X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1382
توسط: سحر

روزنه

سلام،

یکی از بزرگترین لذتهای دنیا پیدا کردنِ یک خوبی و یا نکته ی مثبتِ در اتفاقاتی که ما اسمشون رو بد و یا بدترین می گذاریم، حتی به قیمیت اینکه خودمونو گول بزنیم . . . !

*   *   *   *

سکوتِ مرداب داروگ را به وجد آورد
داروگ دگر شد
شاعر شد
ساز زد
صدایش تازه شد
داروگ پیامبر زندگی شد
و در اندوهِ مرداب، یک نیلوفر آبی ایمان آورد

(داروگ)

*   *   *   *

چشمه خشک نیست
آب از صافی دیده نمی شود
با سنگریزه ای
آب را ببین!

(عمران صلاحی)

سه‌شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1382
توسط: سحر

مبارکه!!!

سلام،

تولد حضرت فاطمه و روز مادر مبارک، به خصوص بر همه ی بانوان و به خصوص بر مادر عزیز و خوب و مهربون و دوست داشتنی و تکِ خودم



*  *  *  *
کاغذ سفید
و تردید دست
وقتی دل سکوت می کند.
برای تو
آسمان هم کم می آورد
وقتی هر ستاره
کلمه می شود.
(شهرام بهمنی)

دوشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1382
توسط: سحر

عصر تکنولوژی!

سلام،
جدا از منظور این عکس یک حرف کاملاْ جدی، الاغ بودن هم لذیذه ها . . . فقط به شرطی که آدم عرضه ی واقعیش رو پیدا کنه!

شنبه 25 مرداد‌ماه سال 1382
توسط: سحر

توهم!


گنگ و مبهم . . . ناتوان و بی طاقت . . . لبریز از سخن . . . و باز هم نهایتِ زیباییِ سکوت . . .

و توجیهِ دکتر شریعتی :
سرمایه ی هر دلی، حرفهاییِ که برای نگفتن داره . . .


دوشنبه 20 مرداد‌ماه سال 1382
توسط: سحر

جشنواره

سلام،

رویداد اجتماعی، فرهنگی، علمی . . . !!

جشنواره ی ( بازارِ!!) کارت های تلفن و اینترنت:

دیروز اولین (البته برای من!) جلسه ی کلاس طراحی بود (هیچ وقت حتی تصورش رو هم نمی تونستم بکنم که یک روزی برم کلاس طراحی! )، بعد از کلاس، تیبا پیشنهاد کرد بریم جشنواره ی کارت های تلفن و اینترنت.
پیشنهادِ خیلی خوبی بود (ممنون!  ). با تیبا و پریسا راه افتادیم. هر کس که توقعی بیش از اسم این جشنواره داره کاملاً در اشتباهه، چون حقیقتاً چیزی بیش از کارت اینترنت و تلفن نمی شد پیدا کرد. آها، نه . . . چیزای دیگه هم بود، مثل کامپیوترهای زیادی برای استفاده ی علاقمندان که روی نود درصدشون می شد تعداد زیادی صفحه ی بازِ یاهو مسنجر رو دید !!!!!

روی هم رفته برای کسانی که فقط دنبال کارت اینترنت و تلفن با قیمت مناسب بودن جای خوبی بود.


رویداد عاطفی!

دیشب هم سرِ شام بابا بدون مقدمه گفتند که دیروز بله برونِ فلانی بود و . . . !
ایشون یکی از آقایون فامیل ما هستند. من که با شنیدن این خبر کاملاً اشتهام کور شد!!
ظاهراً تعدادی از افراد فامیل که دلشون نمی خواست این اتفاق بیفته چند روز پیش خدمت این آقای داماد رفته بودن که منصرفشون کنند و گفته بودن که ما کسِ دیگه ای رو براتون سراغ داریم که خیلی بهتره، فعلاً این کارو نکنین و این آقای داماد هم که ماشاالله زرنگ تر از این حرفان فرموده بودن که بریم اون خانوم دیگه رو هم ببینیم هر کدومشون بهتر بودن با همون ازدواج می کنم و از اونجایی که اصلاً کسِ دیگه ای در کار نبوده هیچ جوری نتونستن ایشون رو منصرف کنند و خلاصه دیروز هم قرار بوده برن محضر تا صیغه ی یک ساله براشون بخونن و اگه همدیگه رو پسندیدن عقد دائم بشن و به پای هم پیر شن . . . نه، ببخشید، پیر که نه . . . از زندگیشون لذت ببرن! 

