X
تبلیغات
رایتل
جمعه 20 فروردین‌ماه سال 1395
توسط: سحر

خاطره بد

یعنی هر طوری می خوام تصویر اون گنده ای که پشت ماشین روبروی خونه ی ما اجابت مزاج کرد رو از ذهنم پاک کنم نمی شه!

در ضمن فراموش نکنید که اینجا خارج است 

برچسب‌ها: خارج، شعور
پنج‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1392
توسط: سحر

جعبه سحرآمیز زیبایی!

موضوعی که ماه هاست دارم بهش فکر می کنم و خیلی دوست دارم روش کار کنم موضوع زیبایی و به خصوص چاقی و لاغری و رژیم غذایی هست!
اینکه یک سری معیارها و استانداردها برای "زیبایی" انتخاب می شه توسط بخشی از یک جامعه و اکثر مردم تمام تلاش خودشون رو می کنن تا به اون استاندارد نزدیک بشن، یا به عبارتی خودشون رو به هر قیمتی که شده بگنجانند در "جعبه ی زیبایی". وقتی زیبایی ارزش حساب بشه در خیلی از جوامع مردم هم تا جایی که بتونن سعی می کنن خودشون رو در اون قالب بگنجونن تا به "ارزش" نزدیک تر بشن. وقتی آدم ها ما رو از روی ظاهرمون، چهره مون، لباسهامون "قضاوت" می کنند ما هم سعی می کنیم خودمون رو به "ایده آل" های معرفی شده نزدیک بکنیم.
اینه که تمام فکر رو ذکرمون می شه ظاهرمون، آرایش صورتمون، لباسمون، هیکلمون! توجه به هر کدوم اینها تا جایی که برامون خوشایند هست و به خاطر دیگران ما رو به زحمتی نمی ندازه شاید اعتماد به نفس بیشتری بهمون بده ولی باید با خودمون صادق باشیم که ما چقدر به خودمون زحمت میدیم تا اونی بشیم که به چشم بقیه "زیباتر" و "خوش هیکل تر" باشیم؟ چقدر از وقت و زندگی و مغزمون رو تلف می کنیم برای این کار؟
نمی دونم اینایی که گفتم می شه مقدمه یا کل موضوع! ولی من یک علاقه ی شدیدی پیدا کردم که به جنگ فرهنگ رژیم و لاغری برم! اینکه سلامت که با یک ورزش مداوم می تونه به دست بیاد رو هدف قرار بدیم به جای سایز کم کردم و نخوردن! اینکه زنان ما و دخترهای ما خودشون رو همون طوری که هستند دوست داشته باشن! اینکه بیشتر از اینکه به ظاهر همدیگه نگاه کنیم به شخصیت و افکار هم توجه کنیم... راهش چیه؟

سه‌شنبه 7 مهر‌ماه سال 1388
توسط: سحر

اسلام- کامل ترین دین


شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1388
توسط: سحر

تو بخشنده ترینی

تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم... چند روزیه که حسابی دارم با این جمله ها کیف می کنم، تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم... قبلاً فکر می کردم که خب این که واضحه!! ولی حالا خیلی بیشتر می فهممش... بعد دنباله ش رو که می گیرم لذتم کامل تر می شه: ما را به راه راست هدایت کن، راه کسانی که به آنان نعمت داده ای و نه گمراهان... چقدر زشته که ۱۰ بار در شبانه  اینا رو تکرار می کنم و فقط گاهی با همه ی وجود درکشون می کنم و می خوامشون... خدایا مثل همیشه شرمندتم ولی تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم و من رو ببخش که گاهی فکر می کنم خودم تنهایی می تونم از پس کارهام بر بیام و من رو ببخش که گاهی بیراه می رم و من رو ببخش که یادم می ره که از خودت بخوام که راه مستقیم رو بهم نشون بدی و من رو ببخش که... چقدر حقیرم...

دوشنبه 5 مرداد‌ماه سال 1388
توسط: سحر

شیاطین...



<أعوذ بالله من الشیطان الرجیم>

شنبه 13 تیر‌ماه سال 1388
توسط: سحر

اعتراف

چند روز پیش دنبال پناهی بودم برای اندکی رهایی از سیاهی ها، خیلی اتفاقی رفتم سراغ سایت راوی* و خیلی اتفاقی یک کتاب رو انتخاب کردم و گوش کردم، اون پناه، آواری شد روی انبوه دغدغه ها و البته یک همدردی تلخ و عمیق رو هم به همه ی سیاهی ها اضافه کرد!

کتابی که اتفاقی خودش رو انداخت جلو "دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد" بود.

