X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1383
توسط: سحر

شنبه 20 تیر‌ماه سال 1383
توسط: سحر

و سحر به دنیا اومد

سلام،

عادت چندین و چند ساله رو ترک می کنم و امسال تو این روز فال حافظ نمی گیرم!
این نوشته ی پریسای عزیزه که مثل همیشه منو شرمنده ی لطفش کرد!:

     همه ی آدما یه روزی پاشون به این دنیا وا شده، یه روز از همین چند روز محدود سال، اما هر یک در زمانی خاص! زمانی خاص!
در زمانی خاص هم آسمون دلش از سیاهی ها گرفت، خسته شد بس که شب بود، چشاشو بست و دعا کرد. . . !
     و فرشته ی خدا به آسمون گفت: « خدا می گه اگه یه دفعه روز بشی، از ذوق یه بلایی سرت میاد،
            برای همین باید یواش یواش آماده بشی » :

آسمون لبخند زد و سحر به دنیا اومد.

پنج‌شنبه 11 تیر‌ماه سال 1383
توسط: سحر

قاصدک

داشتم جزوه ی یکی از درس های عزیز رو برای اولین بار روز قبل از امتحان نگاه می کردم که یک قاصدک اومد نشست وسط جزوه! منم بهش گفتم: "قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟

از کجا، وز که خبر آوردی؟"

قاصدک جوابمو نداد و فقط چپ چپ نگاهم کرد!

منم برای اینکه کم نیارم بهش گفتم: "انتظار خبری نیست مرا...برو آنجا که ترا منتظرند!"

اونم محکم تر نشست سر جاش و تکون هم نخورد!

منم دیگه سر به سرش نگذاشتم، یادم افتاد که گیر دادنِ من به قاصدک ها سابقه ای طولانی دارد!

 

یادم اومد که 4،5 ساله بودم که (حالا هِی باز بگین سحر حافظه ش ضعیفه!) تو حیاط خونمون یک قاصدک دیدم، خواستم بگیرمش باد اومد و منم رفتم دنبالش...بالا رفت و پایین اومد و منم بالا رفتم و پایین اومدم و تند می رفت و منم می دویدم....تا افتاد تو استخر! خب معلومه که منم افتادم تو استخر!!! بعد خوب که فکر کردم دیدم دارم خفه می شم! و برادرِ محترم با شنیدن سر و صدا به سانِ یک ریزعلی خواجوی به نجات من شتافت!(سارا فکر کنم از همون موقع بود که منو از آب گرفتن!!!)

 

بعد هم جزوه ام رو گذاشتم کنار و گفتم برای الآن کافیه دیگه!

 

*    *    *

 

چقدر خوبه که استادی با این استدلال که:"این ترم به زور تحملتون کردم و دیگه نمی خوام ریختِ هیچ کدومتون رو ببینم" همه رو پاس کنه! من واقعاً لذت می برم این همه عشق و علاقه رو بین اساتید و دانشجویان می بینم!

 

 

دوشنبه 1 تیر‌ماه سال 1383
توسط: سحر

این داستان ها واقعی هستند!!

200 تومن می دم به آقای محترم راننده و می گم: زیر تابلو لطف کنید نگه دارید، پیاده میشم.

-(پول رو بهم پس می دن) خانوم خرد ندارین؟ 100 تومنی

:فکر نمی کنم

-می شه ببینین؟

:(می گردم) نه، ندارم

-منم 100 تومنی ندارم

:خب مسئله ای نیست، بقیه ش باشه خدمتتون!

-نه، اینجوری نمی شه اصلاً

:خب چی کار کنم؟ همین 200 باشه دیگه

-نه،بفرمایید، پیاده بشین مهمون من!

:ممنون. اگه 100 تومنی ندارید گفتم بقیه ش باشه.

-واقعاً ندارم، شما می شه دوباره بگردید شاید پیدا کنید

:(اه...هر چی می گردم هیچی پیدا نمی کنم!) ندارم،... آقا مسئله ای نیست.

