بیوگرافی

سلام،

یه شب ساعت ۲ به ذهنم رسید که یک بیوگرافی از خودم بنویسم و ساعت ۵ نوشتنش تموم شد! اگه اون اوایل که وبلاگ نوشتن رو با هزارتا محافظه کاری شروع کردم بهم می گفتن که یه روزی بیوگرافیت میاد توی وبلاگت، قطعاً در جا سکته می کردم و اصلاً همچین روزی رو نمی دیدم!

به هر حال این است حاصل دست رنج من!!!


 

از اولین روزهای تولدم، یعنی دقیقاً بعد از ۲۰ تیرماه ۶۲، همه من رو سحر صدا می کردن در حالیکه اسم سوده وارد شناسنامه ام شد.

با اینکه مامانم در دورانی که من رو باردار بودن، چند تا از عزیزترین کسانشون از جمله پدربزرگم رو از دست دادن و پیش بینی می شد بچه ی عصبی و نحسی به دنیا بیاد؛ کودکیِ آرومی رو گذروندم.

از سال های دبستان بیش از هر چیز خاطرات مضطرب یادمه! از بهترین خاطرات دبستانم دوستی به نام معصومه بود که پدرش سرایدار همسایه بود. با هم همکلاس بودیم و من کلی باهاش عیاق! همبازی خوبی بود برای من ولی مامانم به شدت از این موضوع ناراحت بود که چرا باید من با دختر سرایداری که اتفاقاً معتاد هم بود اینقدر دوست باشم!؟ بقیه ی همبازی هام پسر بودن. انتهای یک کوچه ی بن بست در جردن قُرُق ما بود. تفریحاتمون در خرابه های اطراف خونمون که حالا پر از برج شده می گذشت. گِل بازی و آشپزی تو قوطی های خالی و دوچرخه سواری و ... خوش بودیم؛ از نقاشی متنفر بودم و اهل عروسک بازی هم نبودم!

در حیاط جلوی خونه ی مصطفی اینا چند تا گل آفتابگردون بود و من و حسام، یواشکی، قبل از اینکه اصلا تخمه ها برسن، می خوردیمشون، خیلی خوشمزه بود! یه بار به پا گذاشتن ببینن این تخمه ها چی می شن و ما دستگیر شدیم!

بابای محمد براش یه شمشیر خریده بود که می گفت این ذوالفقار، شمشیر حضرت علیِ! باور می کردیم!

با بچه های سر کوچه چپ بودیم و خیلی وقتا زنگ خونه هاشون رو می زدیم و با دوچرخه فرار می کردیم، خیلی کِیف می داد!

یه پسر کر و لال هم تو خاطرات کودکیم هست به اسم علیرضا. یه بار تو حیاط خونمون دنبال یه مرغ کرد (بابام عاشق هر نوع پرنده ه ای بود و سال ها خونمون پذیرای صد ها فنج و قناری بود!!) بال مرغه گرفت به خارِ بوته های رز و خون اومد و من بی نهایت غصه دار شدم و عین صحنه ش با همه ی اون حس بد، هنوز تو ذهنمه!

یه بار هم دنبال یه قاصدک کردم تا تو استخر (استخر که چه عرض کنم، حوض بزرگ!) و داشتم غرق می شدم که حامد نجاتم داد!

ده سال اول زندگی به همین چیزا گذشت. ولی من همیشه فکر می کردم یه آدم خاص هستم، خیلی خاص! یه روز که مامان گفت همه ی بچه ها فکر می کنن خاص هستند، این حس برای اولین بار تلنگر خورد!

آها...خیلی هم دوست داشتم معلم بشم و یه بار که مامان گفت همه ی بچه ها اول دوست دارن معلم بشن، کلی بهم بر خورد! من با فکر و منطق این انتخاب رو کرده بودم چرا منو با همه ی بچه ها مقایسه می کردن!؟ چند سال بعد که از معلمی متنفر شدم و بچه هایی رو دیدم که عاشق معلمیَن به حرف مامان رسیدم!

مامان تشویقم می کرد سوره های قرآن رو حفظ کنم (چقدر ممنونم بابت این کارش) و هر سوره ی جدیدی که حفظ می کردم یه پاک کن تزئینی جایزه می گرفتم. عاشق کلکسیون پاک کنم بودم!

حضور بابا رو تو بچگی خیلی به خاطر ندارم، صبح زود می رفت و شب می اومد خونه. بابا با اسم سحر هم که مخالف بودن و تا مدت ها من رو هر چیزی غیر از سحر صدا می کردن!! جِغِل و سِحری بادمجون از اهم آن ها می باشد!!!

مامان و بابا در شکل دادن به شخصیتمون کاملاً نقش مکمل داشتن، بابا مظهر اقتدار بود و جمع و جورمون می کرد و دوست داشت مستقل باشیم و روی پای خودمون وایسیم و تا جایی که می شد کارای خودمون رو انجام بدیم و خوب کاری می کرد و مامان هم که یه دوست عالی و بی نظیر بود (و هست!) !

