X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 28 مهر‌ماه سال 1387
توسط: سحر

فخر فروشی!!

یک شب اواسط هفته ی گذشته، قبل از خواب من به کشف بزرگی نائل شدم، کشف کردم که اصطلاح "سین جیم" از ابتدای کلمات "سوال جواب" گرفته شده!
احساس افتخاری که از این کشف بهم دست داد را فقط یک بار دیگر تجربه کرده بودم و آن هم زمانی که کشف کرده بودم منظور از اسم "ایکیو سان" همان "آی.کیو سان" می باشد!!!


آیا پرافتخارتر از من در دنیا و فاجعه ای عظیم تر از شکستن یک شیشه ترشی در یخچال وجود دارد ؟!

شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1387
توسط: سحر

اعتماد به نفس!

نمی دونم چرا همش این گزارش تلویزیون تو ذهنمه که از یکی پرسید کپی رایت یعنی چی؟

گفت یعنی کپی کنیم... رایت کنیم... می شه کپی رایت!


من به جای گزارشگره بودم برای همیشه این شغل رو می گذاشتم کنار!


پ.ن: اون پایین ها لینک عکس هام در فلیکر رو گذاشتم... اگه فیلتر نباشه!

چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1387
توسط: سحر

ته دیگ ماکارونی!

من عاشق این انیمیشن شهرداری هستم که یکی از بچه هاش آرزو داره که ته دیگِ ماکارونی بشه چون باباش خیلی دوست داره!!!

یکشنبه 18 فروردین‌ماه سال 1387
توسط: سحر

بی خیال لطفاً!

این فرم افتتاح حساب دیروز در مقابل دیدگان ما قرار گرفت:



می تونم التماس کنم بانکداریِ الکترونیک رو بی خیال بشین!؟!؟

سه‌شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1386
توسط: سحر

لایه ی اوزون

در یک برنامه ای در شبکه ی دو، داشتن با بچه ها ی مهد کودکی راجع به لایه ی اوزون صحبت می کردن!!

از یکی از بچه ها پرسید چی کار کنیم که لایه ی اوزون بیشتر از این آسیب نبینه؟

بچهِ خیلی ملوس و خوردنی گفت: باید روی دودکش های کارخونه ها یه "در" بذارن که دیگه دود نتونه از اونجا بیاد بیرون!!!!!!

قربونت برم من، فکرِ خلاق !!!


اینم آخرین وضعیت این لایه، چون وبلاگ ما خیلی علمی می باشد و باید نشان دهد که حداقل در حد مهدکودک می باشد!!!

جمعه 5 بهمن‌ماه سال 1386
توسط: سحر

آفتابه در کاشان کمیاب شد!!!!

یکی از شهروندان کاشانی عنوان کرد، هفته ی گذشته بعد از ساعت ها گشتن در شهر به دنبال آفتابه بالاخره آفتابه ای با قیمت 2200 تومان یافته و خریداری نموده!
به گزارش خبرگزاری سحر آقای فروشنده ای که در حال شنیدن این سخنان بود گفت: "آخه اون گفت 2200 تومن و تو هم دادی!؟ ما اینجا آفتابه ی خوب رو می دیم 600 تومن"
مالباخته در جواب تاکید کرد: "خب آب یخ زده بود، کلی هم گشته بودم، چی کار می کردم!؟!؟"
سپس آقای فروشنده از کلیه ی همشهریان کاشانی خواست در صورت بروز مجدد این بحران خود را به مغازه ی ایشان برسانند تا به بهترین نحو در خدمت هموطنان عزیز در زمینه ی تهیه ی آفتابه باشد.
پایان خبر
سه‌شنبه 13 آذر‌ماه سال 1386
توسط: سحر

آگهی!

کسی در Yahoo! 360° دقیقاً این پیغام رو برام گذاشته بود:

" من تو کاشان دلم گرفته دانشجوی دانشگاه آزاد کاشان ساکن تهران اگه می شه یه دوست دختر قشنگ از کاشان یا دانشجوی کاشان برام پیدا کنین 0935******* در ضمن اگه می شه منو اد کنین مسنجر (آی دیشون اینجا بود!!!) "



۱- یاد اون حرف ابراهیم نبوی افتادم: " شما فکر کردین ما چی کاره ایم!؟!؟!؟! "
۲- از این اعلام عمومی من کمک بیشتری می تونستم بکنم انصافاً!؟
۳- متقاضیان محترم می توانند مشخصات خود را به آدرس اینجانب بفرستند تا با این برادرمون دور هم جمع بشیم و بگم اون دکتر پوستم بیاد هممون رو معالجه کنه!!!

