X
تبلیغات
رایتل
جمعه 31 شهریور‌ماه سال 1385
توسط: سحر

راز

از سرمای فکری که در گلویم جا خوش کرده بود...

                                                            گردنم خشکش زد!

سه‌شنبه 28 شهریور‌ماه سال 1385
توسط: سحر

انوشه انصاری

خانوم انصاری باعث افتخار همه ی ایرانیان هستند.

امیدوارم به جای زوم کردن روی رد پای استکبار بر بازوی چپ انوشه به افتخار وجود پرچم ایران بر بازوی راستش فکر کنیم و ازش ممنون باشیم که اسم ایرانی رو با افتخار بر زبان ها آورده و امیدوارم کسی*(!؟!؟!؟) باز با دُر فشانیش این شادیمون رو خراب نکنه!

انوشه ی عزیز...ما، بانوان ایرانی، از شادی در پوست  خودمون نمی گنجیم، ازت ممنونیم و  برات موفقیت های بیشتر از این رو آرزو داریم! 

می تونین از سایت ناسا با اتصال به شبکه ی تلویزیونیشون در جریان اتفاقات به طور مستقیم قرار بگیرین! خیلی هیجان انگیزه!

 

وب سایت شخصی انوشه انصاری

وبلاگ انوشه انصاری

زندگینامه ی انوشه انصاری

 

----

*وبلاگم توقیف نشه!!

چهارشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1385
توسط: سحر

اینو بفهم!

هر جا محبت دیدی، همون جا محبت بریز!

برای کسی بمیر که برات تب کنه!

شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1385
توسط: سحر

روزهای خوش زندگی

پسر بچه ی همسایه رو دیدم که یه ملخ دستش بود (از روزی که حمله ی ملخ ها رو دیدم که از سر و کول شهر و مردم چه جوری بالا می رفتن نفرت عجیبی نسبت به این جونور پیدا کردم!!)

گفتم ملخ گرفتی!؟ (از این توجهات بی خود که همیشه سعی می کنن بزرگترا به کوچیکترا داشته باشن!!!)

گفت آره! خاک های باغچه رو خیس می کنیم (با هم بازیش که دختر یه همسایه ی دیگه ست!) بعد گردشون می کنیم و می گذاریم جلوی آفتاب که خشک بشن سفت هم می شن اونوقت باهاشون ملخ ها رو نشونه می گیریم و می کُشیم و می دیم به بچه گربه ها که بخورن!! (حدیث جان به خاطر ارادت خاصت به گربه ها رسما بابت این جنایت ازت عذر خواهی می کنم! )

یاد خودمون افتادم.... حسام یه کوره درست کرده بود و منم براش کوزه درست می کردم! یادم نیست چه جوری این کارو کرده بود ولی یادمه به نظرمون بزرگ ترین کار دنیا میومد! یه بار که با احسان پسر خاله ی محمد دعوامون شده بود شبونه اومد و کوره مون رو خراب کرد!! ما هم به جاش دیگه هیچ وقت نگذاشتیم حتی از جلوی خونمون هم رد بشن! برای دفاع از مرزهامون با حسام شیفتی کشیک می دادیم!! واقعا که قهرمان بودیم!!!

پنج‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1385
توسط: سحر

جنایت

همه جا تاریکه! عجیب دلِ هوا خنکه! ماه هم لبخند فاتحانه ای می زنه! نمی دونم چه بلایی سر خورشید آوردن...

سه‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1385
توسط: سحر

!

 

خدا جون من تو رو دارم! چقدر بدم که این گاهی یادم میره! همه چیز رو از خودت می خوام! من تو رو دارم.... من تو رو دارم! خدا جون شکرت!

*     *     *

 

سریال نرگس هر شب، با یک مصیبت تازه، در خدمت اعصاب شما!

می شه الآن خیلی بهتر قدر سریال های طنز نود شبی رو دونست!

پنج‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1385
توسط: سحر

جیگر!

سلام!

 فیلم آتش بس رو دو بار دیدم، دفعه ی اول با غزاله و ملیکا، سینما آستارا، دفعه ی دوم با امین و رضا و آزیتا و بچه ها در سینما آسیا! اولی در تجریش و دومی در شیراز!

اولی به صرف سه تا آب معدنی و دومی به میمنت حضور آقا رضا و شکم همیشه گرسنه شون به صرف ۱۶ سیخ جیگر!!!

برای بار سوم هم قراره به زودی ببینیم! اینجا، تو خونه، با خانواده و مهین و سالی، در سینمای خانگی! دی وی دی!! فقط نمی دونم چی بخوریم!؟