X
تبلیغات
رایتل
شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1382
توسط: سحر

۱ - ۱۰

                                                        یا حق

سلام،

1- یادتون باشه خدا بالا سرتونِ نه در کنارتون ...

2- خدا محبوب نیست سروره ...

3- کارایی رو که تا حالا انجام می دادم چون خدا رو دوست داشتم از این به بعد بیشتر به خاطرِ ترس ازش انجام می دم، دقیقا خلاف عقیده ی گذشتم... با اینکه هنوز دوسش دارم!

4- جایی خوندم :" وقتی از خونه بیرون می ری؛ لااقل یکی از پنجره ها رو باز نگه دار؛ شاید بارون بیاد و یاکریمی بی آشیون باشه..."

5- 20 دور دستگیره ی پنجره ی تاکسی رو گردوندم، شیشه یک سانت هم پایین نیومد، هر چی دنبال دوربین مخفی گشتم پیداش نکردم!

6- رو میز چند تا خورده شیشه ریخته بود، با دست دونه دونه برشون داشتم اومدم بریزم دور، بالای سطل دستامو به هم زدم که بریزن تو سطل ( انگار دستام گچی شدن! ) همش رفت تو دستم و خون و مصیبت و ... و البته خنده! IQ تنهات نمی ذارم!!

7- یکی از تنها مواردی که به یکی حسودیم شد چند روز پیش بود بعد از دیدن عکسِ یک شتربان در روزنامه! چدر دلم می خواست مدتی جای اون بودم.

8- دلم می خواست الآن می خوابیدم و روزِ آخرین تحویل پروژه ( 27 تیر) بیدار می شدم!

9- حرفمو پس می گیرم الآن هیچ چیزی وجود نداره که دلم بخواد، هر چی قرار باشه پیش بیاد، میاد، به ما هم کاری نداره.

10- اگه تو یک ظرف روزی حتی یک قطره آب بیفته بالاخره یک روز لبریز می شه و چه روزِ غریبیه اون روز...

پنج‌شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1382
توسط: سحر

شوخی...


خدا بد جوری شوخیش گرفته...

 


.......

 


خــــــوش کرد یاوری فلکت روز داوری
تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست
گـــــو بر تو باد تا غــــم افتادگان خوری
در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند
اقـــــــرار بنــدگی کـــن و اظـهار چاکری
ساقی به مژدگانی عیــش از درم درآی
تا یــــک دم از دلــــم غم دنــیا به دربری
در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسی ست
آن به کــــــز این گریـــوه سبکبار بگذری
سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج
درویش و امــــن خاطر و کنج قلندری
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
نیــــل مراد بر حسب فکر و همت است
از شاه نذر خیــــر و ز توفیــق یاوری
حافظ

دوشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1382
توسط: سحر

سکوت ...

سلام،

با پریسا همیشه بحثِ سکوت رو داشتیم به قول بزرگی سکوت آنقدر زیباست که میتونم یک روزِ کامل راجع بهش صحبت کنم! و بهش گفته بودم که گاهی می شد من یک روز کامل صحبت نمی کردم و همیشه اون روز برام پر از لذت و آرامش بود! چند روز پیش با کلی شوق و هیجان و البته فریاد !! اومد که سحر دیشب خوابم نمی برد برات شعر گفتم!! گفت که اینو اینجا هم بذارم، این شعر یک دنیا حسِ خوب برام داشت، ازش ممنونم :

پنداشتم تو در آسمان بودی
صدای برف می آمد از زمین
صدای فرورفتگی فکر
صدای راه رفتنِ ماه

پنداشتم تو در آسمان بودی
صدای حرف های ابر می آمد
صدای گیاه می آمد از سنگ
صدای ماهی از تنگ

پنداشتم تو در آسمان بودی
که این چنین
سکوت
در مقابلِ لب های تو
کم آورده بود!!!

تقدیم به سحرم
داروگ
22/3/82


حتما هم دیدین ماشینای  کثیفی رو که پشتش آدمای خوش ذوق (!؟) چیزای مختلفی می نویسن : لطفاً مرا بشویید ، کوپنِ آب اعلام شد ، سالهای دور از آب و ... ! جدیدترین چیزی که در این عصر تکنولوژی من دیدم این بود :

www.CarWash.com  !!!!
 خیلی برام جالب بود ولی اینو نمی گم که وقتی با شور و هیجان اینو داشتم به یکی از دوستام می گفتم گفت خیییییلی لوس بود!!!

دچار یک دغدغه ی ذهنی هم شدم اونم اینه که گوسفندها زمستونا چی کار می کنن؟ نمی شه کُلش رو که تو طویله باشن ... در جواب من برادرم گفتن چیه حالا مگه می خوای گوسفند بشی!؟ و پدر محترم هم فرمودن تا حالا فقط به گوسفندا گیر نداده بودی!!!!! و سؤال منو جدی نگرفتن


با دو روز تأخیر اثباتِ مجددِ برتریِ همیشگیِ پیروزی رو تبریک می گم!!! 