یک چیز دیگه هم اینکه نمی دونم عروس خانوم چه مشخصاتی دارن ولی این آقای داماد و فامیل ما الآن بیش از یکسال هست که خانومشون فوت کردن و اطرافیان بهشون گفته بودن اگه شما زودتر از خانومت رفته بودی راضی بودی اون ازدواج کنه که حالا خودت می خوای ازدواج کنی؟ و ایشون هم فرموده بودن ” اون پیر بود . . . من که پیر نیستم . . .“

و به عنوان آخرین و مهم ترین نکته عرض کنم که ایشون حدوداً  98  سالشونه !!!!!!!!!!!!!!!!!

شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1382
توسط: سحر

امید

سلام،

هر بار که پریسا زنگ می زنه و می گه: حوصله داری چند تا از شعرام رو بشنوی؟ کلی شارژ می شم! می دونم قطعاً یکی دو روز بیشتر از گفتنشون نگذشته. از خوندنِ شعر واقعاً لذّت می برم ولی اینکه شاعرشون رو هم بشناسی یه چیز دیگه ست!
چندان راجع به مسائل خودم و زندگیم با پریسا صحبت نمی کنم ولی هر بار که شعر می گه، با اینکه در جریان تفکرات من نیست، عجیب با حال و هوای دقایقم سازگاره. حتی این رو هم تازه دفعه ی قبلی که زنگ زده بود یکی از شعراش رو بخونه بهش گفتم!
شعراش رو دوست دارم ولی اینکه کمتر سعی می کنم این جا ازشون استفاده کنم به این خاطرِ که توی 75% شعراش از واژه ی سحر استفاده کرده و فکر اینکه درصدی ممکنه این کلمه خواننده رو خدای نکرده یاد نگارنده ی این سطور هم بندازه اصلاً خوشایند نیست . . . ! ! !
دیشب هم با این که چندان خودش سر حال نبود شعرای قشنگی رو خوند، پریسا خسته بود، پریشون بود و نمی دونست که چرا اینجوریه ولی من خوب می دونستم، امّا چون نه کاری از دست من برمیاد نه کاری از دست خودش، چیزی نگفتم که حداقل امیدوار باشه که اگه بفهمه مشکله زودگذرِ الآنش چیه میتونه حلش کنه. . .

شعری که خودش (وبعدش هم من!) بیشتر از همه ازش خوشش اومد:

”سحر“

سحر واژه ی بیگانه ای ست

سحر تعریف نشده ی محض است

سحر وجود ندارد

برای آنانکه صبح را با خورشید تعریف می کنند

(داروگ)

 

چیزایی که درباره ی این شعر می گفت شنیدنی بود.

می گفت اگه هر کس یک شب تا صبح رو بیدار بمونه و شب و تاریکیش رو ببینه با همه ی توهماتش و بعد هم لحظه ی غریب سحر رو با تمام وجود حس کنه، دیگه هیچ وقت تو زندگیش به خودش اجازه ی ناامید شدن نمی ده، می گفت این یک تلنگرِ و درک اینکه واقعاً:

پایان شب سیه سپید است . . .

 

(خدمت دوست مشترکِ من و پریسا و خواننده ی محترم عرض کنم که هر گونه سو ء استفاده از متن فوق اکیداً ممنوع است! )

پنج‌شنبه 16 مرداد‌ماه سال 1382
توسط: سحر

ماه


دیشب ماه تو دل آسمون می لغزید . . .

یکشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1382
توسط: سحر

رؤیا . . .

خاطره . . . خاطره . . . خاطره . . . گوشه گوشه ی ذهن را می پوید و می جوید و می خورد!

حسِ هجوم . . . گریز . . . دفاع . . . هیاهو . . .

در طلبم؛ حسِ روزی بدون فردا . . . لحظه ای بدون نتیجه . . . حرکتی بدون فکر . . . پویشی بدون ترس . . . زندگی بدون تردید . . .

در جستجوی زندگی؟ نه . . .

در جستجوی زیبایی؟ نه . . .

