X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 30 آذر‌ماه سال 1382
توسط: سحر

شب یلدا

سلام؛
شب یلداتون مبارک!!
از تفأل این شب که نمی شه گذشت!

ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود  
                                                     وین بحث با ثلاثه ی غساله می رود
 آن چشم جاودانه ی عابــد فریب بـیـــن
                                                     کش کاروان سحــــر ز دنباله می رود

یه سری حرف هم بود از این طرف و اون طرف که می خواستم بنویسم ولی خدا رو شکر فعلاْ چندان حرف زدنم نمیاد!
آها فقط امشب خودمون دانشگاه با حداقل امکانات شب یلدایی ساختیم! با هندونه و آجیل و سرما و . . . !! جالب بود.
همین دیگه!
طولانی ترین شب و شب های دگر و روزهای دگر خوش!!

جمعه 28 آذر‌ماه سال 1382
توسط: سحر

تولدت مبارک!

سلام!

امروز تولد سارا خانومِ عزیزِ گلِ دوست داشتنیه!!
و به قول «چیه» (سارا شما ندیدیش خیلی به ذهنت فشار نیار، یک شخصیت مهمِ عروسکی تلویزیونه!) خیلی هم لُپ کِشونیِ!!

 

تولد تولد تولدت مبارک . . . مبارک مبارک تولدت مبارک . . . بیا وبلاگ آپدیت کن . . . تا صد سال زنده باشی!!

امیدوارم 5465425721 سال دیگه هم با خوبی و خوشی و موفقیت زندگی کنی و همیشه همین طوری مهربون و با محبت و محکم و قوی و مصمم بمونی و باز خودم بیام اینجا تولدتو تبریک بگم!!!

یکشنبه 23 آذر‌ماه سال 1382
توسط: سحر

تعقیب و گریز!

سلام،

یک جفت چشم همیشه در تعقیب

                                            و جفتی دگر همیشه در گریز

این بازی کودکانه را تمام کن!

*    *   *

یک سری لینک در ستون کنار اضافه کردم، ممنونم از لیلای عزیز که در جمع و جور کردنشون خیلی کمک کرد. هر کس تونست یک ارتباط منطقی بین افرادی که این صفحه ها بهشون تعلق داره پیدا کنه جایزه داره!

ممنون می شم اگر هم کسی آدرسی از این نوع داره برام بفرسته.

این مسافرت هم بالاخره تموم شد! خوب بود. یعنی از اونجایی که من برای شرایط سخت، همیشه بدترین حالت رو در نظر می گیرم و برای خودم حلش می کنم فکر می کنم خیلی بدتر هم می تونست باشه که خدا رو شکر نبود! روی هم رفته خوش گذشت.

چند تا از عکسا رو هم اینجا می گذارم، هر کس خودش حدس بزنه که کجاست!















این عکس و این عکس و این عکس هم هست!

دوشنبه 17 آذر‌ماه سال 1382
توسط: سحر

ساخت باید مرغ را با خستگی های قفس

                                           خسته تر خواهد شد از بیهوده بال و پر زدن
سلام،

شب جمعه حدود ساعت 7 شبکه 3 رو دیدین؟ منم از اولش رو ندیدم ولی مصاحبه ای بود با یک خانمی که ناتوانی های زیاد جسمی داشتند ولی با این وجود همه ی فعالیت های روزمره رو خودشون انجام می دادند و تابلوهای رنگ روغن زیاد و قشنگی فقط با پا کشیده بودند و با کامپیوتر کار می کردند و با تمام مشکلات تا دیپلم هم درس خونده بودن و ...

ازشون خواستند 10 کلمه ای رو که در لحظه به ذهنشون می رسه رو بگن: توانا، توانا، توانا، توانا، توانا، توانا، توانا، توانا، توانا، توانا!

و می گفتند: به خودم گفتم تو هم حق داری مثل آدمای سالم زندگی کنی، خدا اگه تو رو به این دنیا آورده حقتم گذاشته . . .

نمی دونم ... کاشکی می دیدین.