چهارشنبه 7 آذر‌ماه سال 1386
توسط: سحر

دست و پا چلفتی

من نمی دانم چرا  اتفاق اینقدر بی احتیاطی می کند و مدام می افتد و ما را به درد سر می اندازد!

حواست را بیشتر جمع کن و ما را گرفتار افتادن های خودت نکن!

شنبه 3 آذر‌ماه سال 1386
توسط: سحر

تلفن

این روزها با تلفن غریبی می کنم!

به خیلی ها باید زنگی بزنم و حالی بپرسم و اصلاً دستم به تلفن نمی رود.

ای منتظران شنیدن زنگ تلفن من ... باور کنید دستم مقصر است و این قصور را من گردن نمی گیرم و چشمم هم آب نمی خورد که دستم به این زودی ها پا بدهد و کمر همت ببندد و شماره ای بگیرد.

هر چه پا پِی اش می شوم که چرا اینقدر پشت گوش می اندازی؟ لب از لب برنمی دارد و دندان گردی و چشم سفیدی و گردن کلفتی می کند و حتی گاهی هم دست به سرم می کند و سر به سرم می گذارد!!

همین جا ریش گرو می گذارم که به محض اینکه کسی پیدا شود و پا درمیانی کند، با سر به سوی تلفن خواهم شتافت و دلی از عزا در می آورم و شماره ی تک تکتان را خواهم گرفت. باور کنید دلم لک زده برای شنیدن صدایتان ولی نمی دانم چرا دستم، گوشش بدهکار نیست!

شاید اصلاً مجبور شوم پشت دستم را داغ کنم که دیگر پایش را از گلیمش درازتر نکند!!

چهارشنبه 16 خرداد‌ماه سال 1386
توسط: سحر

دغدغه و هیجان!

دغدغه ی این روزهای من:

تا حالا قلی یا نقی ، از نزدیک ندیدم!!!

*     *     *

هیجان این شب های من:

خمیر دندان با طعم سیب تازه
و
حضور مهتاب در اتاق ما!

پنج‌شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1385
توسط: سحر

۱۰-۲۰-۳-۱۵

دبیرستان که بودیم یه روز سر کلاس یه کاغذ دست به دست می چرخید، هر کسی که می گرفتش یه فکری می کرد و می داد به بغلی، به ما که رسید دیدیم روش نوشته:

۱۶       ۶۰       ۱۰۰۰       ۱۵        ۳        ۲۰       ۱۰ 

این اعداد با هم چه ارتباطی دارند؟


ما هم دادیم به بغلی!

اگه اشتباه نکنم دانشمند کلاسمون منای خیلی عزیزم نوشته بودش، حالا چند روزیه که باز این سؤال لای مغزم پیچیده!

واقعاْ چه ربطی به هم داشتن که شعر شدن؟!

سه‌شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1384
توسط: سحر

کلمات کلیدی جستجو شده!!

سلام،
الآن به نظر من جالب ترین چیز تو دنیا این صفحه ی آماری هست که من تازه کشفش کردم! هیجان انگیزترین قسمتش هم چک کردن کلمه هایی هستش که افراد مختلف با جستجویشان به این وبلاگ اومدن!! اون کلمه ها تا الآن اینا بودن:

سحر - تقویت حافظه - مجید اخشابی - آویزون - عید - سحر اهواز - خانه ی بروجردی های کاشان - سایت سحر - خواننده پریسا - سایت دانشگاه فراگیر - دکلمه خوب و جالب - منم که - استحکام خستگی - بهشت زهرا - نوروز مبارک - جیره بندی بنزین - انصاف - ام سحر - عشق یعنی چه؟ - دانا+کامپیوتر+آموزشگاه - قدسی قاضی نور - لطیفه های شیرین -

فوق العاده ست!!!!

سه‌شنبه 13 دی‌ماه سال 1384
توسط: سحر

تشکر!

زنگ می زنم آموزشگاه: سلام، سحر هستم.
- اِ سلام خانوم سحر، خوب هستین؟ باور کنین من به محض اینکه رسیدم به شما زنگ زدم، خیلی هم زنگ زدم، همش اشغال بود. فکر کنم به اینترنت وصل بودین، آخه مدت زیادی اشغال بود، درست حدس زدم؟! به اینترنت وصل بودین نه!؟!؟

*     *     *

وارد جایی می شم: سلام، من سحر هستم.
یه آقایی خیلی متفکرانه نگاه می کنه و سرشو تکون می ده : نه...فکر نکنم!!!!!
به قول علی تیز و بز قضیه رو می گیرم و خودم و جمع جور می کنم و دوباره شمرده تر می گم: من....سحرم!