داستان مردی که از نزدیکان دکتر مصدق بوده و به شدت عاشق و شیفته ی او ولی عشقش به همسرش از آن هم بالاتر بوده! با مقالاتی که در روزنامه ها می نوشته نقش بزرگی رو در به قدرت رسیدن مصدق بازی می کنه ولی بعد از کودتا، بازداشت می شه و  تحت شکنجه بالاخره علیه مصدق مصاحبه می کنه. مصاحبه ای که به خاطر شکنجه و توهم بازداشت شدن همسرش و آزار و اذیتش بهش تن می ده که به جنون می کشدش. مصاحبه ای که 23 سال زندگی بعدش رو براش جهنم می کنه به خاطر عذاب وجدان و پشیمونی که ولش نمی کنه چون همراه با دکتر فاطمی با دکتر مصدق عهد بسته بودند همیشه به او وفادار بمانند ولی در طول داستان تاثیر گذار، خواننده با دکتر نون همدردی می کنه و لحظه ای هم فکر شماتتش به ذهن خطور نمی کنه... همدردی با دکتر نون و نفرت از کسانی که یک عمر زندگی اون رو به جهنم تبدیل می کنن و باعث می شن حتی به عشقش هم که به خاطرش مصاحبه کرده بود دیگه نتونه فکر کنه. همه جا توهم حضور دکتر مصدق رو داره و با اون حرف می زنه و گویی همیشه خائن خطاب می شه، در حالی که دکتر مصدق بعد از کودتا براش نامه ای می نویسه و توضیح می ده که شرایط بازداشت و شکنجه و اون رو درک می کنه و ازش ناراحت نیست ولی دکتر نون به دلیل آسیب روحی که خورده بوده، هیچ وقت از وحشت به خودش اجازه ی خوندن اون نامه رو هم نمی ده و همیشه تنها با توهم حضور همیشگی مصدق و خائن خطاب کردنش زندگی می کنه...


*راوی وب سایت کتاب های صوتی برای کمک به نابینایان و کم بینایان است. (من با این "است" های ته جمله ها دارم مشکل اساسی پیدا می کنم!!! خیلی وقتا وصله ی ناجورن!) من به خاطر عدم دسترسی به کتاب اون رو شنیدم ولی لذت خوندن یه چیز دیگه ست.

پ.ن۱: کتاب "دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد"  انتشارات نیلوفر. چاپ اول ۱۳۸۰، ۱۱۱ صفحه



جمعه 12 مهر‌ماه سال 1387
توسط: سحر

خاتمی! نذار بگم دیگه دوستت ندارم


خاتمی جان! عزیز دلم! کوچولوی بال و پر شکسته. واسه چی ما رو عذاب می دی و رفتی توی بایگانی تاریخ قایم شدی؟ باهاس چی کار کنیم که پاشی بیایی ملت رو از سرگردونی نجات بدی؟ تو که می دونی این اوضاع اگه همین جوری پیش بره، نصف ملت دنیا شون می شه آخرت یزید و نصف دیگه هم باید برن جلو تا چهار سال دیگه بوق بزنن. تو می خوای چی رو برای کجا و چه زمانی حفظ کنی؟ می خوای افتخاراتت رو واسه چی نگه داری؟ می ترسی چی بشه؟ می ترسی دوباره بیفتی وسط یک مشت گرگ درنده که روزی نه تا بحران واسه ات بزان و نذارن که به تحقیقات مربوط به حقوق شهروندی ات برسی؟ بابا! ای ول با این مرام ات! مصبتو شکر با این حال دادن ات درست زمانی که همه دارن حال یه ملت وامونده جامونده از همه جارونده رو می گیرن! آخه این هم شد کار؟

من می دونم وقتی بخوای بیای ممکنه دوباره سرها بره توی پرونده های قدیمی و دوباره بقول خودت بداخلاقی ها شروع بشه، ولی جون حاجی! فکر ما رو چرا نمی کنی؟ چرا فکر نمی کنی ما هم آدمیم؟ چرا فکر نمی کنی ما هم دوست داریم وقتی اسم رئیس جمهور کشورمون می آد حداقل رومون بشه سرمون رو بالا کنیم و یه نگاه به عکس رئیس جمهور کنیم و فکر کنیم حداقل یه آدم رئیس جمهورمونه که روزی شصت بار دروغ نمی گه و هفته ای صد روز ملت رو عقب تر نمی بره! آخه رفیق جان! مرد مومن! ما سر همون سفره بی نون و نمک زندون اوین که هر کدوم مون یه دور به عشق خنده ها و شادی های یک ملت رفتیم توش، با هم نون و نمک خوردیم. حالا خودت خداروشکر زندون نرفتی، ولی وزیرت که رفت، اون یکی وزیرت که دستش شکست، بالاخره همدردیم، یعنی اصلا نمی خوای ما رو.... آره؟ جون مادرت که ایشاللا خدا بهش عمر طولانی بده، ما رو آدم حساب کن. نمی تونی بفهمی ماها از این وضع خسته شدیم؟ باید سرمون رو از پنجره در بیاریم و جیغ بزنیم خاتمی بیا، خاتمی بیا؟ حالا بفرض این کار رو هم بکنیم، تو که محل نمی گذاری. چی کار کنیم؟

