X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1384
توسط: سحر

بوی عید میاد

 

هر سال تقریباً از اواسط اسفند بوش* میاد! نمی شه گفت دقیقا چه بوییه! بوی سبزه و گل تازه شکفته ست یا بوی ماهی قرمزهای تو کوچه یا بوی خونه تکونی همسایه!؟ هر چیزی که هست بوی خوبی داره! بوی تازگی و طراوت و آرامش...بوی یاد خدا...

با اینکه داره بهمون می گه یه سال دیگه مثل برق گذشته و یادمون میاره که چقدر برنامه ریخته بودیم برای روزهاش، تقریباً یک سال پیش همچین موقع هایی و غمگین می شیم از نکرده ها و بعضی از کرده ها، اما بوش رو بازم دوست داریم!

شاید چون هر چیز نویی رو دوست داریم....اما نه، خیلی چیزا ارزش قدیمیش بیشتره. شاید چون خیلی از دیدارها تازه می شه...اما نه، خیلی وقتا دوست داریم از زیر همین دیدارها در بریم! شاید چون دو هفته ای تعطیلیه...اما نه، مدرسه هم که می رفتیم مزه ی این دو هفته حتی بیشتر از اون سه ماه بود...

 شاید به خاطر دعای سال تحویل، شاید به خاطر سفره ی هفت سین، شاید به خاطر تولد یه سال نو، شاید به خاطر عوض شدن تقویم، شاید به خاطر تصمیم های جدید، شاید به خاطر شنیدن یه تبریک،  شاید به خاطر عیدی های دوست داشتنی!

و احتمالاً به خاطر همه ی این ها...

همه ی این حس های خوبی که کمتر پیش میاد با هم جمع بشن و همه رو خوشحال کنن.

اصلاً شاید بوی همون انرژیِ جمعیه مثبتیه که تو هوا موج می زنه.

اما حیف که چند روزی که ازش می گذره همه ی اون شور و حال، به طرز غم انگیزی تموم می شه، همه چیز دوباره عادی می شه، روال قبلیِ زندگی بدون کوچکترین تغییری بر می گرده و از هیچ کدوم از اون بوهای خوب و انرژی فراوون اثری نمی مونه!

 با اینکه نوروز اسم قشنگیه اما همین که بعدش می شنویم روز از نو و روزی از نو دلمون یه جورایی می گیره!

پس حالا تا می تونیم این بوی خوب رو نفس می کشیم، ریه هامون رو پر می کنیم ازش تا ذخیره ای باشه برای همه ی روزهای عادی بعد از عید، همون بویی که نمی دونیم دقیقاً بوی چیه...

اصلاًنکنه بوی سبزی پلوی ته گرفته ی همسایه ست!؟!؟

 

*منظور "بوی آن" می باشد، نه خدایی نکرده "آن مرد جنایتکار"!!

 

                                                                                          ۸۵/۱۲/۱۲

سه‌شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1384
توسط: سحر

کلمات کلیدی جستجو شده!!

سلام،
الآن به نظر من جالب ترین چیز تو دنیا این صفحه ی آماری هست که من تازه کشفش کردم! هیجان انگیزترین قسمتش هم چک کردن کلمه هایی هستش که افراد مختلف با جستجویشان به این وبلاگ اومدن!! اون کلمه ها تا الآن اینا بودن:

سحر - تقویت حافظه - مجید اخشابی - آویزون - عید - سحر اهواز - خانه ی بروجردی های کاشان - سایت سحر - خواننده پریسا - سایت دانشگاه فراگیر - دکلمه خوب و جالب - منم که - استحکام خستگی - بهشت زهرا - نوروز مبارک - جیره بندی بنزین - انصاف - ام سحر - عشق یعنی چه؟ - دانا+کامپیوتر+آموزشگاه - قدسی قاضی نور - لطیفه های شیرین -

فوق العاده ست!!!!

شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1384
توسط: سحر

شب

          هوای سرد ... صدای به هم پیچیده ی اذان ... ابر ... خلاء ... خدا ... آرامش ... لا اله الا الله    ... سکوت ... لرزه ... تنها ... سوز ... بوق ... تنش ... ماه ... تابش ... کاغذ ... کامپیوتر ... به روز رسانی!

سه‌شنبه 16 اسفند‌ماه سال 1384
توسط: سحر

در و دیوار و ...

 

(از در و دیوار نوشتم، حوصله ندارین نخونین! اصلاً چیزِ خاصی رو از دست نمی دین!)

سلام

چند روزٍ که دوست دارم یه چیز خوب بنویسم ولی نمی شه، البته چند روز پیش یه چیزایی نوشتم البته نه برای اینجا، شاید همون یه خورده خیالمو راحت کرد. نه بابا! اینا حرفه! همت....!همت نبود!

الآن نیومده بودم چیزٍ خاصی بنویسم ولی دارم فکر می کنم چه ایرادی داره منم یه خورده خاطره تعریف کنم؟!؟!!؟

امین و ادیب دارن تکرار اسکار رو می بینن، منم اومدم ببینم علی آنلاین هست که با مامان حرف بزنم که دیدم نیستن! پیغام گذاشتم که اگه تا یک ساعته دیگه اومدن خبرم کنن! چندان علاقه ای به دیدن اسکار ندارم باز اگه اختتامیه ی خیلی بی خود سانسور شده ی فیلم فجر از شبکه ۲ بود فکر کنم باز انگیزه ی بیشتری برای دیدن داشتم!

