X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 29 تیر‌ماه سال 1382
توسط: سحر

اوقات فراغت

سلام
از دیروز بعد از ظهر تعطیلات تابستانی من به مدت ۲ روز شروع شد! و از سه شنبه ترم تابستانی شروع می شه و حالا می خوام یک برنامه ریزی کامل برای این تعطیلات طولانی بکنم چند تا کلاس و کتاب و تفریح و . . . می گن اوقات فراغتتون رو پر کنین!!
تحویل پروژه ها با یاری بی دریغ دوستان به بهترین نحو ممکن گذشت.
به دلیل میانگین خواب شبانه ی ۳:۳۰ در هفته ی گذشته و کار و کار و کار از مشاهده ی رویدادهای اطراف هم اون طور که هستن فکر کنم باز موندم . . .
پس فقط یک شعر:




ظهر داغ


ظهر است، کوچه ها دور از صدای پا انگار خفته اند
با این هوای داغ در یک سکوت سرد تبدار خفته اند

همسایه های ما در خانه های خویش خاموش گشته اند
انگار از این عطش، از دست ماه تیر بیزار خفته اند


حذف شد!!!


باور نمی کنید؟ هر گاه ماه تیر از راه می رسد،
یک سینه سوخته در کو چه های تنگ، آهنگ می زند . . .

نغمه رضایی ۲۸/۳/۷۸


       (تعبیر را از سکوت برداشته ام . . . فکر می طلبم . . . بگویید، بشنوم)

سه‌شنبه 24 تیر‌ماه سال 1382
توسط: سحر

«خوانا»

دست
سیلی دیگری زد
تا صورت سرخ تر شود
« - آه! خوشبختی
چقدر خوانا شدی!»

شهرام بهمنی

***

رویداد!

مغازه ی لوازم مهندسی، ورود یک آقای خیلی متشخص!

- سلام آقا، مغز خودکار روترینگ دارین؟

: بله چه رنگی می خواید، آبی یا سیاه؟

- ببخشید اول ببینم مارکش چیه.

سحر و آقای فروشنده:  

جمعه 20 تیر‌ماه سال 1382
توسط: سحر

غم مخور!

سلام!

اولین روز بعد از عید که رفتیم دانشگاه بچه ها یه جعبه ی بزرگ آوردن که پر شعرای حافظ بود، گفتن هر کس نیت کنه و یکی برداره، من که برداشتم قبل از اینکه بخونمش گفتم الان عین این فیلمای بی مزه در میاد که ”یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور!!!“ و دیگه به شوخی و خنده گرفتیم و بازش که کردم دیدم بله!!!! از بین همه ی شعرای دیوان، دقیقاً همین در اومد و حافظ هم به ما خندید!

امروز هم به رسم هر سال روز تولدم باز فال حافظ گرفتم و در کمال بهت و ناباوری:

 

یوسف گم گشته باز آید به کنعـــان غم مخور

کلبه ی احزان شــــود روزی گلســـتان غـــم مخور

ای دل غمــــدیده حالت به شـــود دل بد مکن

وین سر شـــوریده باز آید به ســـامـــــان غم مخور

گر بـــــهار عمـــــــر باشــــــد باز بر تخت چمن

چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گـــــــر دو روزی بر مــــراد ما نگشت

دائما‏ً یکـــسان نباشـــــد حـــال دوران غـم مخـــور

هان مشو نومید چون واقـــف نئی از سر غیب

باشــــــد انـــــدر پرده بازیهای پنهـــــان غم مخور

ای دل ار سیـــل فـنـــــا بنیاد هستــــی برکنــد

چون ترا نوح است کشتی بان ز طوفان غم مخور

در بیـــابان گـر به شوق کعـــبه خواهـی زد قدم

سرزنشـــــها گر کند خار مغــــــیلان غم مخـــــور

گر چه منزل بس خطرناکست و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخــــور

حال مــــــــا در فرقــــــت جانـــــــان و ابرام رقیب

جمله میــــــداند خدای حــــــــــال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار

تا بود وردت دعا و درس و قرآن غم مخور

 

حالا بیا و ثابت کن که غم نمی خوری . . . !

 

 

اینم یه شعر دیگه که امروز که خوندمش خیلی ازش خوشم اومد، نمی دونم شاید به خاطر امروز بودنش بود! و اعتراف می کنم که در کمال بی انصافی اینجا می گذارمش!!!