-نه اصلاً امکان نداره بگیرم، حرفش رو هم نزنین، بفرمایید...

:اینجوری نمی شه...ممنون (دویست تومنی رو می گذارم تو ماشین و پیاده می شم)

 

یک قدم هم نرفتم اون طرف تر که داد می زنن: خانوم . . . .خانوم . . . . (بر نمی گردم!) . . . خانوم حداقل این 100 تومن بقیه ی پولتون رو بگیرین!!!

 


*    *    *


ساعت یک، تازه یادم افتاد که آخرین روز پست دفتر چه هاست، سریع آماده می شم و می پرم تو پست خونه ی نزدیک خونمون.

یک آقایی جلوتر از من ایستادن:

آقای مسؤل باجه: قبضتون رو بدین

آقای جلوی من- قبض؟ قبض ندارم! (خب،منم قبض ندارم!)

:خب اگه قبض ندارین این رو هم نمی تونین پست کنین.

-از کجا باید قبض می گرفتم؟

:از همون جایی که دفترچه رو گرفتین، باید بهتون قبض هم می دادن.

-چیزی به من ندادن...(دوستش هم شروع می کنه غرغر کردن که یعنی چی ندادن...مگه می شه قبض ندن...تو معلوم نیست حواست کجاست و ...!)

:چون قبض ندارین، برای پستش باید برین همون پست خونه ای که اینو ازش گرفتین.

-وای آقااا!!...می دونین باید تا کجا برم!؟

:من دیگه نمی دونم

......و با دوستش عصبانی می رن بیرون.

نوبتِ منه!

:قبضتون؟

-ندارم!

:ما هم نمی تونیم پست کنیم.

-حالا باید چی کار کنم؟

:برید همون پست خونه ی که این دفترچه رو ازشون گرفتین.

-آقای محترم، اونا به من قبض ندادن تقصیر من چیه؟

:نمی دونم، کاریش نمی شه کرد.

(دارم فکر می کنم نمی رسم دیگه، بهتره برم خونه!)

-امروز روزه آخره، مهلت پست رو تمدید نکردن؟

:هنوز چیزی به ما ابلاغ نشده، فکر نمی کنم تمدید بشه.

-تا چه ساعتی پست خونه ها بازن؟ می رسم؟

:من نمی دونم.

(تجربه نشون داده این جور مواقع باید درجه ی اصرار رو یه خورده برد بالا!)

-یعنی حالا واقعا هیچ راهی نداره؟

:نه!

-اِ . . . ! یعنی هیچ جوری نمی شه از این جا پست کرد!؟

: چرا  می شه...فقط یک راه داره!

-خب بفرمایید دیگه، چه راهی؟

:باید تمبر باطل کنیم.

-خب یعنی چی؟ چی می شه؟

:هیچی 300 تومن بیشتر می شه.

 

(ای هوااار....خداااا!!!! یک ساعته اینجا دارم بحث می کنم، اون بیچاره رو هم فرستاد رفت، به خاطر 300 تومن!!؟؟)

-خب مسئله ای نیست، لطف کنین پست بفرمایید!

:جمع کلش می شه 900 تومنا....

(هی می خوام بگم آخه مستعد! من اگه می خواستم برم تا اون پست خونه و برگردم که فقط پول تاکسیم می شد 900 تومن!!)

-مسئله ای نیست پست کنید...

و میام بیرون دنبال اون بیچاره ای که باید تا کجا بره دنبال پست خونش و پیداش نمی کنم!!!


*    *    *

 نتایج!:
۱- من خیلی وقتا آدما رو نمی فهمم!
۲- آدما چه اعصاب زیادی برای بحث الکی دارن!
۳- من چقدر از «خب» در صحبت کردنم استفاده می کنم!
۴- آدمای با استعداد خیلی زیادن!
۵-...