*موفق باشید*

پنج‌شنبه 22 خرداد‌ماه سال 1382
توسط: سحر

اندیشه!!

شرحِ استعداد...!!

این یک ماجرای واقعی ست!

 

-*-*-*-*-*-*-*-*-

 

 سحر-   بفرمایید


:  سلام!


-         
سلام؟


:  خوبی؟


-         
ممنون شما خوبین!؟


:  نشناختی؟


-         
نه متأسفانه!


:  نباید هم بشناسی بی معرفت!


-         
!!!؟؟؟


:  من پگاهم*!


-         
پگاه!؟؟؟


:   بابا منم، پگاه توانا!


-         
؟؟؟


:  ای وای ... پارسال...


-         
؟؟؟


:  آموزشگاه دانا...


-         
آموزشگاه دانا!!؟؟


:  آموزشگاه هم یادت نیست!!!؟؟؟؟؟


-         
آها ، چرا ، یادم اومد ... دانا ... ( ولی پگاه!؟ )   خوبی حالا!؟ خوش می گذره؟ چه

عجب یادِ ما کردین! ( پگاه توانا!؟ )


:  تو هیچ وقت پیدات نیست، می دونی چقدر زنگ زدم


-         
شرمنده ... زندگیه دیگه! از بچه ها چه خبر؟ ( کدوم بچه ها!!؟؟ ) از ... از ... ( برای

اینکه خیلی ناامید نشه باید یه اظهارِ فضلی بکنم! )  از سارا چه خبر؟!


:  سارا!!!؟؟ سارا کیه!؟



-         
... اِ دوستتون دیگه، همیشه با هم بودین... ( اعتماد به نفس!!! )


:  سارا؟؟ من با مریم بودم بیشتر...


-         
آها مریم دیگه، من همیشه این دو تا رو اشتباه می گیرم... ( کدوم دو تا!؟ )


.

...

.....

.......

 

و خلاصه قریب به 20 دقیقه گفتگو و قرار دیدار مجدد و ... !!  اینو دیگه نمی گم که هنوز کامل نشناختم که ایشون کی بودن و فقط آرزو می کنم خواننده ی وبلاگ نباشن!!!

 

 

*اسامی واقعی نیستند!!!

شنبه 17 خرداد‌ماه سال 1382
توسط: سحر

جست و جو

سلام،
گاهی بعضی حرفها، جمله ها و شعرها مثل یک تلنگر می مونن، مثل یک محرک، منبعِ انرژی...!
یادآوری می کنن بدیهیاتی رو که گاهی از ذهنمون دور می شن و باز باهاشون جلو می ریم و امید می گیریم...
این شعر برای من از این دسته است:


جست و جو

در پشت چارچرخه ی فرسوده ای، کسی
خطی نوشته بود،
                  "من گشته ام. نبود!
                                              تو دیگر نگرد، 
                                                                       نیست! "

این آیه ی ملال
در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت
چشمم برای این همه سرگشتگی گریست.

چون دوست در برابرِ خود می نشاندمش
تا عرصه ی بگوی مگو، می کشاندمش:
- در جست و جوی آب حیاتی؟
                                            در بیکران این ظلماتی آیا؟
درآرزوی رحم؟ عدالت؟
دنبال عشق؟
                  دوست؟ ...
ما نیز گشته ایم
" و آن شیخ با چراغ همی گشت ... "
آیا تو نیز، - چون او -" انسانت آرزوست؟"

گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان :
ما را تمام لذت هستی به جستجوست.
پویندگی تمامی معنای زندگی است.
هرگز 
             " نگرد !   نیست "
                             سزاوار  مرد (!؟)   نیست ...

فریدون مشیری

دوشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1382
توسط: سحر

وبلاگ نویسی

سلام،

امروز پدر محترم یک روزنامه دستم و دادن و گفتن اینو بخون جالبه. منم دیدم یک مصاحبه با آقای دکتر صادق زیبا کلام هست و از اونجایی که خدا رو شکر چند سالیه عطش سیاسیم کاملاً فروکش کرده عکسای آقای زیبا کلام رو نگاه کردم و روزنامه رو کنار گذاشتم!!
بعد از چند ساعت صفحه ی پشت اون روزنامه رو اتفاقی نگاه می کردم و دیدم ... به به ... "طلایه داران نا آگاه" (ظهور ناگهانی نشریات الکترونیک در روزنامه نگاری ایران)
یک مطلب درباره ی وبلاگ نویسی و توضیح و تجزیه و تحلیل!