-” با شما هستم من، آی ... شما

چشمه هایی که ازین راهگذار می گذرید!

با نگاهی همه آسودگی و ناز و غرور

مست و مستانه هماهنگِ سکوت

به زمین و به زمان می نگرید؛

او درین دشت بزرگ،

چشمه ی کوچک بی نامی بود؛

کز نهانخانه ی تاریکِ زمین،

در سحرگاه شبی سرد و سیاه،

به جهان چشم گشود.

با کسی راز نگفت.

در مسیرش نه گیاهی نه گلی، هیچ نرُست.

رهروی هم به کنارش ننشست.

من ندیمِ شب و روزش بودم.

صبح یک روز که برخاستم از خواب، ندیدم او را.

به کجا رفته، نمی دانم، دیری ست که نیست.

از شما پرسم من، آی ... شما ... “

رهروان هیچ نیاسودند.

خوشدل و خرم و مستانه،

لذتِ خویش پرستانه،

گرمِ سیر و سفر و زمزمه شان بودند.

-” با شما هستم من، آی ... شما

سبزه های تَر، چون طوطیِ شاد!

بوته های گل، چون طاووسِ مست!

که بر این دامنه تان دستی کِشت،

نقشتان شیرین بست،

چو بهشتی به زمین، یا چو زمینی به بهشت؛

او بر آن تپه ی دور،

پای آن کوه کمر بسته ز ابر

دم آن غار غریب

بوته ی وحشی تنهایی بود

کز شبستان غم آلود زمین

در غروبی خونین

به جهان چشم گشود.

نه به او رهگذری کرد سلام

نه نسیمی به سویش برد پیام

نه بر او ابری یک قطره فشاند

نه یر او مرغی یک نغمه سرود.

من ندیم شب و روزش بودم

صبح یک روز نبود او، به کجا رفته، ندانم به کجا.

از شما پرسم من، آی شما“..."

طاووسان فارغ و خاموش نگه کردند.

نگهی بی غم و بیگانه.

طوطیان سر خوش و مستانه،

سر به نزدیک هم آوردند.

-" با شما هستم من، آی ... شما

اخترانی که درین خلوت صحرای بزرگ،

شب که آید چو هزاران گله گرگ،

چشم بر لاشه ی رنجور زمین دوخته اید،

و اندر آهنگ بی آزرمِ نگهتان، تک و توک،

سکه هایی همه قلب و سیه، اما به زر اندوده

ز احساس و شرف.

حیله بازانه نگه داشته، اندوخته اید؛

او در آن ساحل غمگین افق

اختر کوچک مهجوری بود.

کز پسِ پستوی تاریک سپهر

در دل نیمشبی خلوت و اسرار آمیز

با دلی ملتهب از شعله ی مهر

به جهان چشم گشود.

نه به مردابی یک ماهی پیر

هشت بر پولکش از وی تصویر.

نه بر او چشمی یک بوسه پراند

نه نگاهی به سویش راه کشید

نه به انگشت کس او را بنمود.

تا شبی رفت و ندانم به کجا

از شما پرسم من، آی ... شما ..."

گرگها خیره نگه کردند.

همصدا زوزه برآوردند:

-" ما ندیدیم، ندیدیمش.

نام هرگز نشنیدیمش"

نیمشب بود و هوا ساکت و سرد،

تازه ماه از پس کهسار برون آمده بود.

تازه زندانِ من از پرتو پُر الهامش،

-( کز پسِ پنجره ای میله نشان می تابید)-

سایه روشن شده بود.

و آن پرستو که چنان گمشده ای داشت؛ هنوز

همچنان در طلبش غمزده بود.

ماه او را دم آن پنجره آورد و به وی

با سر انگشت مرا داد نشان؛

کاین همان است، همان گمشده ی بی سامان،

که درین دخمه ی غمگینِ سیاه،

کاهدش جان و تن و همت و هوش.

می شود سرد و خموش.

م.امید

 

پنج‌شنبه 19 تیر‌ماه سال 1382
توسط: سحر

فکر بکر...!

کاش می شد چند روزی از زندگی مرخصی گرفت و بعد

 با یک مغز آکبند برگشت!!! بدون هیچ گونه اطلاعاتی ...

 خلاءِ‏ مطلق!!



