X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1386
توسط: سحر

یک روز زیبا

پای کامپیوترم و پنجره ی کنار کامپیوتر بازه و هوا فوق العاده! آسمون پر از ابرای قشنگه. حیفه که ازشون عکس نگیرم می رم تو بالکنِ اتاق خواب (جایی که همیشه از اونجا از آسمون عکس می اندازم) چند تا عکس انداختم ولی آسمون خیلی قشنگ تر از اونیه که بشه به این راحتیا ازش دل کند. شال و کلاه می کنم و می رم بالا پشت بوم البته با کلی احتیاط چون تازگیا واحد روبرومون هم ساکن پیدا کرده. کتاب خانوم رو هم برداشتم از صفیه گرفتمش. اومدم بالا و یه دوری زدم و کیف آسمون رو کردم و 3 و 4 تا عکس انداختم و سعی کردم که غروب تر بشه و آسمون خوشرنگ تر دلم نمیاد که بگم خوشگل تر چون الآنم آسمون عالیه! عکسا رو که انداختم روی همون پله ی سوم که هر وقت که بخوام این بالا چیزی بخونم می شینم، نشستم و کتاب خانوم رو باز کردم قبلش رو زمین قطره هایی رو دیدم اول فکر کردم بارون اومده بعد دیدم نه خیلی کم تر از اونیه که بشه بهش گفت بارون کتاب رو باز کردم و خودم رو انداختم روش که اگه یه موقعی بارونی غافلگیرم کرد کتابِ امانت خیس نشه... دو سه خط بیشتر نخوندم که...نه واقعاً بارونه شدید هم شد. اصلاً انگار آسمون بهش بر خورده که با این همه زیباییش داره خودنمایی می کنه و من یه کتاب دستم گرفتم و دارم می خونم دلش می خواست تموم توجهم فقط به اون باشه منم اطاعت امر می کنم و عذر خواهی و کتاب خانوم رو می بستم و یه جای امن گذاشتمش و رفتم سراغ آسمون نمی دونم که حالا راضیه ازم یا نه بارون بیشتر شده صدای نخراشیده ی جوشکاری از دور میاد، اصلاً کدوم صدای جوشکاری خراشیده ست که این باشه! لعنت به این گربه های مزاحم که با صدای وقت و بی وقتشون هر حس قشنگی رو به گند می کشن... گربه هه هم ساکت شد. الآن بهترین وقته برای لذت بردن... لذت بردن از صدای قطره هایی که با قر و قمیش از آسمون میان پایین و هر جایی که بخوان خودشون رو ولو می کنن. نمی دونم حالا واقعاً هر جایی که بخوانه یا  برای اونا هم مقدر شده که هر کدوم کجا فرود بیان. آسمونِ بالای سرم خیلی هم ابر نداره و نمی دونم این قطره ها دارن از کجا میان. آسمون هر لحظه خودش رو به یه شکل در میاره و زیباییاشو به رخ می کشه! نگران کتابم هر چند وقت یه دفعه بهش سر می زنم که قطره ای خودش رو بهش نرسونده باشه و نگران صدای پام هم هستم، چون تو این هوای خوب نمی تونم یه جا وایسم و راه هم که می رم می ترسم طبقه ی پایینی ها با بیل بیان بالا پشت بوم! آخه تازه اومدن و با قوانین اینجا آشنا نیستن! صدای دزدگیر یه ماشین میاد. چقدر زشت! ما از طبیعت چیزی باقی نگذاشتیم. جالب اینجاست که تنها صدایی که به همین طبیعت تعلق داره همون صدای منفور گربه ست ولی این صدای دزدگیر خیلی قابل تحمل تر از اونه!
 بوی بارون هم که اصلا احتیاجی به تعریف و توصیف نداره... یه بوی ناب و کمیاب! تا کمر خم می شم از روی پشت بوم و از این نمای بالا قطره های بارون رو قشنگ تر می شه دید...
 فکر نمی کنم بشه عکسای خوبی گرفت چون حالا هوا خیلی ابریه و کیفیت دوربین موبایل من هم که خوب نیست. بعید می دونم خورشید بتونه خودش رو ذره ای هم به لنز دوربین من برسونه! خیلی دوست داشتم می تونستم کفشام رو در بیارم و دلهره ی صدای اونا رو بریزم بیرون! ولی وقتی چشمم به شیرین کاریه گربه ها در جای جای پشت بوم می افته ناجور پشیمون می شم!!! اصلاً کی گفته گربه در ملاء عام کاری نمی کنه؟!!؟
بارون قطع شد... نمی دونم باز داره بازی می کنه یا واقعاً دیگه حرفی نداره... می ترسم برم کتاب خانوم رو بردارم و دوباره بهش بر بخوره!
حالا آسمون پُرِ ابر شده اما بارونی نمیاد. اصلاً نفهمیدم اینا کی اومدن بالای سرم... فکر کن اگه حرکت ابرا هم می خواست با سر و صدا باشه مثل صدای چرخ دنده های صنعتی چه بلبشویی می شد!
نمی دونم چرا همه ی ابرا دارن کشیده می شن به یه طرف، از پشت یکی از این کوها دارن می رن پایین! حتماً اونجا خبریه که ابرا اونجا رفتن رو به اینجا موندن ترجیح می دن...