(و بدین ترتیب بود که سحر تحت تأثیر فراوان قرار گرفت و به سانِ یک بچه ی خوب رفت سراغ کتاباش و به مدت چند دقیقه درس خوند! باید پیشنهاد کنیم هر چند دقیقه یک بار، تکرار اون برنامه رو پخش کنند. صدا و سیما هم که بدش نمیاد!!)

* * *

ظاهراً برنامه ی سفر برای آخر این هفته قطعی شد و ما هم رفتنی شدیم (البته همه ی ما رفتنی هستیم!) کاریش نمی شه کرد دیگه، پس حتماً سفر خوبی خواهد بود! یعنی مجبوره که سفر خوبی باشه. فردا نمی رم دانشگاه، به زور می خوان ببرنمون مسافرت توقع دارن سرِ همه ی کلاساشون هم مرتب بریم!؟ فردا تعطیله!  (نمی دونم چرا همه ی اعتصابای من با روز سه شنبه مصادف می شه!)

* * *

مبلغ جریمه ها (یا رشوه ها!؟) هم که بالا رفت، یک مصاحبه ی جالب تلویزیون داشت پخش می کرد، نظر مردم رو راجع به این افزایش می پرسید. آقایی می فرمودند که حقوق بازنشستگی کفاف این جریمه های سنگین رو نمی ده!! این خیلی جالبه که همه قبل از اینکه فکر این باشن که بیشتر حواسشون به قوانین باشه فکر چگونیِ پرداخت جریمه ها هستند! شهروندان مقتدر و قانونمند تهرانی . . .

پنج‌شنبه 13 آذر‌ماه سال 1382
توسط: سحر

سفر

سلام!

با دانشگاه یک سفر اجباریِ درسی 3 روزه باید بریم! 3 هفته است دارم تلاش شبانه روزی می کنم که یه جوری نروم، ظاهراً هیچ راه خداپسندانه ای که باهاش بشه از زیر این قضیه در رفت وجود نداره! می گن 12 نمره ی پایان ترم رو این سفر داره، حیف که شدیداً احتیاج به پاس شدنه همه ی درسا دارم وگرنه حتی حاضر بودم نمره شو نگیرم! قرار بود این هفته بریم و برنامه 100% بود، خدا رو شکر روز قبلش خبر دادن که به دلیل سفر یکی از رجال سیاسی به شهر مورد نظر برنامه فعلاً لغو شده!!!! واقعاً عالی شد. من پیشنهاد کردم یه خونه برای ایشون اونجا بگیریم که فعلاً ساکن باشن تا این ترم تموم بشه و دست از سر ما بردارن!

اولین مشکل دانشجوییه که نتونستم هیچ جوری حلش کنم! هنوز که نرفتیم، تا اون موقع هم خدا بزرگه!

* * *

با یکی از دوستان عزیز هم رفتیم نمایشگاه (جشنواره!؟) شکلات و شیرینی و وب و وپ و نشریات الکترونیکی!

نمایشگاه (و نه فروشگاه!) شکلات و شیرینی که تقریباً شکنجه گاه بود!! چون هیچ چیزی برای فروش نداشتن و فقط باید می ایستادید و نگاه می کردید! گفتن فقط روز آخر نمایشگاه می فروشیم! به درد مامان هایی می خورد که می خواستن بچه هاشونو تنبیه کنن بچه ها این همه خوردنی رو می دیدن و نمی تونستن بخورن!

نمایشگاه وب و ... هم بد نبود، بلاگرها هم غرفه ی نسبتاً بزرگی داشتند و انجمن وبلاگ نویسان ایران هم برنامه ی معرفی و توضیح و پرسش و پاسخ داشتند که . . . امیدوارم موفق باشن!

روی هم رفته جالب بود.

* * *

کلاس زبان احتیاج به یک جلسه فوق العاده داشت که توی یکی از کلاس های یک دبستان پسرانه برگزار شد، بالای تخته چیزی نوشته شده بود که علیرغم تلاش فراوانی که برای پاک کردنش، کرده بودند هنوز قابل خوندن بود:

بچه ها به معلم خود زبان دراز کنید. X یادتون نره!