حتی فکرش هم لذت بخشه!





دوشنبه 16 تیر‌ماه سال 1382
توسط: سحر

سلام،

۱- رویداد دیگری از اجتماع!:

سوار یک تاکسی شدم که ظاهرش خیلی تر و تمیز بود.طبق عادت تا سوار شدم سلام کردم و برخلاف معمول که جواب نمی گرفتم و یا به زور یه چیزی می شنیدم آقای محترم راننده خیلی گرم و صمیمی فرمودن :“سلام عرض می کنم خانوم، روزتون بخیر!“ این برخورد یه خورده غیر منتظره بود و البته شعف آفرین!

دقیق تر به داخل ماشین نگاه کردم، چند شاخه گل و یک دیوان حافظ روی داشبورد.

یه خورده جلوتر هم یک آقایی با لباس فرم سوار شدن و آقای محترم راننده فرمودن :“سلام جناب سروان ظهرتون بخیر باشه، Have a nice day!!!"

یه پسر خیلی با مزه ی حدوداً دوم سوم دبستانی هم سوار شد و “روز مسافر کوچولوی ما هم بخیر!“ و خلاصه من هر لحظه شگفت زده تر می شدم!

و دیگه شروع کردن به شوخی و سر به سر گذاشتن این مسافر کوچولو و این بچه هم عاجزانه منو نگاه می کرد و می گفت “من چی باید بگم!؟“ منم بهش گفتم تو چیزی نمی خواد بگی فقط لبخند بزن!! اون جناب سروان پیاده شد و این آقای خوش برخورد فرمودن:“سرکار خانوم خوش اخلاق ترین راننده ی تهران امروز در خدمت شماست“ همراه با اینکه یک پوشه ی قطور رو می دادن دست من، گفتن که:“ نمی دونم شما تا حالا منو تو تلویزیون دیدین و یا مصاحبه های منو خوندین یا نه ولی هم در تلویزیون خودمون و هم در شبکه های خارج از کشور با من مصاحبه داشتن و شما می تونین بریده های روزنامه ها رو هم در این پوشه ببینین“ و من در کمال ناباوری روزنامه هایی رو دیدم که عکسای این آقا همراه با ماشینشون توش بود و تیترایی مثل “ابراهیم دهباشی مهربان ترین راننده ی تهران“ مصاحبه با همسر راننده ی خوش برخورد“ “ابراهیم دهباشی: مسافر اخمو سوار نمی کنم!“ و همرا با یک سری تقدیر نامه از تاکسیرانی و یادگاریهایی که مردم براشون نوشته بودن و ...

گفتم اگه همه تو تهران همین قدر خوش رو بودن که تهران می شد گلستان! ایشونم فرمودن که نمی دونین با یک سلام و احوالپرسی خشک و خالی آدم چقدر روحیه می گیره ...

* * *

نمی دونم چرا عادت کردیم تو کوچه و خیابون که راه می ریم اخم تحویل هم دیگه بدیم! انگار نه انگار که چند تا آدمیم که داریم در کنار هم زندگی می کنیم، واقعاً گاهی دست خودمون هم نیست و نا خودآگاهه، داریم با این وضع اسم آدم رو هم بد نام می کنیم!

حیفِ تمام حسای خوبی که با اخم و بداخلاقی از همدیگه می گیریم!

حالا بگذریم از آدمایی که لبخند نزده ...،نه واقعاً بگذریم!

 

 

2- بالاخره مادر محترم هم بعد از 7 ماه از سفر برگشتن و مسئولیت ها رو واگذار کردیم!! خوش اومدن خیلی زیاد!!

 

3--اون امتحان تاریخی هم بالاخره تموم شد و بگذریم از اینکه با یه شوخی کوچولو با یکی از دوستان که فکر کرد به امتحان نرسیدم اشکش در اومد و یک ربع داشت زار می زد ... !!! البته بعد از اینکه فهمید شوخی کردم اول گفت “روانی سکته کردم ... ! (من از طرفش به خاطر این حرف عذر می خوام!) من هم فقط خندیدم که دیدم یک دفعه زد زیر گریه و هق هق!! منم گفتم به من چه که روحیات تو اینقدر لطیفه! ترم پیش خودم فقط خندیدم اونوقت تو وایسادی گریه می کنی!!؟؟

البته چون ناراحتی ش از دوباره خوانی این درس بود، با وضع امتحانی که من داده بودم بهش این اطمینان رو دادم که اشکاش حروم نشده!!

