X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 28 آذر‌ماه سال 1384
توسط: سحر

دلاویزترین

 

زندگیتان سرشار از تکرار دلاویزترین شعر جهان باد، در همه حال!

شعری پر از احساسِ لطیف و سبز، کلامِ زنده یاد فریدون مشیری!

 

 

«دلاویزترین»

 

از دل افروزترین روزِ جهان،

                              خاطره ای با من هست،

به شما ارزانی:

سحری بود و هنوز،

گوهرِ ماه به گیسوی شب آویخته بود.

گل یاس،

عشق در جان هوا ریخته بود.

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس درآمیخته بود.

*

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم:"های!

بسرای ای دل شیدا، بسرای.

این دل افروزترین روز جهان را بنگر!

تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای!

 

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،

روح در جسم جهان ریخته اند،

شور و شوق تو برانگیخته اند،

تو هم ای مرغک تنها، بسرای!

 

همه درهای رهایی بسته ست،

تا گشایی به نسیم سخنی، پنجره ای را، بسرای!

بسرای..."

 

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم!

*

در افق، پشت سراپرده ی نور

باغ های گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها می شد باز.

 

 

غنچه ها می شد باز،

باغ های گل سرخ،

باغ های گل سرخ،

یک گل سرخ درشت از دل دریا بر خاست!

-چون گل افشانی لبخند تو،

                              در لحظه ی شیرین شکفتن!_

                                                                خورشید!

چه فروغی به جهان می بخشید!

چه شکوهی...!

همه عالم به تماشا برخاست!

 

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم!

 

*

 

دو کبوتر در اوج،

بال در بال گذر می کردند.

 

دو صنوبر در باغ،

سر فراگوشِ هم آورده به نجوا غزلی می خواندند.

مرغ دریایی، با جفت خود، از ساحلِ دور

رو نهادند به دروازه ی نور...

 

چمنِ خاطرِ من نیز ز جان مایه ی عشق،

در سراپرده ی دل

غنچه ای می پرورد،

-هدیه ای می آورد-

برگ هایش کم کم باز شدند!

برگ ها باز شدند:

-"....یافتم!یافتم! آن نکته که می خواستمش!

با شکوفاییِ خورشید و،

                           گل افشانیِ لبخند تو،

                                                    آراستمش!

تار و پودش را از خوبی و مهر،

خوش تر از تافته ی یاس و سحر بافته ام:

"دوستت دارم" را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام!"

*

این گل سرخ من است!

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق،

که بری خانه ی دشمن!

که فشانی بر دوست!

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشید،

روح خواهد بخشید."

 

تو هم، ای خوب من! این نکته به تکرار بگو!

این دلاویزترین شعر جهان را، همه وقت،

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو!

"دوستم داری"؟ را از من بسیار بپرس!

"دوستت دارم" را با من بسیار بگو! 

یکشنبه 20 آذر‌ماه سال 1384
توسط: سحر

خونه ی دوست داشتنی

توی کاشان یه جا رو از همه جا بیشتر دوست دارم.....خونه مون رو!

خیلی دوسش دارم!

اول از همه به خاطر همسایه ی خیلی خوبی که داریم که اتفاقاً اسمش صاحبخانه هم هست! فوق العاده مهربون و دوست داشتنی و همیشه مراقب و دلسوز!

و به خاطر بالکن بزرگی که داریم و هر روز چند تا کفتر اونجا میان بهم سر می زنن، هر چند که هر روز سر ناهار سر و کله شون پیدا می شه ولی خب من فکر می کنم با معرفتن که هر روز میان!

و به خاطر گلدونایی که مامان بهمون دادن و مدام جوونه می زنن و منو سر ذوق میارن!

و به خاطر پنجره هایی که بالاتر از حد معمول هستند و نمی گذارن جز آسمون آبی و یکدست و غروب فوق العاده زیبا چیز دیگه ای رو ببینم!

این ها و خیلی چیزای دیگه باعث شدن دلم نیاد گاهی حتی برای خرید هم از خونه بیرون برم، برم تو شهری که......

