X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1392
توسط: سحر

چرا اینجام؟!

واقعا من اینجا چی کار میکنم وقتی یکی از بهترین دوستام اون سر دنیا، تازه دوقلو دار شده؟!  همون سر دود دار، ترافیک دار، اعصاب ندار! اصلا همون! خود خودش! ولی یک عالمه دوست با صفام اونجان و من اینجا جا موندم!

پ.ن: این جور احساسات کوتاه بی خطر معمولا جاش در فیس بوکه، ولی به دو دلیل این اومد اینجا:

1- همین امروز صبح خبر قبول شدن مقاله م در کنفرانس رو گذاشتم و تبریکات غیرمنتظره ی زیاد و شیرینی گرفتم و نمیخوام حالا با غرم حال خوب صفحه م  رو خراب کنم

2- تو، تو آدم بی جنبه، برای اولین بار صفحه ی فیس بوکم رو مسموم کردی و هنوز حالم بده! پنجره ش را باز کردم هواش عوض بشه!

شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1392
توسط: سحر

اپل!!

یکی از چیز هایی که من واقعا بابت انقراض نسلشون خوشحالم اپل ها هستند! هیچ وقت فلسفه‌ی وجودیشون رو نفهمیدم! وقتی با قیچی یواشکی میرفتم سراغ لباس یا مانتوی جدید, حتما بعد از دقایقی جیغی بلند میشد که: "چی کار کردی؟! همه ی قشنگیش به اپلش بود!!!" چیش قشنگ بود من هیچ وقت نفهمیدم و از بزرگترین عذابهای دوران نوجوانیم باقی موندند! و اینکه چرا الآن لازم دونستم این موضوع رو با شما در میون بگذارم هم نمیدونم ولی مرسی که تا تهش خوندین!
جمعه 8 شهریور‌ماه سال 1392
توسط: سحر

حفاظت...

دیروز یک اتفاق عجیب افتاد!
در کافی شاپ کتابخونه نشسته بودم.یک ساعت زودتر از شروع جلسه، که به کارهای آخر برسم. یه نفر با فاصله ی کم، خیلی تند از کنار میز گذشت. در این زندگی بی هیاهو آدمها یادم نبود که حرکت سریع یه نفر برام عجیب شده. با تعجب و حتی کمی شاکی بودن سرم رو بلند کردم که ببینم "طرف چش بود"؟!
دیدم یک پسر قد بلند سیاه پوست که کلاه ژاکتش رو هم روی سرش کشیده بود دو تا لوله ی فومی رو در هوا میچرخونه و میرقصه باهاشون. خنده روی لبش بود و خیلی بامزه میرقصید. فکر کردم کار زیاد دارم که نگاهم رو سریع ازش گرفتم و به مونیتور خیره شدم ولی دیدم نه... معذب شده بودم... نگاه کردن به آدمی که میرقصید در مکان عمومی چرا برام عجیب بود؟ همه داشتند میخندیدند و حتی ازش فیلم میگرفتند... سرم رو بلند کردم و سعی کردم معذب نباشم! بله "سعی کردم"! 
همین طور که میرقصید میرفت توی صف صندوق می ایستاد و برای ثانیه ای جم نمیخورد، بعد یهو دوباره شروع میکرد به رقصیدن و آدمهای غافلگیر شده رو به خنده وامیداشت. یا روی یکی از صندلی ها بی حرکت مینشست و ناغافل، باز شروع میکرد رقصیدن. نزدیک یکی از پسرها که شد شروع کردند با هم به حرف زدن و بعد از چند ثانیه ای یکی از لوله های فومی رو بهش تعارف کرد. حالا دو نفر بودند که با هم میرقصیدند و میچرخیدند در اون محیط بسته. پسر سوم با دیدن اینها داوطلبانه شروع کرد به رقص و لوله ی بعدی رو صاحب شد. پسر سوم در همون حین با من چشم تو چشم شد و منم که داشتم سعی میکردم "معذبیت درونی شده" م رو از خودم دور کنم بهش لبخند ردم و از اونجایی که یک دختر باحجاب در دید خیلیها اینجا، قراره خندیدن هم بلد نباشه پسره ذوق زده شد و اومد لوله رو بهم تعارف کرد که من باهاش برقصم و من با همون لبخند -یا حتی بیشتر- سری به علامت منفی تکون دادم!
در همین حین که واقعا استرس کارهای عقب افتاده رو هم گرفته بودم و کمابیش بین صدای خنده ها مشغول کار خودم بودم، دیدم یهو همه ساکت شدند. هیچ صدا و نفسی درنمیومد. سرم رو بلند کردم و اولین کسی که دیدم مامور حفاظت دانشگاه بود! پسر سیاه پوست در همون چند ثانیه خارج شده بود و همه ساکت شده بودند و فقط کمی پچ پچ میکردند. مامور حفاظت چرخی زد در سکوت و خیره به سقف دوربین های مداربسته رو چک میکرد و کافی شاپ خلوت تر شد.... خیلی خیلی تعجب کرده بودم... هنوز هم بعید میدونم حضور اون مامور به خاطر رقص ها بوده باشه... بعد از رفتن بچه ها هم هنوز گشت میزد و از مدیر کافی شاپ سوالایی میپرسید و به دوربین ها اشاره میکرد.
ولی اینکه در این جو با همه ی پیش زمینه های ذهنی که ازش داشتم و دارم، چند تا جوان با دیدن مامور حفاظتشون اینطوری غلاف کنند خیلی من رو به فکر فروبرد...
برچسب‌ها: خاطره حفاظت رقص