محمد جونم! سید! الهی هر چی درد و بلاته بخوره توی سر این محمود، الهی قدت سر چشم هر کی نمی تونه ببیندت درآد، آدم این قدر ناز نازی؟ به قول امیرکبیر به سرباز مملکت یک عمر مواجب می دن که یک روز بره بجنگه، ما که مواجب به تو ندادیم، یعنی نداشتیم که بدیم، تازه می دادیم هم که تو نمی خواستی، ولی کم بهت احترام گذاشتیم؟ کم برات کتک خوردیم؟ کم بخاطرت انفرادی کشیدیم؟ کم بخاطرت تهمت خوردیم و تحقیر شدیم؟ کم بخاطرت دربدری و مکافات دوری از مملکت کشیدیم؟ پنج سال بچه تو و رفیق هاتو نبینی بخاطر اینکه دلت خواسته مملکت ات آبرویی داشته باشه و کسی جرات نکنه اسم کشورت رو با تحقیر ببره. آخه رفیق! ما که فحش تو خوردیم، ما که کتک خورمون ملس شد واسه اینکه تو باشی، ما که بقدر خستگی دست و از دست دادن نور چشم نوشتیم و با تحمل اضطراب هر روز و هر روز و هر روز قاضی مرتضوی پات وایستادیم، حالا دیگه اصلا دوزار هم ما رو آدم حساب نمی کنی؟ رفیق جان! ما بریم سراغ کی؟ بریم سراغ هاشمی که اونم کم ناز و ادا نداره، تازه بدبختی اینه که طرف اسمش بد دررفته، شده زمین بایر، هر چی هم آبش بدی و بذر بپاشی و کار توش بکنی بعد از ده سال می شه چهار تا درخت پسته که نصفش پوکه و نصفش دربسته، حالا همه اینها هیچی! وقتی اسمش می آد، ملت گوش شون رو گل گرفتن و چشم شون رو بکلی بستن. اگه دستشو بکنه عسل دماوند و بذاره توی دهن همین رفیق و رفقای خودمون، باز هم گازش می گیرن. مکافات اینه. حالا این یکی هیچی! سید! تو که نیای اون شیخ اصلاحات می آد که هنوز نیومده داره به در و دیوار سنگ پرت می کنه، بابا یواش! سرمون رو شکستی! ول بده داداش، نمی خوای راه بدی، تموم فامیل رو ضایع نکن. می خواد یه انتخابات شرکت کنه همه مون رو کرد یه لته کهنه و تپوند توی سولاخ راه آب. بدبختی مون رو ببین که وسط این همه کامران و هومن که تازه اونها هم کانادایی شدن و بعد از سه هزار سال داریوش و کورش و هوخشتره، باید زیر علم باقر سینه بزنیم. بیست سال زور زدیم تا مخملباف شد ژان لوک گودار، حالا باید بیست سال زور بزنیم تا قالیباف بشه ژاک شیراک. بابا، خاتمی! رفیق جان! نذار ما که عادت کردیم به یه آدم حسابی به اسم ممد آقا خاتمی گرفتار یه مشت ذلیل علیل بشیم که نه به بارن و نه به دارن و تازه معلوم نیست اگه بیان چی می خواد بشه.

رفیق جان! محمد طلا! سید خندان! جون حاجی دودره مون نکن. بذار بعد از چهار سال تشنگی و مکافات یه آب خوش از گلومون بره پایین. مگه ما چه کردیم که نباس دو روز خوش تو این دنیا ببینیم؟ سید! اینها که می گن توی دوره خاتمی هیچ اتفاقی نیفتاد زر می زنن قورمه سبزی، از اونی که دو روز زندان رفت و شد پابلو پیکاسو تا اونی که وقتی زندون رفت عشقش خاتمی بود و وقتی از زندون بیرون اومد جواب سلام نلسون ماندلا رو هم نمی داد. و اونی که چهار سال ختم " صد روز با خاتمی" گرفته بود و حالا سر ختم خاتمی هم ممکنه سروکله اش پیدا نشه.