در جستجوی لذت؟ نه . . .

به دنبال خلوت . . . تنهایی . . . سکون . . . آرامش . . .
دور از هیجان، هیاهو، دغدغه، پریشانی . . .

. . .

امنیت . . . امنیت . . . امنیت . . .

تداومِ کوتاه، تا پایان این سطور!


شنبه 11 مرداد‌ماه سال 1382
توسط: سحر

خاطرات بیابانی


 سلام، از کشف این شعر بی نهایت مشعوف گشتم . . .!!! 

کاروان خاطره
                         با صد شتر جنون

تا گم شدن در ازدحام رنگی مهتاب
                                               می دوید

تا یک غرور پوچ
                        در پهنه ی کویر

 

در جابجایی طوفان شن

                                  به وسعت دید

مردی به هیبت یک ساربان پیر

                               از خاطرات بیابانی اش

                                                               گریست.
«قاسم اکبری»

پنج‌شنبه 9 مرداد‌ماه سال 1382
توسط: سحر

با همان . . .

سلام،
جمله ی این عکس رو اولین بار زیر شیشه ی میز یک آموزشگاه ،چند ماه پیش دیدم و خیلی ازش خوشم امد، الان هم وقتی تو صفحه ی اول نغمه دیدم کلی هیجان زده شدم!


چهارشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1382
توسط: سحر

پاره ای از رویدادهای یک نصفه روز!

 سلام؛

*رویداد حراستی!:
یکی از وزارتخانه های کشور!
انتظامات خواهران
گشتن کیف
بازرسی بدنی
برانداز سر تا پا جهت پیدا کردن نکته ای برای انگشت گذاشتن
ناکام موندن در این امر!
خانوم حراست با قیافه ی حق به جانب رو به سحر: خانوم شما اون کیفت رو کج ننداز، صاف بنداز . . . !!!!!! 

 

*دغدغه ذهنی!:

نوشته ی روی یک تابلوی تبلیغاتی متعلق به یک عطر:

آخرین پدیده
                                      رویکردی متین به سوی زندگی ! ! !

من که به هیچ عنوان متوجه ی پیام این تبلیغ نشدم!

 

*راه حل!:

در تاکسی، آقای راننده در حال شکایت از گرمای هوا!

خانومی در صندلی عقب: ببخشید آقا شما که خودتون اینقدر گرمایی هستین پس چرا دستگیره ی پنجره عقب رو برداشتین!؟
- خانوم دور از جون شما باشه بچه ها گاهی دستشون رو می برن بیرون ، خطرناکه.
: خب حالا نمی شه فعلاً بدینش اینو باز کنیم؟
- باور کنین اصلاً تو ماشین نیستتش؛ به جاش بفرمایید دستمال کاغذی . . . ! ! !


* رویداد اخلاقی!:

قرار گذاشته بودیم برای هماهنگ کردنِ برنامه ی یکی از کلاسها بریم دانشگاه، 8 نفری بودیم که حضور 5 نفر از بچه ها خیلی ضروری بود و قرار بود صد در صد اونجا باشن، من هم فقط با یکی از اینا در ارتباط بودم و ایشون هم با 4 نفر بقیه. و من به همین رابطمون گفته بودم به بقیه هم بگه که شنبه حتما ً همه رأس ساعت ساختمان مرکزی دانشگاه باشن، خلاصه ما خودمون شنبه رفتیم و 45 دقیقه ای منتظر موندیم و دیدیم هیچ خبری از این 5 نفر نشد.

با منزل رابطمون تماس گرفتم:

: تشریف دارن؟
- نه متأسفانه!
:نمی دونین چه ساعتی راه افتادن طرف دانشگاه؟
- دانشگاه؟؟؟ اصلاً تهران نیست. با برادرش رفتن شمال
. . . !!!! 

حسابی شاکی شده بودم گفتم فقط شانس بیاره و یک توجیه قوی بتونه برای کارش پیدا کنه! هر طور که بود به طریقی دیگه مجبور شدیم کار رو پیش ببریم که نهایتاً چندان هم بد نشد.

