X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1386
توسط: سحر

بوی کولر!

بوی کولر تنها بویی هستش که من رو تا اعماق کودکی فرو می بره!

یاد همه ی تابستونای خوب گذشته می افتم که همشون این بو رو می دادن!

عاشق این حس و بو هستم!

پنج‌شنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1386
توسط: سحر

برگی از دفترچه ی خاطرات!

وای اگه بدونین چه اتفاق بامزه ای افتاد! دیشب ساعت 2 که رفتم بخوابم کلی طول کشید تا خوابم برد و به خاطر صدای بادی که میومد ۱۰۰ تا خواب راجع به طوفان دیدم و هی پریدم و ساعت ۷ بیدار شدم که برم دانشگاه برای امتحان میان ترم! با چشمهای بسته فکر کردم که وای من الآن باید کارامو بکنم و تا آرون رانندگی کنم تازه برم یه امتحانی رو بدم که بلد نیستم و این همه هم خوابم میاد! تقریبا به اینجاهای فکرم رسیده بودم که دیگه رو مبل ولو شده بودم و خوابم برده بود!!! تا ساعت ۹! خوش گذشت!

بعد بیدار شدم و به کارای خونه رسیدم و امین بیدار شد و ظهر دیگه زحمت های خونه رو به آقای همسر واگذار کردم و رفتم خرید!

داشتم پارک می کردم میدون کمال که با مخ رفتم تو جدول! یه آقایی از پیاده رو اشاره کرد که هووووووو چه خبرته!؟!؟ زدی به جدول! وایسا! منم کاملا حق به جانب خدمتشون فرمودم که: به شما چه ربطی داره!؟ ماشین خودمه دوست دارم بزنم!! (خیلی لات شدم نه!؟!؟ خیلی خوش می گذره بچه پر رو بودن! تازگیا یاد گرفتم یه خورده!آخه انصافا چیزی نشده بود! بر فرض هم می شد اصلا! این چه طرز برخورد با یه خانوم محترمه!؟!؟)

خلاصه اینکه زندگی به کار گذشت تا باباهی اومدن و چشم ما رو روشن کردن و با کلی خوراکیه خوش مزه از جمله شیرینی نارگیلی که یکی از بهترین چیزای دنیاست و دو تا زبون!!! هی گفتم زبونا رو چی کار کنم؟ چه جوری باید بشورم!؟!؟ فرمودن تو که بلدی! بگذار تو ماشین ظرفشویی بشوره برات!! فکر می کنین نگذاشتم!؟؟! معلومه که گذاشتم!! خوب شد اتفاقا! به خانومای خونه توصیه می شه!!

شام باقالی پلوی چربی خوردیم جای همه ی اعضای غایب خانواده فوق العاده خالی بود! اندازه ی ۵ نفر غذا زیاد اومد و بالاخره آقای پدر آشپزیه ما رو تآئید کردن و حسابی سنگین شدیم و الآن دقیقا بابا تو چرتن و امین در حال کندن کیسه های روی دریچه ی کولر! خیلی دیره برای اینکار!؟

دوشنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1386
توسط: سحر

لحظه ها!

مفهوم بیکران آسمان را می فهمم

ابرها تا پای کوه خاکی شده اند

خوشی زیر دل بلبلی زده

شروع ناگهانی باران مرا به هیجان می آورد

درختان را نیز هم...

بوی باران و خاک و برنجی که برای گنجشکان ریخته ام...

همه خیس می شویم...من، برنج، درختان، بلبل، دفتر!

زمین قطره قطره خیس می شود همان طور که ظرف قطره قطره لبریز.

مگسی می آید، ثبتش نمی کنم! به حال و هوایم نمی آید!

مدتیست روزهایم یاد سپیده دارند...چیزی خیراتش می کنم!

صدای تلفن...

...دعوت برای عروسی همبازی کودکی...

مبارک باشه!

شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1386
توسط: سحر

لاله های نیاسر

از همین بیابونای معروف سحر فقط کافیه ۲۰ دقیقه رانندگی کنین تا به این لاله های فوق العاده ی نیاسر برسین!

طبیعت شگفت انگیزی داریم!

ممنونتیم خدا جون!