دوستای گلی که خیلی براتون عجیب بود که چطور سحری که هیچ وقت تو خونه بند نمی شد حالا از خونه ش تکون نمی خوره، نگران نباشین! من خونه مون رو دوست دارم! همین!

دوشنبه 14 آذر‌ماه سال 1384
توسط: سحر

هنر بی نظیر

 

برنامه ی مهاجران جمعه رو دیدین؟ مربوط به زندگی استاد مهدی سجادی، نقاش بزرگ معاصر که در سن ۱۱ سالگی ذهنیتی که از پیامبر اسلام داشتند رو با توجه به آنچه که شنیده بودند به تصویر در میارن ، ایشون در دوران جوانی چند ماه شاگرد استاد کمال الملک بودن، دلم نیومد چیزی که گفتن رو اینجا ننویسم!

ایشون می گفتند که طی اون چند ماه متوجه شدند که کمال الملک هنرهای دیگری هم داشته که بقیه از اونا خبر نداشتن. مثلاً ایشون خیلی به باغبانی علاقه داشتند و وقت زیادی رو به این کار می پرداختند.

استاد سجادی نقل می کردند که:

روزی به استاد گفتم حیفِ دستان توانا و هنرمند شماست که باغبانی کنند چرا این کار را به کس دیگری نمی سپارید و استاد فرمودند در این کار رازی هست که روزی آن را با تو خواهم گفت. چند ماه بعد وقتی که تمام گل ها سرباز کردند استاد کمال الملک من را به پشت بام خانه برد و باغچه را نشانم داد، باور کردنی نبود!باغچه یک تابلوی نقاشی شده بود که دو کلبه ی روستایی و چند حیوان اهلی و ... را نشان می داد! رنگ ها و سایه روشن ها کامل رعایت شده بود! یک تابلوی نقاشی به اندازه ی ۵۰*۷۰ متر مربع!

یکشنبه 6 آذر‌ماه سال 1384
توسط: سحر

رسیدگی!؟

حتماً تا حالا راجع به مجموعه ی خانه های تاریخی کاشان (خانه ی بروجردی ها، طباطبایی ها و ...) چیزهایی شنیدین یا از نزدیک اون ها رو دیدین. در زیباییِ فوق العاده ی این بناها که شکی نیست،

اما گردشگران (که تعداد آنها اصلاْ هم کم نیست و ما در یک ساعت حضورمان شاهد ۲ اتوبوس گردشگر خارجی بودیم) در اولین نگاه با این تابلوهای راهنما مواجه می شن:

فکر نمی کنم رسیدگی به این موضوع کار سختی باشه!! ‌

سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1384
توسط: سحر

بد!

نمی دونم چرا گاهی وقتا نسبت به بعضیا الکی حس بدی پیدا می کنم!

البته می دونم از کِی اینجوری شدم، از همون روزی که برای اولین بار دعوام شد! با یکی از بچه های دانشگاه که نمی خواست کسی دروغ ها شو به یاد بیاره! اون روز بود که برای اولین بار از یکی بدم اومد و این حس چنان در همه ی وجودم جا گرفت که انگار نه انگار 2 سال ازش می گذره، هنوز همون تازگی روز اول رو برام داره؛ نه به خاطر اون جر و بحث به خاطر حقیقتی که برای اولین بار لمسش کردم...همه ی آدما به اون خوبی که من فکر می کردم نبودن! خیلی تو ذوقم خورد، دنیای من خیلی قشنگ تر از اینا بود!

بعد از اون گاهی وقتا نسبت به بعضیا الکی حس بدی پیدا می کنم!

از یکی که دو سه دفعه بیشتر ندیدمش بدم میاد بدون اینکه کار خاصی کرده باشه. با یکی دیگه یه شب می گیم و می خندیم و خوش می گذرونیم و همه فکر می کنن چه رابطه ی خوبی، ولی فرداش ازش بدم میاد!

نمی دونم این حس از کجا میاد ولی می دونم الکی نیست!