* * *

امروز هم بحث احساسات حیوانات بود و یکی از شاگردان فرهیخته خبر داد که شتر رو وقتی می خوان بکُشن (کی دلش میاد!؟) اشک میریزه! واقعاً حیوون دوست داشتنییه!

* * *

یک موضوع دیگه هم راجع به شتر بود که به دلیل کمبود حوصله برای حرف زدن به بعد موکول می شه!

جمعه 7 آذر‌ماه سال 1382
توسط: سحر

بارون

بازم بارون و بازم بوی غربت ... یادآور حس تردیدی که یقین شد و یقینی که پوچ شد...

ناله ای که از آسمون به زمین میاد و زمینی که خودش پُره از حس گریز...

بُتی که بزرگ و بزرگترش کردیم و تلنگری که همشو فرو ریخت...

غم از دست دادن، لذت کشف و ترس از اشتباه . . .

* * *

یک شعر هم از پریسای عزیز که این روزا حس غریبی داره اذیتش می کنه...


سحر آغاز کلام روز است؛
شاید
بنشسته بر شب
ساز مخالف در دست.
سحرم بار دگر
حادثه ای دیگر شد
زایش یک شبنم
روی گلبرگ گلی
و من استاده در آن لرزش شوق
چشم هایم تر

آبان/82

دوشنبه 3 آذر‌ماه سال 1382
توسط: سحر

عید مبارک!

سلام؛

اول از همه عیدتون خیلی خیلی مبارک، سه شنبه و چهارشنبه ش مهم نیست مهم عید بودنشه! تازه در خبر است که سحر به سال قمری در چنین روزی چشم به جهان گشوده!!!

*   *   *

یک تبریک خیلی مهم دیگه هم داشتم برای یک فرد خیلی خیلی مهم که من تاحالا بیشترین آزار و اذیت رو تو زندگیم نثار این وجود عزیز و دوست داشتنی کردم  ولی اونقدر عزیز و بزرگه که . . . هیچی دیگه خلاصه دیدم سارای عزیز پیش دستی کرده و تولدشونو تبریک گفته! خیلی خیلی مبارکه!

*   *   *

امروز یک سیاستمدار محترم داشتند بحث های شدید سیاسی می کردند، البته بحث که نه، ایشون می گفتند و من فقط می شنیدم و هر چی بیشتر می شنیدم خوشحال تر می شدم از فاصله ای که بین خودم و سیاست ایجاد کردم!

*   *   *

سیمرغ بلورین بهترین معرف منبع در زمینه ی روم و ایتالیا متعلق است به خانومِ سارای عزیز به جهت تلاش و زحمت فراوانش در ارائه ی منابع مفید! دستتون واقعاً درد نکنه!

*   *   *

بالاخره من و منای عزیز موفق شدیم بعد از یک ماه تلاش، افطار رو با هم باشیم. مگه با منا می شه بد هم بگذره!؟ خیلی خوب بود، البته گذشته از یک ربع تاخیری که من به خاطر یک حادثه ی غیر مترقبه داشتم و هنوز عذاب وجدانشو دارم!!! وای ی ی ی ی البته به پای اون خراب کاریِ آخر هم نمی رسه، خیلی خیلی شرمندم منا جون و البته خیلی ممنونم، خیلی خیلی!!

*   *   *

از اونجایی که اصلاً از انتظار و بلاتکلیفی خوشم نمیاد و بر اساس برنامه ی ذهنی من قراره که سه شنبه عید باشه، سحر تصمیم گرفته که حتی اگه عید بیفته به چهارشنبه هم در هیچ کدوم از 9 ساعت کلاسِ فرداش شرکت نکنه، خیال خودش رو هم راحت کنه!!!

*   *   *

یک شعر لطیف هم از رسول یونان بنویسم؟ منتظر جواب نمی مونم!

من ابر شدم
گفته بودی که خورشیدی
یادت هست
                         تا زیباتر بتابی
                         چقدر گریستم؟