حاجی! ما اگه همونی که داشتیم رو بخوایم باهاس دم کی رو ببینیم؟ گفتی اقتصاد حالی ام نیست، ولی اومدی و رفتی و نه برقی قطع شد و نه گوجه فرنگی شد چراغ خطر اقتصادی و نه مملکت شد آشغالدونی واردات موز و خیار و سیب زمینی. بابا! تو خودت حالی ات نیست، تو اقتصاد بلدی، دلیل اش هم همون کاری که کردی. گفتی که شرمنده ای که نتونستی آزادی بدی، ما هم زدیم تو سرت که بی عرضه ای. اما این حاج محمود بلایی سر مملکت آورد که تو که زمانی به نظر بعضی از بروبکس مانع اصلی آزادی توی کشور بودی الآن شدی آرزوی همه ملت. نه که تو عوض شده باشی، نه، ولی تازه ملت فهمیدن یه رئیس جمهور بی عرضه یعنی چی؟ تازه فهمیدن روزنومه نداشتن یعنی چی! تازه فهمیدن چهار تا قطعنامه توی دو سال یعنی چی! تازه فهمیدن بی احترامی در تمام جهان یعنی چی؟ تازه دارن می فهمن آرامش و آزادی یعنی چی. بابا! درسته چهار تا مثل من و فلونی و فلونی چهار تا پس گردنی خوردیم و رب و رب مون رو یاد کردیم، ولی حداقل چهار تا دختر همسایه و پسر همسایه مون تونستن مثل آدم دست همدیگه رو بگیرن و توی خیابون راه برن. حداقل این بود که کسی جرات نمی کرد چهار تا وب سایت درپیتی رو فیلتر کنه و دست بذاره روی چشم ملت که نبین و گوششو بگیره که نشنو. حداقل این بود که سالی هزار تا کتاب چاپ می کردیم بدون اینکه یک سال منتظر بمونیم تا اجازه کتابی که سه ماه صرف نوشتن اش شده بگیریم. حداقل این بود که چهار تا آدم باحال اگه می خواستن برن مهمونی اجنه و عزرائیل بالای سرشون ظاهر نمی شد. حداقل این بود که اگر می رفتی دفتر معاون دانشگاه که نمره تو درست کنی ترتیب تو نمی داد و تازه بعدش به زور عقدت نمی کرد. حداقل این بود که هفته ای یک ترور نبود و سر یکی رو نمی بریدن..... بابا اینها که حداقل نیست، من می خوام برگردم به همون حداقل انسانی.

ببین، محمد جان! قربون اون عبای سفیدت برم! به حرف این بچه گاگولایی که وقتی می خوان سراغ تاریخ می رن سه هزار سال قبل و وقتی می رن سراغ جغرافیا می رن پنج هزار کیلومتر اون ور تر گوش نکن. ما که می دونیم ایرونی هستیم و همسایه عراق و افغانستان و ترکیه و پاکستان هستیم و مطمئنیم که ایران همجوار سوئیس و اتریش نیست، از طرفی می دونیم که اگر بخواهیم گذشته رو ببینیم دیگه فوقش می ریم زمان هاشمی، نه، می ریم زمان هویدا، خیلی که بخواهیم زور بزنیم می ریم زمان مصدق، ورنمی داریم زرتی بریم سراغ جمشید و داریوش و خشایارشاه. ما می دونیم واقعیت چیه، اگه هم ده سال پیش الدرم بلدرم می کردیم و می خواستیم تو بشی رهبر اپوزیسیون، من یکی که غلط کردم، گه خوردم. بقیه خودشون می دونن رژیم غذایی شون چیه، من می خوام تو بشی رئیس جمهور. یه رئیس جمهور که چهار تا وزیر با سابقه بگذاره برای گردوندن مملکت، یه رئیس جمهور که هر چهار سال یک سال یا حداکثر دو بار بره نیویورک، سالی هم دو بار بره فرنگ، بقیه وقتش رو هم به اداره مملکت بگذرونه. ما رئیس جمهوری نمی خوایم که دنیا رو مدیریت کنه ولی توی کشورش همه همدیگه رو بخورن، بیا! این یکی اومد راه بره، چنان ضایع کرد که تا پونزده سال باهاس سیفون بکشی و عطر و گلاب بزنی که بوی رئیس جمهور از شامه ملت حذف بشه. چه جوری بهت بگم، ما یه رئیس جمهور می خوایم که برق مون قطع نشه، فیلتر نشیم، روزنامه داشته باشیم، احترام داشته باشیم، روزی که می آد قیمت خونه اگه صد میلیون هست، بعد از چهار سال مثلا بشه صد و بیست میلیون نه دویست و پنجاه میلیون.