امروز کلاس زبان داشتیم، کلاسی که در عین سطح پایینش حس بدی رو القا نمی کنه! همونیه که گفتم ترم پایین قبولم کردن! تو همین آموزشگاه هم تقاضای تدریس کردم که فعلا در مرحله ی اول موافقت شده که برم دوره ی معلمی رو ببینم!

یه کار بامزه ی دیگه هم تو یه شرکت تبلیغاتی فرهنگی پیدا کردم که اصلا بعید نیست که قطعی بشه، می خوایم بزنیم تو خط تجارت!!

از بس که فرناز پیگیری کرد سراغ همین کارا هم رفتم، همش دعوا می کرد که خیلی تنبل شدی و پاشو یه کاری بکن و ... منم که حساااااس گفتم چشم! (چند روز پیش دیدیم پشت یه موتوره خیلی فرسوده نوشته منم که حساس!!!)

یعنی با حرفهای فرناز بیشتر عذاب وجدان گرفتم دقیقا حس یک انگل جامعه رو داشتم! تا قبلش داشت خوش می گذشتا! امان از دوست خوب و دلسوز! (فرناز جون دوسِت دارما!!!!)

دانشگاه پیام نور هم که بعد از سال ها یه دفعه به ما که رسید آسمون تپید...نه ببخشید یعنی به ما که رسید فهمید که داره با سیستم فراگیر بیشتر ضرر می ده و فعلا که 7 ماه ثبت نامش رو انداخته عقب! بعد فکر نمی کنه که من باید یه سری دیگه به همه جواب پس بدم که چرا معماری رو ول کردم و کار این دانشگاه ها هم که معلوم نیست و ....!!! اما من باز از همین تریبون اعلام می کنم که ذره ای از کاری که کردم پشیمون نیستم...ذره ای!!!

آخرِ هفته قراره اگه بالاخره پدر محترم افتخار بدن تشریف بیارن اینجا در خدمتشون باشیم، حوصله شون همراهی نمی کنه تنهایی تشریف بیارن این راه رو،برای همین دنبال یک همراه داریم می گردیم فعلا (بعضیا به خودشون نگیرنا....پیدا می کنیم خودمون!!)

برای عید هم دوست داشتیم بریم اهواز! بالاخره امروز بعد از تلاش فراوان کسی رو که باید برای جا باهاش هماهنگ می کردیم رو پیدا کردیم که فرمودن ایشالا برای اول دی سال دیگه زنگ بزنین جا براتون پیدا می شه! فکر کنم بالاخره یه تور تهران بگذاریم به قول سمانه! چون تهران تنها جاییه که عید خلوت می شه، البته شیراز رو که حتما می ریم ولی ترجیح می دیم هفته ی دوم باشه که خلوت تر بشه، پارسال عید که شیراز بودیم رتبه ی اول رو در شلوغی آورد!!! وحشت ناک شلوغ بود! حافظ و سعدی رسما از مردنِ خودشون پشیمون شدن!!

بعد دیگه....آها...یه خورده عذاب وجدان خونه تکونی هم داشتم که امروز لیلا جونم خیالم رو راحت کرد! گفت خونه ای که تازه 6 ماهِ داره ازش استفاده می شه خونه تکونی نمی خواد!!!

۴ تا کتاب هم از ملیکا دزدیم، الآن دارم رستاخیزِ کریستین بوبن رو می خونم، فوق العاده دوست داشتنی و آرام بخشه...فوق العاده! احتمالاً یه چیزاییش رو اینجا می نویسم!

خیلی هم دلم برای رها تنگ شده و دوست داشتم باهاش حرف بزنم دیروز می خواستم بهش زنگ بزنم که کارت تلفنمون که 8 ساعت اعتبار داشت در کمال وقاحت گفت که تاریخ مصرفش تموم شده!!!!! خوبه هر هفته با سارا حرف می زدیما....ببین سارا خانوم هی بهت می گفتم قطع کن ما بهت زنگ بزنیم بی خود نبود!!

دلم برای منیژه هم خیلی تنگ شده، تیبا هم، بقیه هم!

آها......فهمیدم چرا اینقدر الکی نوشتم!!!!!!! چون امروز موش (!!!) و صفحه کلید جدید خریدیم خوشحالم!!!!!

جمعه 5 اسفند‌ماه سال 1384
توسط: سحر

بهشت زهرا

    دیروز صبح بهشت زهرا بودیم. رفته بودیم دیدنِ بابا هاشمیان. بابا بزرگ تک و مهربونی که هیچ وقت ندیدمش، یعنی اگه همش 5 ماه بیشتر مونده بود و یا من 5 ماه زودتر میومدم می تونستیم هدیگه رو ببینیم!

    بهشت زهرا به طرز عجیبی حال و هوای خوبی داشت. نمی دونم... یه جور آرامش خاص و دوست داشتنی! خیلی وقت بود نرفته بودم، یادم نمیاد قبلا چه احساسی بهش داشتم ولی الآن می دونم خیلی حسِ خوبیه. ساکت و آروم بود و سبز و مهربون! یعنی آدمایی که اونجا بودن همه مهربون شده بودن...نمی دونم...فقط خیلی خوب بود!