X
تبلیغات
رایتل
جمعه 30 دی‌ماه سال 1384
توسط: سحر

روی ماه خداوند را ببوس

 

مژه بر گونه افتاد.

: آرزویی کن.

قطره ای مژه را شست.

- آرزو می کنم تمام مژه هایم بریزند. به اندازه ی تک تک شان آرزو دارم...

*      *      *

"روی ماه خداوند را ببوس"

مصطفی مستور

خداوند برای هر کس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره.

این یک رابطه ی دو طرفه است. خداوندِ بعضی ها نمی تونه حتی یه شغل ساده برای مؤمن ش دست و پا کنه یا زکام ساده ای رو بهبود بده چون مؤمن به چنین خداوندی توقع ش از خداوندش از این مقدار بیشتر نیست. خداوندِ آن شبانی که با موسی مجادله می کرد البته با خداوندِ موسی و ابراهیم همسنگ نیست و خداوندِ ابراهیمی که از شدت ایمان در آتش می ره یا تیغ بر گلوی فرزندش می کِشَد البته که از خداوند آن شبان بزرگ تر و قوی تره اما حتی چنین خداوندی هم در برابر خداوند علی (ع) به طرز غریبی کوچیکه. اگه ابراهیم برای تکمیل ایمانش محتاج معجزه ی بازسازی قیامت بر روی زمین بود یا موسی محتاج تجلی خداوند بر طوره، علی (ع) لحظه ای در توانایی و اقتدار خداوندش تردید نکرد و همواره می گفت که اگر پرده ها برچیده شوند ذره ای بر ایمان او افزوده نخواهد شد. خداوندِ علی (ع) بی شک بزرگترین خداوندی ست که می تونه وجود داشته باشه. ما اگه بتونیم تنها به گوشه ای از دامن علی (ع) چنگ بیندازیم رستگار شده ایم؛

اما برای کسی که ایمان نداره متأسفانه خدا هم وجود نداره.

یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1384
توسط: سحر

منطق آزیتا حاجیان!؟

همه چیز تئاتر "یک زن، یک مرد" رو دوست داشتم به جز اسمش رو!

نمی فهمم چرا زن باید نماد عاطفه و احساس باشه و مرد نماد عقل و منطق!!!

فکر می کنم این موضوع نه تنها درست نیست بلکه خیلی هم خنده داره! (به خصوص در مورد مردان!!!)

هر کسی یک سری خصوصیات اخلاقی خاص داره که به نظر من هیچ ربطی به جنسیتش نداره.

چرا "شن تا" (با بازی فوق العاده ی هنرمند محبوب من خانم مریلا زارعی) می تونه تنها در قالب "یک مرد" منطقی عمل کنه!؟!؟

ما راه می رفتیم و زندگی نشستن بود

ما می دویــدیــم و زندگی راه رفـتن بود

ما می خــوابیدیم و زندگی دویــدن بود

سه‌شنبه 13 دی‌ماه سال 1384
توسط: سحر

تشکر!

زنگ می زنم آموزشگاه: سلام، سحر هستم.
- اِ سلام خانوم سحر، خوب هستین؟ باور کنین من به محض اینکه رسیدم به شما زنگ زدم، خیلی هم زنگ زدم، همش اشغال بود. فکر کنم به اینترنت وصل بودین، آخه مدت زیادی اشغال بود، درست حدس زدم؟! به اینترنت وصل بودین نه!؟!؟

*     *     *

وارد جایی می شم: سلام، من سحر هستم.
یه آقایی خیلی متفکرانه نگاه می کنه و سرشو تکون می ده : نه...فکر نکنم!!!!!
به قول علی تیز و بز قضیه رو می گیرم و خودم و جمع جور می کنم و دوباره شمرده تر می گم: من....سحرم!

*     *     *

نوستالژی شدم باز!
سارا چند سال پیش از ایران می ره، حامد ازدواج می کنه، سحر ازدواج می کنه، هانیه و غزاله از ایران می رن، سحر می ره کاشان، علی و مامان و باباش از ایران می رن، سربازیِ ادیب می افته کاشان!!
برای تولد سارا، حامد از تهران، سارا از خارج (!!)، سحر از کاشان و علی از یه خارجِ دیگه در کنفرانس یاهو جشن تولد می گیرن! همش 4 تا دونه خواهر برادر!

*     *     *

قراره که، نه ببخشید! جا داره که صمیمانه تشکر کنم از کارناوال شادی، متشکل از عارفه، علی، فاطمه، مرتضی که قبول زحمت فرمودند و از راه دور خودشون رو برای مراسم سورپرایزکنونِ امین رسوندند!
با حضور گرم و پر مهرتون، یه دنیا خوشحالمون کردین! باور کنین!
عارفه: مجری برنامه، طراح صحنه، سازمان ملل
فاطمه: طرح اولیه، دستیار صحنه، کوه های جبل الطارق
علی: سرگرم کننده ی امین، عکاس، قاتلی از هنگ کنگ (!!؟؟)    
مرتضی: فیلم بردار، حمل و نقل، آفتاب پرست باد صبا 
(فقط حیف که به خاطر این تولد عشقولانه مجبور شدیم دوباره دعوت یه دوست خوب رو رد کنیم.)

انتقاد: آخه چرا یه چیزایی می نویسی که خیلی ها چیزی ازش سر در نمیارن!؟!؟

دوشنبه 5 دی‌ماه سال 1384
توسط: سحر

بارون

آسمونِ ابریِ بدون بارون همون تلخی بغض تو گلو داره، تحملش سخته!

بارون که می گیره خیالِ زمین راحت می شه، آسمون با همه ی عظمتش جلوی این همه آدم زار می زنه و اشکاشو می ریزه تو دلِ شهر و زمین خوشحال می شه که آسمون خودشو خالی می کنه. آسمون سبک می شه و زمین همه ی اون غصه ها رو می بلعه.

آسمون ابرِ اخم هاشو برای زمین باز می کنه و خورشیدِ لبخند رو بهش هدیه می ده. زمین هم غصه ها رو به اعماق وجودش می بره تا آسمون دیگه اونا رو نبینه و همیشه بخنده!