خاتمی جونم! عزیز دلم! چه جوری بهت باید قول بدیم که بچه های خوبی هستیم و بخدا بهت کمک می کنیم که مملکت رو اداره کنی، بهت کمک می کنیم و بیخودی هم هر روز تند نمی ریم که اذیتت کنیم. همراه ات هستیم و دل مون لک زده که مثل آدم زندگی کنیم. ما از بی احترامی خسته شدیم. ما از اینکه هر روز بشنویم یکی دیگه از بهترین بچه های این مملکت رفت فرنگ و دیگه نمی آد خسته شدیم. ما از اینکه هر روز دروغ بشنویم خسته شدیم، ما از اینکه هر روز ببینیم یک وزیر بی عرضه می ره کنار یکی بی عرضه تر می آد جاش خسته شدیم. ما از اینکه قیمت ها مثل موشک می ره بالا و در عوض موشک ها سقوط می کنه خسته شدیم. ما از خالی بندی ها خسته شدیم. ببین! چرا نمی فهمی!؟ چرا نمی تونی بدبختی ما رو درک کنی! ما از این وضع خسته شدیم. باید چی کار کنیم؟ باید همه جای شهر اسمتو بنویسیم روی در و دیوار؟ باید ملت عکس خاتمی رو بزنن روی ماشین و لباس شون و هر جا دست شون می رسه تا بفهمی؟ باید هر جا سخنرانی می شه جمع بشن و شعار بدن که بیایی؟ چی کار کنیم؟ جون حاجی بگو چه کنیم؟ آخه رفیق جان! یه نیگاه به تقویمت بنداز و ببین روزها همین جوری داره می گذره و هر چه می گذره آقاتیزه دندون هاش رو برای قاپیدن یک دوره دیگه ریاست جمهوری تیز می کنه.

ببین حاجی! دارم جدی می گم! تو شدی عین دخترعمو خوشگله که می خواهیم نامزدمون بشی، نشستی واسه خودت لب جوب، یه گل مریم هم گرفتی دستت و پرشو می کنی و هی می گی می شه نمی شه، می شه نمی شه، می شه نمی شه، بابا اگه می شه، بگو ما هم بریم تهیه و تدارک، شاید بابات رضایت داد، حضرت عباسی اگه رضایت ندی ممکنه یکی بره زن فرنگی بگیره، یکی هم بگه دلمو به همین مهوش خانوم خوش می کنم، بالاخره وقتی برق قطع باشه آدم روی نحس اش رو نمی بینه. ولی آخه این یارو هم ددری یه، هم بد اداست، هم دائم خونه باباست، هم می ره دیدن غریبون. تو رضایت بده، ما هم این ور قضیه حواس مون هست، اگه کسی خواست مراسم رو به هم بزنه و تحریم کنه و پشت سر رفیق مون حرف بزنه، نه دیگه دوست و رفیق سرمون می شه، نه دیگه حاضریم کوتاه بیاییم. نه که رفیق باز نیستیم، ولی رفیق اصلی ما مملکته و عشق اصلی مون کشوری که هر روز داره توی لجن و کثافت دیوانگی و بی عقلی فرو می ره.

من نمی دونم، شاید هم دلت با ما نیست، شاید می ترسی دوباره بگی آره، نه ماه به شکم بکشی آخرش هم یه بچه ناقص الخلقه به دنیا بیاد که نه قیافه اش به ملت ما شبیهه نه به دولت تو، اگه می خوای بگی نه، جون مادرت همین فردا بگو نه، ولی دست ما رو تو پوست گردو نذار. اگه نمی خوای خودت بیای، حالا که همه قبولت دارن، هر چی آدم گنده است جمع کن، برین بشینین توی یک خونه ای، دو روز حرف بزنین، آخر کار یکی رو انتخاب کنین که همه مون پاش وایستیم و از شر این زن بابا راحت بشیم. اگه این کار رو بکنی، هم عقل کردین، هم ملت می آن پشت سرتون، گیریم که چهار تا دله دیوونه نیان، بقول شیرازی ها باکی نیست. منتهی هر کاری می کنی زودتر، بابا لایت! بابا یواش! تا تو بگی نه، یارو سه دور کره زمین رو دور زده و یه متر دیگه به حجم کثافت مملکت اضافه کرده.

خاتمی جونم! من کاری به هیچ کس ندارم. این نامه رو هم واسه این دارم منتشر می کنم چون می دونم اینجوری زودتر به دستت می رسه، به من باید جواب بدی! من واسه ات زندگی مو گذاشتم، می دونم خیلی ها این کار رو کردن، ولی من کار خودمو می کنم. به من جواب بده، یا بگو آره و بیا و پاش وایستا و پات وای میستیم، یا بگو نه و به عنوان کسی که همه مون قبولت داریم، با بقیه اونهایی که می خوان مسائل کشور رو توی ایران حل کنن، بشینین یکی رو انتخاب کنین و اون بشه نامزد ائتلاف، ما هم تصمیم شما رو قبول داریم.