از جالب ترین نکاتش این بود که کارشناسان ِ ارتباطات مدیون رشد وبلاگ ها از جهت تسهیل زندگی بشر، تغییر بسیاری از مفاهیم و معانی سنتی مثل کار، تفریح ، سرگرمی و حتی مفهوم ارتباطات، روابط اجتماعی، ... هستند و اینا رو از ارزش های مثبتی می دونند که با استفاده ازشون شکاف موجود بین کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه، سریعتر پر می شه....
ولی بعضی از صاحبنظران هم معتقدند وبلاگ نویسی در جامعه ما بیشتر جنبه ی بازی و تفریح داره و از اهدافِ پژوهشی و اطلاع رسانی خودش دور شده، طوری که در وبلاگ نه تنها محتوا پیدا نمی شه بلکه به ساختار زبان هم به شدت لطمه می زنه.
و اظهار نظر یک استاد دانشگاه هم جای تأمل داره که معتقدند همه گیر شدنِ کامپیوتر و استفاده بی رویه از این وسیله در جامعه نشان از دردی مزمن و روشی بیمارگونه داره و جوانان با پناه بردن به  و وبلاگنویسی( جالبه که جلوی این دو کلمه برای توضیح در پرانتز نوشته شده دوست یابی و خاطره نویسی! ) بدون آشنایی به اصول، با نگارش افکار و عقاید خود آن هم به شکل نگارشِ مطالب ضعیف و بعضاً بی محتوا، به ساختارِ زبان فارسی لطمه می زنند!!!
***

نمی دونم واقعاً این حرفا چقدر به ما شبیه هست ولی چه ایرادی داره آدم از کامپیوتر برای تفریح هم استفاده بکنه؟ وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی حتی اگه صرفاً برای تفریح هم باشه حرفای جدیدی برای خودش داره که تو کمتر تفریح جذابی می شه پیدی کرد، نباید خوشحال بود که جوونای ما به جای هزار و یک تفریح ناسالم سعی می کنن وقتشونو با این دستگاهِ زبون بسته پر کنن!؟ البته از عملیات متحیرالعقول بعضی از دوستان با این دستگاه بگذریم...!!

***
بالاخره دکتر زیبا کلام چی گفته بودن؟
ما به کجای ساختار زبان فارسی داریم لطمه می زنیم؟
تفریح های مناسب و مفید برای جوونای ما بیشتر از انگشتان دست هستند؟
چرا این آقای استاد سعی نکردن حداقل چند قطره از آبِ درون لیوان رو هم ببینن؟
چرا الان 10 تا 15 هزار وبلاگ نویس ایرانی داریم؟ ( نه ، این چرا نداشت جمله خبری بود! )
چرا من یه روز فقط به خاطر بارون دانشگاه نمی رم!؟
چرا من باید تا ساعتِ 9:30 - 10 شب برای رفع اشکال دانشگاه باشم؟
چرا خانومِ لیلا مطلبِ جدید در وبلاگشون نمی ذارن!؟
چرا من الان نمی رم دانشگاه تا مثل هفته ی پیش به کلاس 9:45 ساعت 11 نرسم!!!؟؟؟؟



پنج‌شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1382
توسط: سحر

حسٍ خوبٍ زندگی!

چهارشنبه ، ساعت 19:15

سلام، سحر صحبت می کنه! دارم می نویسم...

امروز خونه ی دختر خاله ی عزیز بودیم، اینکه تو این وضع درس و زندگی آدم یه روزِ کاملشو بذاره برای یه مهمونی دیگه خیلی معرکه ست!
الآن با آژانس دارم بر می گردم خونه، میدونِ تجریش هستم. آقای محترم راننده پرسیدن که آهنگ گوش می دین و گفتم فرقی نمی کنه و صدای بلند موزیک... کفشامو در آوردم و چهار زانو نشستم!!!
یادم افتاد باید به یه سری از کارا سامون بدم و دیدم بهتر هستش که بنویسم! شروع کردم... حسِ خوبِ زندگی! 
خوب که فکر می کنم می بینم برنامه ی زندگی رو باید درست کنم. الان به جای اینکه افسار زندگی تو دستم باشه، افسارِ من تو دست زندگیه و داره منو دنبالِ خودش می بره، اون این حق رو نداره. اراده ی خودم خیلی بهش برخورده!!  دیگه داره چپ چپ نگام می کنه! (لیلا جون گفتم مشکل همینه  ) از امروز برنامه ی هر روز زندگیم قبل از شروعش باید معلوم باشه و برسم به اونجایی که واقعاً می خوام و بر خلاف عقیده ی اطرافیان می دونم که بهش نرسیدم، ولی نگران نیستم، می دونم که می رسم.
وقتی ماشین می خواد راه بیفته، پا رو که روی گاز فشار می دی اولش یه کمی بدنت به عقب کشیده می شه، از قضیه ی اینرسی گذشته (!!) احساس می کنم اون یه کم عقب رو رفتم و الان دیگه وقتشه که باز برم جلو! فعلاً احتیاجی به ترمز احتیاط هم نیست، آهسته و پیوسته ... می رسم ... خیلی زود!
پیوستگیه ذهنی و تعهدی که نوشتن ایجاد می کنه رو فعلاً طورِ دیگه ای نمی تونم پیدا کنم!
ممنونم از خدای نازنینم!