خلاصه اینکه خدا دوست خوب رو از کسی نگیره! هر چند که اگه بخواد می گیره!

 

4- باید از فرناز و بقیه ی بچه ها هم به خاطر همه ی زحمتایی که به جای من این چند روز برای کارای دانشگاه و ... کشیدن خیلی تشکر کنم!

5- امیدوارم در جریان واقعه ی هیجان انگیز جداسازی لاله و لادن هم هیچ اتفاق غیر منتظره ای نیفته...


6- دیگه ملالی نیست جز پس رفتِ شگفت انگیز درسی نسبت به ترم گذشته ...



----------***-----------***---------***

فوت لادن و لاله بیژنی رو عمیقاْ تسلیت می گم ... روحشان شاد ...

دوشنبه 9 تیر‌ماه سال 1382
توسط: سحر

تحرک ... !؟

سلام!

اول از همه بگم که یک دوست خوب دیگه هم منت بر سر ما گذاشتن و وبلاگ نویسی رو شروع کردن که به سارای عزیز خیلی خیلی خوش آمد می گم و منتظر مطلبهای خیلی خوبش هم هستیم!

یک رویداد اجتماعی دیگه! :

توی اتوبوس خانوم مسنی سوار می شن و یک خانوم فداکار از جاشون بلند می شن:

خانوم فداکار: بفرمایید خانوم شما بشینین.

خانوم مسن- نه ممنون خوبه همینجا

: نه خواهش می کنم بفرمایین بشینید براتون بهتره

- خیلی از لطفتون ممنونم (می رن که بشینن!)

:(در حال بلند شدن) ببخشید فقط اینجا یه خورده آفتابه (شرمنده،‏ منظور اینه که آفتاب به این قسمت زیاد می تابه!)

اِِِِ ِ ِ ، پس همینه که بلند شدین که من بشینم اگه سایه بود که پا نمی شدین ...-

: نه خیر خانوم، اگه سایه بود هم من باز بلند می شدم...

- نه چون آ‏فتاب بود بلند شدین ...

...

و نهایتاً هر دو به حالت قهر پشتشون رو کردن به هم...!!!!!!!

و چقدر بده که سحر حتی تو این جو سنگین هم نمی تونه جلوی خندش رو بگیره و باید مورد چپ چپِ این موجودات عصبانیِ بامزه قرار بگیره!! ولی اشکالی نداره ارزش چند لحظه خوشی رو داره!

بعد از اینکه یه خورده جو سبکتر شد هم شروع کردن راجع به بعضی از معضلات اجتماعی بحث کردن من هم به دلیل جلوگیری از خنده ی بیشتر سعی کردم اصلا گوش ندم چی میگن، فقط وسط این بحث یک خانومی که داشتن به این حرفا گوش می کردن رو به من با حالت خیلی عصبانی گفتن: “ما هنوز ... “ و ادامه ندادن و من فکر کردم دارن دنبال جمله می گردن و به کمک احتیاج دارن!! اولین چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم!  :“ اندر خمِ یک کوچه ایم!!؟؟“ نمی دونم اصلا چرا اینو گفتم!! و این خانوم نه چندان مهربون عصبانی تر فرمودن :   “ نه خیر......، هنوز در دوران ابلهیت به سر می بریم!!! منم خیلی جدی گفتم: “آها، از اون نظر!!!“ و خیلی خودمو کنترل کردم که باز نخندم و گرنه اینبار دیگه حتما کتک خورده بدم!!

بعد اینکه چهارشنبه امتحان همون درسی رو دارم که ترم پیش اون اتفاق هیجان انگیز براش افتاد! این مسئولین دانشگاه نمی فهمن که نباید باز ساعت 8 اون امتحان رو برای من بذارن ، فرناز که از اون موقع برای هر امتحانی که ساعت 8 داشتیم تلفن کرده و چک کرده که خوابم یا بیدار! دستش درد نکنه! برای روز چهارشنبه هم قراره با یاری دوستان بالاخره یه جوری به این امتحان برسم! پریسا می گفت حاضرم از شب قبلش بیام خونتون خودم ببرمت سر جلسه، ببینم بالاخره این امتحان رو می دی یا نه! لیلا هم از دیگر نیروهای داوطلب بود! دیگه کسی در این مورد به من اعتماد نداره! البته پیش خودمون بمونه که شدیداً حق دارن! امروز صبح هم که ساعت 8 امتحان داشتم فرناز ساعت 7:30 زنگ زده با حالت اضطراب! که سحر بیداری!!؟؟ می گم بابا نزدیک دانشگاهم دیگه میگه  پس چرا جواب نمی دی من نگران شدم زنگ زدم پریسا اونم زنگ زده باز خونتون گفتم هنوز تو رختخوابی و ... باز یک شهر به هم ریخت، بد جوری سابقه دار شدم در این زمینه!

