X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1384
توسط: سحر

بد!

نمی دونم چرا گاهی وقتا نسبت به بعضیا الکی حس بدی پیدا می کنم!

البته می دونم از کِی اینجوری شدم، از همون روزی که برای اولین بار دعوام شد! با یکی از بچه های دانشگاه که نمی خواست کسی دروغ ها شو به یاد بیاره! اون روز بود که برای اولین بار از یکی بدم اومد و این حس چنان در همه ی وجودم جا گرفت که انگار نه انگار 2 سال ازش می گذره، هنوز همون تازگی روز اول رو برام داره؛ نه به خاطر اون جر و بحث به خاطر حقیقتی که برای اولین بار لمسش کردم...همه ی آدما به اون خوبی که من فکر می کردم نبودن! خیلی تو ذوقم خورد، دنیای من خیلی قشنگ تر از اینا بود!

بعد از اون گاهی وقتا نسبت به بعضیا الکی حس بدی پیدا می کنم!

از یکی که دو سه دفعه بیشتر ندیدمش بدم میاد بدون اینکه کار خاصی کرده باشه. با یکی دیگه یه شب می گیم و می خندیم و خوش می گذرونیم و همه فکر می کنن چه رابطه ی خوبی، ولی فرداش ازش بدم میاد!

نمی دونم این حس از کجا میاد ولی می دونم الکی نیست!

یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1384
توسط: سحر

امید

 

می دونین کدوم قسمت نماز رو از همه بیشتر دوست دارم؟

" سمع االله لمن حمده "

پُر از امیده و انرژی، همه ی نمازم مال خدا این یه تیکه ش مال من!

*     *     *

این یک هفته مهمون داشتیم، مهمونای عزیزی که یک هفته نگذاشتن غذا درست کنم! فقط خوردم! واقعاً شرمنده بودم و خیلی سعی کردم یه چیزی درست کنم ولی باور کنین هر روز که 8:30 - 9 از خواب بیدار می شدم می دیدم یه قابلمه ای روی اجاقه! حتی سعی کردم که زودتر هم بیدار بشم ولی اینم اصلاً نشد!!

مهمونای نازنین این حُسنا رو هم دارن دیگه، یاد بگیرین!! و اینکه ما اینجا چون بیشتر مهمونای شبانه روزی داریم خیلی خوش می گذره!(اولین مهمونمون هم بابام بود که تو ماه رمضان برای اولین بار اومد خونمون!! به خاطر روزه نزدیک افطار رسیدن و صبح هم بعد از سحر رفتن!اون بار هم خوش گذشت!)

 

*     *     *

این بلاگ اسکای هم با این کارای سرِ خودش اعصابم رو خرد (خورد!؟) کرده! ما تکنولوژی نخوایم باید کی رو ببینیم؟؟؟؟ هنوز نتونستم خراب کاری های قالب رو کامل درست کنم

دوشنبه 9 آبان‌ماه سال 1384
توسط: سحر

انصاف

در مصاحبه ی تعیین سطح زبان ازم خواستن که نظرم رو راجع به کاشان بگم، منم نمی دونم چرا تا درِ‌ فکرم رو باز کردم یهو همه ی نکته های منفی ریختن بیرون! دیدن زیادی دارم بلبل زیونی می کنم، گفتن کاشان رو با تهران مقایسه کن! منم باز طبق رویه ی قبلی گفتم که مثلاً تو تهران حتی وضعیت رانندگی هم خیلی بهتر از اینجاست چون مدام پلیس ها دارن جریمه می کنن و مراقبن و ... که با دو تا OK ِ محکم ساکتم کردن!
داشتم ذوق خودم رو می کردم که چه خوب حرف زدم که دیدم نمره داد 12 از 24!!!! و تازه فهمیدم که حرفای خوبی نزدم!
می دونم جواب بی انصافی، بی انصافی بود، خب اینم از انصافِ ما، بگذارین چند تا از خوبیای کاشان رو براتون بگم:

یه حُسنی که دارن و من خیلی باهاش کیف می کنم اینه که خیلی راحت می شه باهاشون روابط اجتماعی خوبی برقرار کرد(منظورم روابط خانوادگی یا دوستی نیست!)، منظورم اینه که مثلاً وقتی برای بار دوم رفتم به بانک، کارمندی که دفعه ی قبل کارم رو انجام داده بلند می شه و سری تکون می ده!
یا وقتی برای بار دوم رفتم مؤسسه ی زبان تو سلام و احوالپرسیشون دیدم فامیلیم یادشونه!
خیلی خوشم میاد!
یا شما حتماً تو تهران تجربه کردین که وقتی تلفنی می خواین چیزی رو از جایی پیگیر بشین احتمالاً‌ آخرین چیزی که به گوش می رسه یه جمله ی ناتمام هستش و صدای کوبیده شدن تلفن!اینجا 6،7 مؤسسه یا مجموعه ای که تلفنی ازشون سؤالهایی داشتم، همشون نه تنها با کمال حوصله جواب همه ی سؤالاتم رو دادن بلکه با دلیل و بی دلیل مدام یا عذر خواهی می کنن یا تشکر!
خیلی خوشم میاد!
نمی دونم حالا ربطش چیه، ‌اولین دلایلی که به ذهن من می رسه فشارهای عصبی و ترافیک و کثیفی هوا و ... هستش که تهرانی ها رو بی حوصله کرده! نمی دونم، شاید!
خوشم میاد وقتی با منشی یکی از شرکت های اینترنتیشون یه خورده حرف می زنم که بعضی از سایتها که نباید فیلتر باشن رو فیلتر کردین، راحت بهم می گه که چه جوری می تونم با اکانتشون سایت ها رو باز کنم!
اینجا هم چون زیاد کسی رو نمی شناسم (و ترجیح هم می دم نشناسم!) نصف امورِ زندگیم با 118 می گذره! اینقدر خوب برخورد می کنن که پر رو شدم! اولین راه حل همه چیز،118!

برام ارزش داره که وقتی یه خانوم آرایشگر می فهمه که از طریق 118 آرایشگاه خوبشون رو پیدا کردم چون تازه واردِ کاشانم، می گه از این به بعد منو مثل خواهر خودت بدون، ‌هر کاری داشتی بهم بگو.

هر چند که ترم خوبی قبول نشدم ولی باور کنین من همه ی این چیزا رو می فهمم!!!


(جواب بعضی از پیام هایی که لازم باشه رو تو همون صفحه ی پیام ها می دم، خواستین چک کنین!)

 

سه‌شنبه 3 آبان‌ماه سال 1384
توسط: سحر

رؤیای واقعی!

حس خیلی خوبی دارم،‌ هر چند که الآن حالم خوب نیست و یه خورده منگم و بی حوصله، ولی حس خوبی دارم.
حس می کنم دارم درست قدم بر می دارم و راهی رو می رم که باید برم. حس می کنم رسیدم به جایی که به تصمیماتی که می گیرم شدیداً اعتماد دارم و به نتیجه ای که می خوام بگیرم اعتقاد دارم! راه جدیدی که انتخاب کردم همونیه که همیشه تو همه ی رگ های بدنم جاری بوده و تو مویرگ های مغزم می پیچیده تا حالا...، تو این زمان خاص، تو این شرایط عالی، همه چیز دست به دست هم بده و بیاد تو دنیای واقعی!

به دنیای واقعی خوش اومدی رؤیای همیشگی سحر!!

* * * *

می خوام دیگه رسماً از رشته ی معماری انصراف بدم و رشته ی علوم اجتماعی رو در دوره های فراگیر پیام نور ادامه بدم!

ممنونم،

از امین عزیز که برای ادامه ی تحصیلم در رشته ی معماری خیلی تلاش کرد.
از دانشگاه کاشان و گروه معماری که با شرایط سختشون منو ترغیب به انصراف کردند.
از بنیانگذار دوره های فراگیر که این شرایط رو بوجود آوردن.
از بی خبری که باخبر مختصری از راه پیش رویم را به موقع برایم شرح داد.
از استادی که با یک جمله انگیزه ی بیشتری ایجاد کرد.
از مشاوری که 4 سال پیش پیشنهاد انتخاب رشته های مقطع کاردانی رو داد.
از استاد محترمی که گفت اگه عاشق معماری نیستی ادامه نده و من همون لحظه از کلاسشون بیرون اومدم و دیگه دانشگاه نرفتم.
از همه ی مشاورانی که راهنماییم کردند (بخصوص عمه جان و محبوبه جان!!)
از توماس ادیسون، گراهام بل، بیل گیتس، ... بلاگ اسکای!
و قطعاً خانواده ی محترم رجبی!!

 

(خدا جون، یه دنیا شکرت!!.)

دوشنبه 2 آبان‌ماه سال 1384
توسط: سحر

شاعران معاصر

سلام!

اصلاً فکر نکنین روحیه ی شاعر مسلکی فقط متعلق به محتشم کاشانی و سهراب و چند بزرگ دیگه در کاشان بوده، من فهمیدم این اشتباه بزرگیه:

منتظر تاکسی بودم، دستم رو گرفته بودم جلوی صورتم به خاطر آفتاب شدید، یک آقای نمکی* با چرخ دستیشون رد می شدند فرمودند:

گرمای آفتاب گلِ چشماتو پَرپَر نکنه!!!!!

 

*منظور آقای بامزه نیستا! منظور آقای نمکیه...نون خشکیه...می باشد!