جمعه 26 بهمن‌ماه سال 1386
توسط: سحر

نوشتن

سلام،

این مدت نوشتنم نمی اومد. راستش هنوز به فرمول دقیقی دست پیدا نکردم که چه وقتایی نوشتنم نمیاد! گاهی می شه هزار تا چیز (معلومه که دارم غلو می کنم!) تو سَرَمه که دوست دارم اینجا بنویسم و گاهی هر چقدر به خودم فشار میارم (خیلی خودم رو کنترل کردم که ننویسم زور می زنم!) هیچی به ذهنم نمی رسه که برای "سحرم" مناسب باشه.

این مدت هم همین طرفا بودم... یعنی اینجا تو این دنیای مجازی این طرف و اون طرف که معنی نداره، هر گوشه که افتاده باشی بازم می تونی این طرفا باشی!

می دونین، یه چیزی رو یواشکی بگم، این رو فهمیدم که هر وقت بیشتر با آدمای اطرافم در ارتباطم و افکارم رو به اشتراک می گذارم کمتر اینجا می نویسم! انگار حسِ برقراری ارتباطم (یاد اون خانومه افتادم که تو تلفنا می شینه و می گه برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر...!) ارضا می شه و همون برام کافیه. ولی حقیقت اینه که بیشتر اینجا بودن رو دوست دارم.

یه چیز بی ربط! از ارتباط با کسایی که روحت رو آزرده می کنن بپرهیز... خیلی خوب به این موضوع فکر کن، حتماً می تونی در اطرافت چند نمونه شون رو پیدا کنی... مواظب فکرت باش، حیفه که روش حتی یه خش بیفته!

(خوب که فکر می کنم می بینم که الآن چقدر دوست دارم بنویسم!! اصلاً اون جمله ی اولم که نوشتنم نمیاد رو پس می گیرم! باز خوبه قبلاً بهتون ثابت شده که شرایط روحی من به سرعت می تونه تغییر کنه!)

تازه فهمیدم که چقدر حرفای اضافه رو راحت اجازه می دادم وارد مغزم بشن و الکی به سلول های مغزیم وَر برن! تازه فهمیدم که چقدر راحت می تونم جلوی خیلی هاشون رو بگیرم. تازه فهمیدم که چقدر از خودم غافل بودم و اجازه می دادم وجودم دستخوش اتفاق هایی که پیش میان باشه. یه چیز یواشکی دیگه... هنوزم مطمئن نیستم که درست و حسابی به خودم اومده باشم...

بگذریم دیگه... آره، اینجوری بهتره! بگذریم!

 

پ . ن 1: (حذف شد!! یه سوءتفاهم بود... عذر می خوام!! من اشتباه کردم!)

 

پ . ن 2: یه چیز دیگه! ( چقدر حرف میزنم!!! یکی من رو بگیره!!!) تازه فهمیدم که چقدر از نزدیکای خوبم اینجا رو می خونن و بی صدا میان و می رن، باور کنین خیلی خوشحال می شم یادگاری رو دیوار ما هم بنویسین! این رو از این جا فهمیدم که به هر کی که عکس طلوع (یا همون غروب) رو روی موبایل نشون دادم گفت تو وبلاگت دیدم!!! یه خورده ترسیدم نمی دونم چرا... گاهی از سکوت می ترسم! باور کنین خیلی دوست دارم نظراتون رو بخونم...

 

پ . ن 3: فکر کنم دیگه کوپنم پُر شد!!! چی ی ی ی ی ی..... همون بهتر که نوشتنم نیاد؟!!؟!؟!؟

 

سه‌شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1386
توسط: سحر

لایه ی اوزون

در یک برنامه ای در شبکه ی دو، داشتن با بچه ها ی مهد کودکی راجع به لایه ی اوزون صحبت می کردن!!

از یکی از بچه ها پرسید چی کار کنیم که لایه ی اوزون بیشتر از این آسیب نبینه؟

بچهِ خیلی ملوس و خوردنی گفت: باید روی دودکش های کارخونه ها یه "در" بذارن که دیگه دود نتونه از اونجا بیاد بیرون!!!!!!

قربونت برم من، فکرِ خلاق !!!


اینم آخرین وضعیت این لایه، چون وبلاگ ما خیلی علمی می باشد و باید نشان دهد که حداقل در حد مهدکودک می باشد!!!

جمعه 5 بهمن‌ماه سال 1386
توسط: سحر

آفتابه در کاشان کمیاب شد!!!!

یکی از شهروندان کاشانی عنوان کرد، هفته ی گذشته بعد از ساعت ها گشتن در شهر به دنبال آفتابه بالاخره آفتابه ای با قیمت 2200 تومان یافته و خریداری نموده!
به گزارش خبرگزاری سحر آقای فروشنده ای که در حال شنیدن این سخنان بود گفت: "آخه اون گفت 2200 تومن و تو هم دادی!؟ ما اینجا آفتابه ی خوب رو می دیم 600 تومن"
مالباخته در جواب تاکید کرد: "خب آب یخ زده بود، کلی هم گشته بودم، چی کار می کردم!؟!؟"
سپس آقای فروشنده از کلیه ی همشهریان کاشانی خواست در صورت بروز مجدد این بحران خود را به مغازه ی ایشان برسانند تا به بهترین نحو در خدمت هموطنان عزیز در زمینه ی تهیه ی آفتابه باشد.
پایان خبر