از این ده سال اول که بگذریم، اول راهنمایی برام سال تطبیق با محیط بود. هم مدرسه ی جدید و هم خونمون رو عوض کردیم و حال و هوای جدید راهنمایی!

دوم راهنمایی سال خیلی خوشی بود! بیشتر خاطرات خوش دوران مدرسه ی من بر می گرده به دوم راهنمایی با نگین و روشا! همین دوم راهنمایی هم بودم که باز خونمون رو عوض کردیم و با سپیده، یکی از همکلاسی هام، همسایه ی دیوار به دیوار شدیم و رفیق فابریک!

در همین سال هم از مدیرمون لقب "سازندگی" گرفتم و باد کردم! (همزمان با رفسنجانی!!!) کنفرانس علوممون هم با نگین و روشا تا جاهای خوبی پیش رفت و به خاطر سهل انگاری یکی از مسئولین مدرسه در منطقه به مشکل خورد و من هنوز کینه ی اون خانوم رو دارم!!!

تابستان دوم به سوم راهنمایی، شبانه روزم با سپیده گذشت. خانواده هامون هم با هم جور شده بودن، به خصوص خواهر برادرا...

چند ماهی از سوم راهنمایی گذشته بود که زندگی من وارد یک مرحله ی کاملاً جدید شد... یه تحول بزرگ و اساسی... سپیده و برادرش کشته شدن.

ظاهراً زندگی وارد یک دوران افسردگی شدید شد ولی من این طور حس نمی کردم. گریه و زاری تو کارم نبود ولی دیگه خودم بودم و خودم!

  مدیرمون که مشاور خوبی هم بود هر چی سعی می کرد به قول خودش پنجره های ذهن من رو باز کنه و من رو از لاک خودم بکشه بیرون، موفق نمی شد که نمی شد! من نمی خواستم...

نمی خواستم از اون حال و هوا بیام بیرون... نمی خواستم کسی قاطیِ ذهنم بشه...

مدیرمون حرف می زد و جِز می زد و من با اینکه خیلی هم دوسِش داشتم دلم نمی خواست یک روزنه هم به روش باز کنم! اصلاً انگار خوشم میومد از اینکه می دیدم موفق نمی شه و نمی تونه من رو به حرف بیاره... آره، خوشم میومد!

چند سال اول دبیرستان دیگه دوست صمیمی نداشتم... نمی خواستم... من یه طرف بودم و بقیه رو اون طرف نگه می داشتم. وضعیت درسیم تا اون اتفاق خوب بود، بعدش شروع شد... افت و افت و افت... از این هم بدم نمی اومد! حوصله ی درس خوندن نداشتم.

یه مدتی هم سه تار می زدم. همین جوری سه تار رو انتخاب کرده بودم ولی عاشقش شدم، عاشق سازِ سه تار نه... عاشق سه تارم شده بودم. نواختن سه تار رو ول کردم ولی هنوز دارمش و دوسِش دارم!

تو مسابقات عکاسی هم شرکت می کردم و چند تا مقام آوردم ولی هیچ وقت نفهمیدم چی می شد که عکسام اینقدر مقام می آوردن!

فکر کنم همون اول، دوم دبیرستان بود که فعالیتم توی NGO ها شروع شد. یک دوران عالی و به یاد ماندنی.

گروه جوانان شمال شهر تهران و جلسه و برو و بیا و کلی حس خوب و بزرگ! ما گروه رو ساختیم و گروه ما رو. تجربه ی یک فعالیت اجتماعی و بزرگ شدن. کار فرهنگی می کردیم و کیف می کردیم، در یک جوِ خوب و سالم و پرهیجان! هر چند بعد از مدت کوتاهی خدشه دار شد ولی  اون دو، سه سال بهترین حس رو راجع به خودم داشتم، اینقدر فعال بودن رو دوست داشتم!

اون مدت هم با مخالفت های بابا (چه معنی داره یه مشت دختر و پسر دور هم جمع بشن!؟!) و حمایت های نامحسوس مامان (مخالف نبود، ولی نباید به بچه رو داد!!) گذشت.

خیلی از شب های نوجوانیم در اتاق سارا و خنده های طولانی تا نیمه های شب می گذشت. سارا رفت آمریکا و از اون موقع شد خواهر از راه دور من! برادر بزرگ تر هم در این سال ها فقط حکم کسی رو برام داشت که سر یک میز شام با هم می نشستیم و دیگر هیچ. نمی دونم چی شده بود که اینطوری شده بود ولی هر کدوم سرمون به کار خودمون بود و کار به کار هم نداشتیم ولی یه گوشه ی ذهنم به عنوان بزرگتر و حامی قبولش داشتم.حامد هم ازدواج کرد و دیگه من بودم و داداش کوچیکه که خاطرش خیلی عزیز بود و هست!

