؟

:قرمز لطفاً

-قرمز نداریم، فقط سفیده، چی بریزم؟

:....!!!! فرقی نمی کنه.هر کدوم رو خواستین!!!

*    *    *

رها جون تولدت خیلی مبارک ما شدیداً مشتاق دیداریم! تولد ناناز هم که گذشت ولی دوباره مبارک! جای جفتتون خالیه که یه خورده به هم گیر بدین!!!

سه‌شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1383
توسط: سحر

بهانه


در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی ست
                                            دل من
                                                    که به اندازه ی یک عشق است
           به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد . .  .