*     *     *

نوستالژی شدم باز!
سارا چند سال پیش از ایران می ره، حامد ازدواج می کنه، سحر ازدواج می کنه، هانیه و غزاله از ایران می رن، سحر می ره کاشان، علی و مامان و باباش از ایران می رن، سربازیِ ادیب می افته کاشان!!
برای تولد سارا، حامد از تهران، سارا از خارج (!!)، سحر از کاشان و علی از یه خارجِ دیگه در کنفرانس یاهو جشن تولد می گیرن! همش 4 تا دونه خواهر برادر!

*     *     *

قراره که، نه ببخشید! جا داره که صمیمانه تشکر کنم از کارناوال شادی، متشکل از عارفه، علی، فاطمه، مرتضی که قبول زحمت فرمودند و از راه دور خودشون رو برای مراسم سورپرایزکنونِ امین رسوندند!
با حضور گرم و پر مهرتون، یه دنیا خوشحالمون کردین! باور کنین!
عارفه: مجری برنامه، طراح صحنه، سازمان ملل
فاطمه: طرح اولیه، دستیار صحنه، کوه های جبل الطارق
علی: سرگرم کننده ی امین، عکاس، قاتلی از هنگ کنگ (!!؟؟)    
مرتضی: فیلم بردار، حمل و نقل، آفتاب پرست باد صبا 
(فقط حیف که به خاطر این تولد عشقولانه مجبور شدیم دوباره دعوت یه دوست خوب رو رد کنیم.)

انتقاد: آخه چرا یه چیزایی می نویسی که خیلی ها چیزی ازش سر در نمیارن!؟!؟

دوشنبه 2 آبان‌ماه سال 1384
توسط: سحر

شاعران معاصر

سلام!

اصلاً فکر نکنین روحیه ی شاعر مسلکی فقط متعلق به محتشم کاشانی و سهراب و چند بزرگ دیگه در کاشان بوده، من فهمیدم این اشتباه بزرگیه:

منتظر تاکسی بودم، دستم رو گرفته بودم جلوی صورتم به خاطر آفتاب شدید، یک آقای نمکی* با چرخ دستیشون رد می شدند فرمودند:

گرمای آفتاب گلِ چشماتو پَرپَر نکنه!!!!!

 

*منظور آقای بامزه نیستا! منظور آقای نمکیه...نون خشکیه...می باشد!

شنبه 1 مرداد‌ماه سال 1384
توسط: سحر

عشق را می گویم....




این یادداشت رو تقدیم می کنم به رهای عزیز که در میان تلخی ها مرا سرشار از شیرینی کرد!

(و به خاطر علاقه اش به هیجانات وطنی در دیار غربت!)

:تقدیر این طور حکم کرده که خونه ی بخت ما 3,4 سالی در کاشان باشه! جاده ی تهران تا کاشان پُره از پلیس های راهنمایی رانندگی که حافظ جان مردمند!

دفعه ی قبل در راه برگشت بودیم که پلیسی به الهه جون اشاره کرد که بایستند، الهه جون اصلاً به روی خودش نیاورد، آقای پلیس اونقدر بال بال زد که بالاخره تونست ما رو نگه داره. اومد سرشو کرد تو ماشین:" خانوم با سرعت غیرمجاز که می ری، ما رو هم که تحویل نمی گیری هر چی فرمان ایست می دیم!" الهه جون خیلی جدی گفتن:"ببخشید سرکار...راستش من فکر کردم شما از این موز فروشا هستین، داشتم فکر می کردم حالا چرا پریدین وسط جاده واسه فروختن 4 تا دونه موز!!!!!!"

 

 

*    *    *

عشق محضری ما هم امروز نیم ساله شد!

                                            

 عشق را
 می گویم
 باید این حادثه را
 از نگه سبز تو
 آغاز نمود
 عشق را
 باید
 از زمزمه
 بارش چشمان تو
 با واژه احساس
 سرود
 و در این
 قدرت دریایی تو
 کشتی توفان زده را
 در دل امواج
 سپرد
 به تب حادثه غرق شدن
 مردن و آغاز شدن
 به هم آوایی قلب دو پرنده
 به سبکبالی اوج
 دل سپردن
 به شب هم نفسی
 راغب پرواز شدن
 آری
 عشق را
 باید ابراز نمود
 عشق را
 باید گفت 

(ترانه جوانبخت)