گفتم ما تصمیم شما رو قبول داریم، گفتم ما، فکر نکن خودمو جمع بستم که بگم از طرف ملت حرف می زنم، نه حاجی! دیگه اون عادت ها توی سر ما یکی که دیگه نیست. خودمو جمع بستم که تنها نباشم. حرف آخرم هم اینه که اگه جواب دادی که دادی، اگه ندادی، دیگه اصلا باهات حرف نمی زنم، توی روت هم نیگاه نمی کنم. مطمئن باش نمی رم سراغ غریبون، منتهی دیگه یادم می ره که یه روزی یه محمد خاتمی مشتی باحال داشتیم که می تونست گره کارمون رو واکنه، ولی اینقدر دست دست کرد که موهای سرمون عین دندونامون سفید شد.
مخلص رفیق
ابراهیم نبوی
هشتم مهر

1387

(از دوم دام دات کام)

یکشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1387
توسط: سحر

زنانه این طرف، مردانه آن طرف؛ اینجا دستشویی عمومی نیست، سیرک است!


مدتی بود که همه ی شهر پر شده بود از تبلیغ سیرک بزرگ خاورمیانه برای اولین بار در کاشان، ما هم ذوق زده از پیدا کردن یه تفریح سالم تو این شهر، 2 تا بلیط گرفتیم. تو تبلیغات نوشته بود از عید مبعث تا نیمه شعبان. اول یه خورده بهم برخورد که یعنی چی که نوشتن اجرای سیرک از مبعث تا نیمه شعبان!؟ بعد فکر کردم خب می خوان مردم رو خوشحال کنن به مناسبت این دو تا عید ولی نفهمیدن چه جوری بگن. بلیط رو که گرفتم حالم بیشتر بد شد، چون این سیرک هر شب یک جایزه هم داره و جایزه ش چیه؟! کمک هزینه سفر به عتبات عالیات! زشت نیست که می گن نمایش دلقک و بندبازی و عملیات ژانگولر و حرکات میمون و خرس و شیر با جایزه ی سفر به عتبات!؟ همه چیزمون با همه چیزمون قاطی شده. خلاصه شب تفریح ما هم رسید و خوشحال و خندان و با ذوقی کودکانه مثل ندید بدیدها بس که تفریحی ندیدم، راهی شدیم. جایی رو برای پارک ماشین ها در نظر گرفته بودن و ما شگفت زده شدیم از این پیش بینی سنجیده و غیرمنتظره! به درِ ورودی رسیدیم و آقایی با صورتی مملو از ریش های نامرتب و مردمی (!) که مسئول کنترل بلیط بود گفت: خانوم ها از این طرف وارد شن، آقایون از آن طرف! ما به چهارتا چشم و دو تا شاخ دچار شدیم و پرسیدیم "یعنی چی؟!" گفت "فقط ورودی ها رو گفتن جدا باشه وارد که بشین دیگه با هم هستین." ما "واقعاً مسخره ست" ی تحویلشان دادیم و پوزخندی تحویل گرفتیم و وارد شدیم، اما جداگانه!

اولش چشمام سیاهی رفت چون حدود 100-150 نفر خانوم سیاهپوش رو تو محوطه دیدم و کلی تعجب کردم که آفرین به خانوم های این شهر چقدر اهل تفریح شدن و اینجا رو قُرُق کردن! بعد که سرم رو یه کم گردوندم جماعت رنگارنگ مردها رو دیدم که در سمت دیگری نشسته بودند و بچه هایی که در دو طرف تقسیم شده بودند! "اینجا چه خبره!؟"

همسرم هم از ورودیِ خودش رسید و چند لحظه ای مات ومبهوت بودیم و من گفتم یا من بیام تو مردونه یا تو بیا تو زنونه، یه شب اومدیم بیرون می خوایم با هم باشیم. خلاصه من و همسر نشستیم در آخرین ردیف ها و صندلی های قسمت زنانه که در حد امکان خودمون رو هم به مردونه چسبونده باشیم! تا نشستیم شنیدیم که از پشت سر صدای بحث میاد و دیدیم که خانواده ای 4 نفری با آقایونی شبیه به همون آقای مسئول کنترل بلیط با همون ریش های نامرتب و همون پیراهن های مردونه ی اتو نشده و آویزون و همگی بیسیم به دست دارند کلجار می رن که ما خانوادگی اومدیم و می خوایم پیش هم بنشینیم. اونا هم می گفتن "چه فرقی می کنه برای شما؟ خانوما اون طرف، آقایون این طرف". و یک دفعه انگار که چشمشون به خلافکار بزرگی افتاده باشه پرید به همسر مجرم بنده که کنار زنش نشسته و گفت: "آقا پاشو بیا این طرف بشین!" همسرم هم گفتند "برای چی باید بلند شم" و آقا با تحکم فرمودند که "این قانونه (!!!؟!!؟)" همسر هم گفتند که "کی این قانون رو نوشته!؟ شما بیارین ما ببینیم، بلند می شم."

