X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1385
توسط: سحر

آبغوره ۲ !!

ملیکای عزیزم دیدی بالاخره یه جورایی آبغوره گرفتم!؟!؟! همش به فکرتم، حالم رو ناجور خراب کردی! خیلی دوست داشتم فقط یه روز بیشتر اونجا می موندم و الآن حداقل پیشت بودم!! اگه بدونی چقدر دوست داشتم می تونستم به اون آدم پستی که بهت زده و فرار کرده هر چی دلم می خواست می گفتم که حداقل سبک تر شم! می دونم دارم زیادی شلوغش می کنم ولی حالم خیلی گرقته ست!!! خیلی عزیزم!!! زودی خوبِ خوب شو خانومی! دوست دارم فردا شب همین موقع اونقدر سرحال شده باشی که یه پیام همین جا ازت داشته باشم و مثل همیشه ذوقت رو بکنم!! دوسِت دارم دختر خاله ی نازنینم!

جمعه 23 تیر‌ماه سال 1385
توسط: سحر

سکوت

چرا کسی جیرجیرک ها رو روغن کاری نمی کنه!؟

پنج‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1385
توسط: سحر

آب غوره!

می گم می خوام آب غوره بگیرم.

می گن لازم نکرده خودت بگیری بگو یکی دیگه برات بگیره.

می گم آخه آب غوره ای که خود آدم بگیره یه چیزه دیگه ست!

می گن نه خیر، هنوز برای تو زوده!

چهارشنبه 21 تیر‌ماه سال 1385
توسط: سحر

سکون

 

          خاطره می آید

                                  لحظه می رود
 

                                                        من می مانم

سه‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1385
توسط: سحر

تولد

دیشب مهتاب بساطش رو خونه ی ما پهن کرده بود، سحر بساط مهتاب رو جمع کرد، اتفاقی که از بیست و سه سال پیش تا الآن داره می افته!!

بیست و دو تموم شد (یا بیست و سه!؟!؟)، حیف شد! خیلی دوستش داشتم، علاقه م به عدد 22 مال خیلی وقته پیشه، اما واقعا مهم ترین سال زندگیم شد. آغاز زندگی مشترک با عشقم، تغییر جهت زندگی علمی و اجتماعی و حتی محل سکونت و خلاصه خیلی چیزای تلخ و شیرین دیگه!

ممنونم اول از همه از عزیزترین محبوبم همسر ماه و مهربونم!

بعد،

الهه جون نازنینم (بهترین مهربون مامان جون دنیا!) ، بابای جدی اما لطیفم و خیلی خوبم (آفرین بابای خوب!!)!، برادر خوبم و خانوم نازنینش، سارای راه دور و عزیز و نازنینم! داداشی کوچولوی گنده شده! مادر بزرگ باحال و اهل حالم، دوست واقعیم حدیث عزیزم، صفیه ی مهربون و همسر محترمش و در دوربینشون!!، خاله ی یک پارچه محبتم، غزاله ی مهربون ترم و هانیه ی دخی خاله جونم با بهترین خاطره ی اردک آبی، ملیکای انیشتنم با گوگل! منای دوست جونم که هیچ وقت از بودن باهاش سیر نمی شم! دوست قدیمی و با معرفتم زهرای خشن! ، روشنفکرترین عمه ی عزیز دنیام!، عارفه ی خوب و خونسردم، فاطمه ی شوخ و خوشحال و گاهی به طرز عجیبی بی حالم! آقا مرتضی زحمت کش و ایتالیایی، هانیه ی عزیزم که غیر منتظره ترین تبریکی بود که دریافت کردم، جاست فِرِندم فرناز خانوم! اطهر مهربونم با احساسات شدید و تکان دهنده ش، مهرنوش نازنینم که این همه رمانتیک شدنش برام باور نکردنیه! و دوست مهربونی و ندیده ای که نمی دونم چرا خیلی دوستش هم دارم شیمای عزیزم (طلوع بعد از سحره؟!؟! )، دوست قدیمی و خیلی بامعرفت دیگه نگین عزیزم. 

چهارشنبه 14 تیر‌ماه سال 1385
توسط: سحر

بن بست

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را، آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد.
صادق هدایت

زخم های آدم، سرمایه ست
سرمایه تو، با این و اون تقسیم نکن
داد نکش، هوار نکش . . .
آروم و بی صدا همه چیز رو تحمل کن!
از فیلم شب یلدا

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است
سهراب سپهری

 

فکر کنم تب دارم! پیشونیم داغِ داغِ!
عین این بته های خاری که توی بیابون روبرومه، توی مغزم هم هست.
عین این گنجیشکی که داره اینجا بال بال می زنه، توی دلم هم هست.
عین این زنبوری که دور و برم ویز ویز می کنه توی کل وجودم هم هست.
به جز صدای لولای روغن کاری نشده ی در که با باد وول می خوره و صدای خیلی دورِ ماشین های توی جاده که نورشون تو شب برام حکم ستاره های روی زمین رو داره، همه چیز مالِ خود طبیعته، به جز من!

روز قلم مبارک!

 

دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1385
توسط: سحر

فقر فرهنگی

هفته ی پیش با اتوبوس از تهران میومدم کاشان که چند نفر با شاگرد راننده سرِ 200 تومن دعواشون شد و بد و بیراه و کتک کاری و انواع و اقسام فحش ها به بستگان درجه یک!!! خلاصه برای 200 تومن حدودا یک ساعت و نیم اعصاب 40 تا مسافر زیر چرخهای اتوبوس بود و این اراذل و اوباش هم دست بردار نبودن! خُب گفتیم یه مشت آدم زبون نفهم بی فرهنگن که فقط با قلدری یاد گرفتن کار پیش ببرن و منطق حالیشون نمی شه. این چیزی نبود، شاید در همون زمان در خیلی نقاط دیگه ی ایران داشت دعوای مشابهی می شد ولی وقتی چند روز بعد، از اخبار 20:30 یه صحنه ای تقریبا شبیه همون چیزی که از نزدیک دیده بودم رو دیدم، البته با موضوعی متفاوت و یه خورده ملایم تر، خشکم زد، چون اونا دیگه ظاهرا یک مشت اراذل و اوباش نبود، نمایندگان محترم مجلسمون بودن.....

دوشنبه 5 تیر‌ماه سال 1385
توسط: سحر

دیدِ نو!

بالاخره اسباب کشی تموم شد با کلی زحمت که به الهه جون دادیم!

خونمون الآن تقریباْ یه جایی نزدیکِ آخر دنیاست! خیلی خوبه! من که دوست دارم!

هر چند اون صاحبخانه ی عزیزمون که اشک ریزان باهامون خداحافظی کرد رو نداریم اما یه دنیا آرامش داریم، بدون صدای موتور و جیغ بچه و فریاد مامان بابای علی اصغر و علی اکبر سرشون!

همین الآن که دارم اینا رو تایپ می کنم اگه یه ذره سرم رو به راست بچرخونم همون چیزی رو می بینم که تو عکس پایین می بینین! اینجا یا نویسنده ی بزرگی می شم یا دانشمند یا معتاد!!