X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1387
توسط: سحر

خدایا ممنونم!

فرشته ی من به دنیا اومد!

جمعه 2 اسفند‌ماه سال 1387
توسط: سحر

اولین ها!

اولین کسی که ما این جا رویت کردیم، آقای باب بود!!! از طرف دانشگاه اومده بود دنبالمون و حسابی مرام کُشمون کرد! از ساعت 2 بعد از ظهر که خسته و کوفته رسیدیم تا ساعت 7 به زور هِی به ما محبت کرد!! بزرگترین حسنش هم این بود که سعی می کرد خیلی واضح انگلیسی صحبت کنه و این کلی به ما اعتماد به نفس داد!!


اولین (گلاب به روتون!) آفتابه ی ما، اینجا شد یه بطری نوشابه ی کوکاکولا که با جمع کردن 8 تا درِش می تونیم یه بطری مجانی بگیریم!!


اولین کشف روانشناسانه ی من، از این اجنبی ها این بود که احتمالاً مشکلی تاریخی و طولانی با شلنگ دارن!! اصلاً هیچ راه آبی در منزل موجود نمی باشد نه در آشپزخانه نه در دستشویی... حتماً خاطره ی بدی ازش دارن، شاید هم اینجا کشف نشده هنوز!! احتیاج به بررسی بیشتر داره!


اولین ایرانی که اینجا دیدیم، خانومِ استادِ امین بودن، یه خانوم خوب و مهربون که باز من خوشحال تر شدم! البته در این شهر کوچیک دانشجویی ظاهراً روی هم ۷-۸ تا ایرانی بیشتر موجود نمی باشید.


اولین کسی که من رو به تحت تاثیر قرار داد، یه خانومی در بخش دانشجویان بین المللی بود که همون روز اول باب ما رو برد پیشش تا اعلام حضور کنیم و این خانوم چقدر احساسات شدید برای من و فرزندمون به خرج داد و گفت ما همه مون (!؟!؟)‌ نگران تو بودیم که با این وضعیت می خواین این سفر طولانی رو بیای و همش به فکرت بودیم و دعا می کردیم که راحت بتونی این سفر رو به پایان برسونی و ... منم همش به بعضی از نزدیک ترین آدمای اطرافم فکر می کردم که وقتی بهشون گفتم یه دفعه جور شد و داریم می ریم فقط شنیدم که: اِ!؟‌به سلامت!

باید یک بررسی هم روی میزان مرگ و میر عاطفه در بین غربی ها و خودمون هم انجام بدم، ظاهراً اون آمار گذشته ها در حال تغییره... نمی دونم!


اولین جانوری که اینجا دیدیم، بعد از اون سگ بدترکیب فرودگاه، سنجاب بود و من چقدر از دیدنش خوشحال شدم و چقدر یاد خوشبختی بزرگی که بابت دوری از اون گربه های مزاحم و تنبل و تن پرور و معروف به پررویی اطراف خونمون، دارم افتادم! وای همش بین دست و بالمون بودن با اون هیکلای بزرگشون و ازشون غافل می شدیم میومدن تو خونه!!!! تمام نفرتی که از اون گربه ها داشتم اینجا به گوگولی کردن این سنجاب ها که البته تعدادشون هم اصلاً کم نیست می گذره! (البته دورادور! من به طور کلی با حیوان جماعت از نزدیک مشکل دارم!!!)


اولین فامیلی که به جز درجه اول هاش از ایران تلفنی به ما توجه کردن عموی امین بودن و چه خوب بود!


اولین دوست نازنین هم در زمینه ی توجه تلفنی حدیث عزیزم بود و مثل همیشه چقدر چسبید.


اولین تخیل من در یک مکان عمومی در اینجا، برمی گرده به اولین بانکی که رفتیم! کنار هر کدوم از کارمندای بانک یه ظرف بود پر از آبنبات چوبی که هر مراجعه کننده ای یکیش رو بر می داشت... فقط داشتم کارمندا و مراجعه کننده های طفلکی بانک های خودمون رو تصور می کردم با آبنباتی در دست... واقعاْ که اینا خودِ مرفه بی دردن!!! اصلاً با همین یه آبنبات می خوان سرِ ما رو گول بمالن!!! نه آقااااااا... این ترفند ها دیگه کهنه شده!!!


اولین طنزی که من اینجا اشتباه گرفتمش خیلی بد بود!!!! رفتیم بیمارستان برای معاینه ی وضعیت فرزند عزیزمون و اونجا هم همش الکی همه خوشحال بودن و نیش ها باز طبق روال. بین سوال هاشون پرسیدن که ما ازدواج کردیم یا نه و به یکباره نیش من به شدت باز شد از این طنز ظریف و به خودم که اومدم دیدم حالا کلی نگاه جدی داره ما رو چپ چپ نظاره می کنه!! حالا روز روزونشون با دلیل و بی دلیل خوشحالنا.... نیشمون رو جمع و جور کردیم و گفتیم با اجازه بزرگترا بله!


اولین آتیش بازی که اینجا دیدیم در تعطیلات قبل از ۲۲ بهمن بود! به جان خودم!!! دستشون درد نکنه که خاطرات کودکی و آتیش بازی های پارک ملت در همین روزها رو برامون زنده کردن! فقط نمی دونم چرا بعدش الله اکبر نگفتن!؟ شاید هم قبلش گفتن و ما دیر رسیدیم...


اولین.... همین دیگه! نصف این مطلب رو خیلی وقت پیش ها نوشته بودم و هی حوصله نداشتم بیام کاملش کنم و بفرستم... پس فعلاً تا همین جا رو داشته باشین!