یک توضیح کوچولو هم بدم که من اینجا صرفاً چیزایی رو می نویسم که در همون لحظه تو ذهنمه و کاری به این ندارم که مطالب مفیدی هستن هدف مشخصی رو دنبال می کنن و به درد کسی می خورن یا نه و ... شاید از نظر خواننده ای که دنبال مطلب خاصی می گرده چندان این خوب نباشه ولی این بلاگ فعلا قصد نداره در قید و بند خاصی قرار بگیره اگه خوب نیست ببخشید دیگه!

و اینم می دونم که الان با وجود داشتن 2 تا امتحان سنگین حضور بیشتر در اینجا خوب نیست!

از این به بعد نظر خواهیِ بیشتر مطالب برداشته می شه و برای رعایت دموکراسی و انعکاس نظرات سازنده (!!) در قسمت پیامهای شما، در ستونِ سمت راست از صحبت های خوبتون استفاده می کنم!

موفق باشید و سحر خیز!

 

چهارشنبه 4 تیر‌ماه سال 1382
توسط: سحر

سلام،

*- رویداد اجتماعی! :
کارمند بانک ( از نوع ملی! ) ساعت 9 صبح:

"نون تافتون شده دونه ای 70 تومن ... نیم کیلو پنیر هم 1200 تومن ... یه صبحونه بخوای بخوری باید 2 هزار تومن پول بدی ... روزی هم که هزار تونم جریمه می شی ...! "

حالا اگه بخوام از قضیه ی روزی هزار تومن جریمه بگذرم، یه سؤال دیگه برای من پیش اومده که واقعاً این آقای محترم در "یک صبحانه" نیم کیلو پنیر همراه با حدوداً 11 تا نون تفتون میل می کنند!؟ 

*- عجیب امـّا واقعی! :
لیلای عزیز علاوه بر اینکه قلم بسیار زیبا و لطیفی داره و از نوشته هاش لذت می بریم قابلیت های خارق العاده ی دیگه هم داره. مثلاً اگه در یک مراسم نامزدی نمی دونستین که نوشابه ی به رنگِ زرد رو بنوشید یا سیاه، لیلا کاپرفیلد این توانایی رو داره که اون دو لیوان رو در مقابل چشمان بسته ی شما تبدیل به یک کروکدیل بکنه ... !!!

*- دغدغه! :
چند روزیه دندونام رو که به هم فشار می دم و یا چیزی که می خورم شقیقه هام بدجوری درد می گیرن!!! این یک قلم رو دیگه تا حالا نداشتم! فکر کنم جمجمه ام داره استخون می ترکونه! 

*- تکنولوژی! :
یادداشتِ "خراب است" بر روی تلفن همگانی بعد از گذشتِ یک هفته از نصب و راه اندازی!

*- معرکه! :
این دیگه خیلی معرکه است که استادتون سر جله امتحان تمام فرمولهای یک سؤال رو بیاد براتون بنویسه و از شما فقط چند تا عدد بخواد که درش جایگذاری کنید و از اونجایی که اولین باره که چشمتون به اون عددا و حروفِ عجیب غریب روشن می شه باز کاری نتونین انجام بدین ... ولی فکر کنم بابتِ همون فرمولا بشه یک نمره ای گرفت، اصلاً اهمیت سؤال در اینه که بشه تشخیص داد از چه فرمولایی باید استفاده کرد! 

*- و در آخر :
و بسا چیزی را خوش نمی دارید و آن برای شما خوب است... ( سوره بقره / 216 )
(از فواید امتحان معارف فردا!)


این رو هم بگم که هنوز نظرم درباره ی مطلب قبلی عوض نشده ...