دیشب می خواستم خبرِ کلاس امروز رو بهش بدم. تصمیم گرفتم باهاش خیلی تند برخورد کنم چون این چند روز هم ازش خبری نبود! تو خونه هم به همه گفتم ببینین حالا من چه جوری حرف می زنم!! دیگه تلفن رو برداشت شروع کرد کلی عذر خواهی و ابراز شرمندگی و . . . منم خیلی جدی و سرد و تند و به نظر خودم بد برخورد کردم، خیلی!! تلفن رو هم که گذاشتم گفتم تو عمرم پای تلفن با کسی اینقدر بد صحبت نکرده بودم، البته از این کار هم اصلاً ناراحت نبودم . . .

امروز دانشگاه دیدمش:

- اوّل می خواستم باز حضوراً و شخصاً خیلی خیلی بابتِ اون بد قولی و حرکت اشتباهم عذر خواهی کنم و . . . بعد هم خیلی تشکر کنم از برخورد بی نهایت خوبت (!!!!!!!!!!!) هر کس دیگه ای بود حتماً خیلی بد برخورد می کرد ولی تو . . . (!!!!!!!)

از خودم ناامید شدم شدید!! گفتم دستم درد نکنه با این همه ابهت و جذبه!!!!

*بدون شرح!:

پیشاپیش بابت مورد اخلاقی این متن عذرخواهی می کنم ولی چون خیلی خندیدم نمی تونم نگم!:

در آشپزخانه، سحر و مادر محترم در حال خوردن کاهو...!!! و برادر محترم هم مخصوصاً در حال تعریف چیزای عجیب غریب!:

سحر (پیرو حرفای برادرش!) : می بنده ها . . . !!
مامان (متفکرانه!): چی؟
سحر: خالی!
مامان: آره، خاله هم می گفت برای همینه که می گن با سُس بخورین. . .
!!!!!!!!!!!!!

من باز شرمندم!

دوشنبه 6 مرداد‌ماه سال 1382
توسط: سحر

مهتاب



مهتاب آمده است
اما ببری نیست
تا با دستانِ اشتیاق
بدراند صورت شب را

ببری نیست
تا سایه اش بر صخره ها بپرد
دیگر ببری نیست

مهتاب آمده است
برای خاطر خدا هم که شده
برای آنکه دل مهتاب تنگ ببر نشود
برای خدا، سحر زودتر بیا . . .

 

سلام؛

این شعر رو یک بار پریسا با کلی احساسات داشت می خوند، تموم که شد مثل اغلب مواقع پرسید: قشنگ بود؟ گفتم: خب حالا این کلمه ها چه ربطی به هم دارن!؟ و مجبور شد افسانه ی ( یا شاید هم حقیقت! یادم نیست گفت کدومشون!) افسانه ی جست و خیز و پرشِ دیوانه وارِ ببر به سمت ماه در شب های مهتابی رو توضیح بده! خیلی برام جالب بود و البته دلم هم براش سوخت که فکر می کرد من خودم باید اینا رو می دونستم!

دوباره که خوندمش، گفتم قشنگ بود ولی خوب هم قابلیتِ افسرده کردن رو داره!!!

*    *    *    *

 خوب یا بد تنها زاییده ی تفکر ماست.
                                                ویلیام شکسپیر

 *    *    *    *

من از چشمان خود آموختم درس وفاداری

که هر عضوی به درد آید به حالش دیده می گرید

. . . . . . .

من به چشمان خود آموختم درس ریا کاری

که هر عضوی به درد آمد به حالش دیده نگرید . . . ! !

شعر اول بالای وبلاگ هم هست، یکی از دوستان حرف جالبی زده بودن، که این شعرای بالا بیشتر شبیه شعراییه که پشت کامیونا می نویسن. . . ! 

*    *    *    *

یه چیز بامزه ی دیگه هم اینکه چند لحظه پیش در کتاب ابوالهول ایرانی به یک جمله رسیدم:
شتر با سنگین ترین بار زحمت می کشد و گرگ در آرامش می میرد . . . !

کاشکی می تونستم بگم منظورِ این جمله رو کامل فهمیدم . . .

یکشنبه 5 مرداد‌ماه سال 1382
توسط: سحر

کوچه . . . . . پ !

سلام،

یک دوست متن زیر رو برام تو دفترم نوشته بود . . . یاد دوران مدرسه بخیر! شاید خودش هم اینجا بخوندش، نوشته ای که برام پر از حسِ شیرین بود و تحرک . . . ازش ممنونم به خاطر یک دنیا حس خوب . . .