قسمت زن ها و مردها رو با میله از هم جدا کرده بودن، یک صندلی رو کشید اون طرف میله و گفت "به جای اینکه اونجا بشینی، بیا اینجا بشین، چه فرقی می کنه؟"

من تازه توجهم به زوج هایی جلب شد که یکی این طرف میله و دیگری آن طرف میله نشسته بودند و در حد امکان صندلی هاشون رو به هم نزدیک کرده بودند! آقای بیسیم به دست که دید ما گوشمان به این حرف ها بدهکار نیست برگشت و جناب سرهنگ رو صدا کرد برای رسیدگی به ما مجرمین!

یک تفریح خانوادگی رفته بودیم، اشکالش چیه که یک زن و شوهر کنار هم بنشینن!؟ یکی از کنارمون رد شد و گفت "دیشب هم یه سری دعوا شد اینجا، فایده نداره، برین جدا بشینین." همسر می گفت " من اومدم یه شب بیرون می خوام هم کنار خانومم بشینم" و چندش آور ترین جواب ممکن رو هم شنید " آقا شما ناراحت نمی شی یه پسر مجرد بیاد پیش زنت بشینه؟!؟" یعنی پیش فرض شون اینه که همه ی آدمای مجرد مشکل اخلاقی دارن!! نمی دونم چرا همش تو مغزم می چرخید که "کافر همه را به کیش خود پندارد" و خیلی خودم رو کنترل کردم که از دهنم نپرید بیرون چون از این جماعت بیسیم به دست همه کاری بر میومد!

همسر می گفت "پس سینما چی؟ چطور تو سینما همه پیش هم می نشینن؟" من می گفتم "تو کوچه و خیابون که با هم هستیم چی؟! خیلی ناراحتین یه قسمت برای مجردا در نظر می گرفتین" (هر چند عمیقاً می دونستم که دارم چرت می گم! مگه واقعاً مجرد بودن یعنی...؟!)

مسئول اونجا پیداش شد، آقای "ریاحی" نامی بود و با همان تیپ مردمی! گفت "دستور از فرمانداری اومده." گفتیم "کی تو فرمانداری خبر داره که ازش پیگیری  کنیم؟" اسم چند آشنا رو که بردیم گفت " فقط شخص فرماندار خبر داره و دستور داده" می دونستم که تلاشمون از پایه و اساس بیهوده ست ولی همسر اصرار داشت از راه قانون (!؟) پیگیری کنه و دست نوشته ی این دستور رو ببینه یا همین آقای ریاحی چیزی بنویسه و بده و یا.... حالا هر کدوم که می شد، شکایت از کی به کی می بردیم!؟!

نیم ساعتی بحث کردیم و آنها شانه بالا انداختند... اینقدر موضوع مسخره و احمقانه بود که ادامه ی بحث فایده ای نداشت و من فقط متعجب بودم از 200،300 نفر که پذیرفته بودن اینقدر راحت بهشون توهین بشه و به چشمی بهشون نگاه بشه که باید جدا از هم بشینن. گفتیم "پولمون رو پس بدین بریم" آقای ریاحی بلند شد که "من برم نمازم رو بخونم، از فردا شب هم این میله ها رو تا ته بکشین که کسی نتونه بیاد این طرف" . بقیه هم تو یه چشم به هم زدن ترتیبی دادن که بریم از باجه پولمون رو پس  بگیریم، چرا!؟ چون یکیشون اومد گفت "بهشون بدین برن، چند تا خانواده جمع شدن..."

ما هم با اعصابی چرخ شده از این تفریح سالم به باجه آمدیم که پولمان را پس بگیریم و مسئول باجه پرسید چرا؟ گفتم "چون اینجا تفریح خانوادگی ممنوعه، می ریم بعداً هر کدوم مجردی بیایم"

وقتی به سمت پارکینگ می رفتیم داشت برنامه ی سیرک شروع می شد. با تلاوت آیاتی از قرآن!

و من باز هم حالم به هم خورد از این همه تظاهر و ریا و حماقت که داره همه جای این مملکت اسلامی (استغفرالله) رو می گیره... کلام خدا قبل از نمایشِ....

پنج‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1387
توسط: سحر

سحر مشکوک می شود!

نمی دونم چرا همش یه فکر شیطانی به من می گه که این حرفایی که دلیل میارن برای عدم حضور حسین رضازاده در المپیک پکن یه بازیه و حقیقت نداره!!
فکر می کنم دلیل دیگه ای داره و این چیزا رو دارن اَلَم (یا عَلَم!؟) می کنن که فکر مردم رو اون طرفی سوق بدن!
فکر شیطانی من اول از همه رفت طرف تبلیغاتی که برای املاک رابینسون رضازاده کرد و اینا کلی شاکی شدن و رضازاده دلیل آورد و از گلایه هاش رو گفت و اینا هم گذاشته بودن در یک زمان مقتضی حالش رو بگیرن! یا بحث سهمیه ای چیزی در میون بوده! چه می دونم دیگه!
یعنی من مطمئنم که یه مدال طلا برای تربیت بدنی خیلی مهم تر از سلامتی ورزشکارشه!!! و حتی بیماری یی هم در کار نیست!
به هر حال من گفتم که مشکوکم خودتون برین بیشتر بررسی کنین!!
قضیه سیاسیه و سیاست هم که خیلی کثیف تر از اونیه که بشه فکرشو کرد!

پ.ن: الآن دیدم که 3 روزه که دارم به طور متوالی به روز می کنم... فکر کنم برای خودم رکورد زدم! سابقه نداشته در سحرم!
جمعه 25 خرداد‌ماه سال 1386
توسط: سحر

توجه

هوا خیلی گرمه، از زمین و آسمون آتیش می باره! ساعت 12 ظهر دارم می رم بیرون، می بینم دختربچه ی همسایه تو حیاطه.
"بیچاره این پدر مادرا، چقدر باید حرص بچه ها رو بخورن!؟ توی این آفتاب هم تو خونه بند نمی شن! دیگه کسی هم از پسشون بر نمیاد...!" با خودم غرغر میکنم!

- خوبی ارغوان؟
: بله!
- هوا خیلی گرمه، نمی خوای بری خونه؟
: لباسم خیس بود، بابام گفت برو تو آفتاب وایسا تا خشک بشه...

شنبه 19 خرداد‌ماه سال 1386
توسط: سحر

اثرات امتحان جامعه شناسی جنگ و نیروهای نظامی (فردا)

 

الیزابت جنینگز:
من از صلح نفرت دارم که خون های بسیار، به خاطر آن ریخته شد و هرگز خویشتن را نشان نداد. من از «جنگ» نفرت دارم و از «صلح» نیز!

 

دوشنبه 17 مهر‌ماه سال 1385
توسط: سحر

ثواب

"این کا ر رو بکن...ثواب داره..."
ثواب داره...
ثواب داره...
ثواب داره...

خیلی وقت بود این جمله رو نشنیده بودم و یادم رفته بود!
تکرار می کنم یادم نره!
"این کار رو می کنم چون ثواب داره..."

ثواب داره...
ثواب داره...
ثواب داره...
ثواب داره...

چهارشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1385
توسط: سحر

اینو بفهم!

هر جا محبت دیدی، همون جا محبت بریز!

برای کسی بمیر که برات تب کنه!

دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1385
توسط: سحر

فقر فرهنگی

هفته ی پیش با اتوبوس از تهران میومدم کاشان که چند نفر با شاگرد راننده سرِ 200 تومن دعواشون شد و بد و بیراه و کتک کاری و انواع و اقسام فحش ها به بستگان درجه یک!!! خلاصه برای 200 تومن حدودا یک ساعت و نیم اعصاب 40 تا مسافر زیر چرخهای اتوبوس بود و این اراذل و اوباش هم دست بردار نبودن! خُب گفتیم یه مشت آدم زبون نفهم بی فرهنگن که فقط با قلدری یاد گرفتن کار پیش ببرن و منطق حالیشون نمی شه. این چیزی نبود، شاید در همون زمان در خیلی نقاط دیگه ی ایران داشت دعوای مشابهی می شد ولی وقتی چند روز بعد، از اخبار 20:30 یه صحنه ای تقریبا شبیه همون چیزی که از نزدیک دیده بودم رو دیدم، البته با موضوعی متفاوت و یه خورده ملایم تر، خشکم زد، چون اونا دیگه ظاهرا یک مشت اراذل و اوباش نبود، نمایندگان محترم مجلسمون بودن.....

یکشنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1385
توسط: سحر

خلیج همیشه فارس

جا داره که من هم به نوبه ی خودم از همین تریبون ۱۰ اردیبهشت، روز خلیج فارس رو به همه ی هموطنان تبریک عرض کنم تا مشت محکم دیگری بر دهان دشمنان ایران وارد کرده باشیم!

 

خلیج پیوسته فارس

ای خلیـــج آبی و پیوستـــه فــــارس
همرهت نام خوش و برجسته فارس

ای خلیج نیلی و نامی فــــارس
ای نشسته در کنار قوم پــارس

جای تو، والاترین حد و مکـــان
در دل و در جان ما ایرانیـــــــان

رونق احـــوال دنیــــا بوده ای
هرمزت تنگه، گلــــوگاه جهان

وصله ی اصلی مــــرز و بوم ما
غبطه ای بر دشمنان شوم ما

ای خلیج نیلی و نامی فـــــارس
چون زمرد می درخشد بر تو نام

تا که ایران هست و دنیا بر دوام
نام تو پاینده هست و مستدام

منوچهر سعادت نوری
از سایت Persian Gulf