به قول پدر محترمِ IQ دوست خوب مثل درشکه تو هوای بارونی کمیابه و ممنونم از خدا که تو زندگیم حتی تو بارون شدید، یه درشکه یه گوشه ای برام نگه داشته!

(برای هممون نگه داشته! اگه یه خورده به خودمون زحمت جستجو بدیم!)

* * * *

یا لطیف

حضور خلصه ی مهربان یک عبور،‌ نسیم معطر یک احساس آرام، آرام از فضای غبار گرفته ی خاطرم می گذرد. بویی آشنا دلم را می فشارد و بر دلم می نشیند. گرمم می کند و ذره ذره باوری سبز را بر دلم می نشاند که به یادآورم و به تو بگویم که آیا به یاد می آوری :

و تو آیا به یاد می آوری، آن روز را که از یکدیگر رنجیدیم!؟ همان نوشته ی سفید، همان خاطره ی مشترکمان؛ خاطره ای است که همیشه در مقابل دفتر زندگیم قرار دارد .

چرا از وقتی گفته اند بزرگ شدیم همه ی صداقت کودکیمان را فراموش کردیم؟ چرا همه ی سادگی و لطافتها را لای بقچه ی خاطرات پیچاندیم و به صندوق ذهن سپردیم؟ اصلاً که می گوید ما بزرگ شده ایم؟ ما تنها دلتنگیهایمان بزرگ تر شده اند و غربتهایمان، با هم غریب شده ایم! چرا این همه قیافه ی رسمی به خود گرفته ایم؟ چرا ساده و صمیمی همه چیز را نمی پرسیم؟ بیا روزهای لطیف کودکی را فراموش نکنیم، بیا خجالت نکشیم و اگر کسی به احساسمان سیلی زد و عاطفه مان را کشت مثل بچگی هامان بلند بلند گریه کنیم، کودک دل را از اسارت در بیاوریم،‌ بگذاریم کنجکاوی کند، کشف کند، پیروز شود و گاهی زمین خورد و گریه کند. بیا بقچه های خاطرات را بگشاییم و در صداقت آن روزها نفسی تازه کنیم. بیا آرزو کنیم، آرزوهای بزرگ؛ مثل آن وقتی که دلمان می خواست قدمان آنقدر بلند شود که ستاره ها را بچینیم. بیا آرزو کنیم کودکِ دل هیچگاه بزرگ نشود . . .

 

* * * *

چند ثبت واقعه جهت ماندگاری!:

+ لیلا جون بازم می گم: انسانهای فرهیخته هر عمل شرافتمندانه ای رو با افتخار انجام می دن حتی اگه اولش با خالی کردن . . . آب گرم . . . شروع بشه!!!!  (خارجی گفتم!!)

+ + منای عزیز بازم خوشحالم از اینکه بارها و بارها بهمون ثابت شد که هم ردیفان در این وادی بسیارند!! (به خصوص با وجود عواملی مثل روشا و هدی!!)

+ + + ناناز، اینو فراموش نکن که بیرون زدن رگ دستِ یک نفر هم می تونه تقصیر شما باشه! مراقب ستاره ها باش . . . !!!

+ + + + رها هم که باز داره می ره . . . نه، یعنی رها ، باز که داری میری! امیدوارم بهتون ” خیلی “ خوش بگذره و حتماً چهارشنبه برگردی!  دلمون باز براتون تنگ می شه، اصلاً نگران جریانات اونجا هم نباش، اندکی صبر . . . !!!

با، زی زی هم هماهنگ شد، با محاسبه ی مسافت و زمان فرمودن سه شنبه صبح تا سماور اینجا جوش بیاد چند لحظه ای خدمت میرسن . . .!

+ + + + +اینم مخصوصِ قافله ی عمر

* * * *

فکر کنم این یکی نظر خواهی سمت راست دیگه مشکلی نداشته باشه، البته امیدوارم!

اینم الان چشمم بهش افتاد پس می نویسمش در آخر : کجا حیات به اندازه ی شکستن یک ظرف دقیق خواهد شد!؟
(کاشکی خودِ سهراب الان بود و می گفت که وقتی شعر می گفته اصلاْ منظورش چیزی که ما الان فکر می کنیم نبوده . . .!)