پیش دانشگاهی مدرسه رو عوض کردیم و سال خوبی هم شد.بابا من رو می رسوند و خاطره خوبی از اون همدمی با بابا دارم، چون کمتر می شد بابا رو در فرصتی که بهانه ای برای حرف نزدن نداشته باشه پیدا کرد.تو مدرسه هم با رها خوش گذروندیم. از کلاس کنکور بدم میومد. برای مشاوره و برنامه ریزی درسی می رفتم پیش برادرزاده ی همون مدیرمون که تو یه آموزشگاه کار می کرد. برنامه در هفته می ریخت ۷۲ ساعت، من نهایتاً به ۹ ساعت و ۲۵ دقیقه ش می رسیدم! فکر کنم حاضر بود یک سوم (نه بیشتر!) از عمرش رو بده و من دیگه پیشش نمی رم، بس که درس نمی خوندم! مدت طولانی سر دفتر و کتاب بند نمی شم! هنوز هم همین طورم!!

کنکور دادیم و من آزاد، کاردانی، معماری، بافق قبول شدم!!!! گفتم معماری!؟ اونم کاردانی؟!! عمراً!! بافق!؟! فکرشم نکنین! نرفتم. گفتم باز می خونم.

رها رفت کانادا.

اون سال تقریبا شروع استفاده ی گسترده ی من از کامپیوتر و اینترنت بود. غرق در دنیای مجازی! در پرشین بلاگ، سحرم، مردادِ بعد از کنکور افتتاح شد!

سال بعد هم قسمت، همون معماری بود و کاردانی! دانشگاه سوره. نیمه متمرکز هم مدیریت فرهنگی هنری دانشگاه سوره قبول شدم و کلی ذوق کردم.

معماری رو دوست نداشتم! موقع انتخاب رشته فقط از عبارت "معماری سوره" خوشم اومد که قاطیِ رشته ها انتخابش کردم، مهندسی صنایع رو دوست داشتم و دیگه از دستش داده بودم!

امیدم به مدیریت فرهنگی هنری بود و معماری رو شروع کردم! پذیرش مدیریت نیمه دوم سال بود و بعد از مصاحبه و گزینش.

ترم اول معماری تمام فکر و ذکرم اون رشته ی دیگه بود و استدلالم هم برای کم کاریم در انجام پروژه ها برای استادا این بود که من از این رشته می رم!!

در مصاحبه ی تخصصی مدیریت فرهنگی هنری نمره ی خوبی آوردم و در گزینش رد شدم!

معماری رو ادامه دادم با اکراه؛ در و دیوار و پنجره و آجر برای من دغدغه نبودن!

با بچه های دانشگاه جور شدم و خوش می گذشت. دور هم یه درسی می خوندیم و کاراری عملی رو هم با هم پیش می بردیم. تو یه اکیپ شلوغ و پر سر و صدا و ظاهراً الکی خوش! خلوتم با حدیث بود و دو ترم آخر دیگه واقعاً با هم خوش گذروندیم!

دنیای مجازی برام قوی تر از دنیای حقیقی بود و اوج فعالیت های وبلاگی.

ترم آخر بودم که خدا به طرز عجیبی من و امین رو برای هم در نظر گرفت! همه چیز سریع و عجیب پیش رفت و اول بهمن ۸۳ عقد کردیم... فقط ۶ ماه بعد از اولین صحبت ها...

نمی دونم چرا برای خیلی ها، باورِ ازدواج من، اونم به این زودی، سخت بود، حتی برای خودم!!

مرداد، کنکور کاردانی به کارشناسی داشتم و ۶ ماهِ مثلاً نامزدیمون همش به همین فکر گذشت. به فکر و کمتر به درس! میانگین مطالعه ی روزانه م به زور به نیم ساعت می رسید ولی واقعاً فکرم درگیرش بود.

یک ماهی هم با فرناز رفتیم شرکت یکی از استادامون کار کردیم، تجربه ی خوبی بود. در اتوکد(AutoCad) حرفه ایمون کرد و لذت بردیم و اولین حقوق زندگی رو دریافت کردیم!!

کنکور که تموم شد، یک هفته بعدش مراسم عروسی رو گرفتیم. ساده و کوچیک و خوب!

تقریباً همه به جز خودم مخالف گرفتن مراسم به این سادگی بودن و منم مرغم یه پا داشت! بدم میومد ( و میاد) از ریخت و پاش های مسخره ای که مد شده بود ( و هست).

مبارزه ها از طرف من و گروه های مخالف اونقدر پیش رفت تا با توافق اجباری طرفین رسیدیم به یک مهمونی ناهارِ زنونه، خونه ی یکی از دوستای بسیار عزیز که لطف بزرگی بهمون کردن.

کار امین کاشان بود، دو سالی بود که کاشان می رفت و میومد و حالا دیگه قرار بود که منم باهاش برم کاشان و اونجا زندگی کنیم.

ما اومدیم کاشان و مامان و بابا و علی هم رفتن دوبی. راستی، سال ها قبل بحث مهاجرتمون به کانادا بود و تقریباً هم داشت جور می شد و کابوس روزها و شب های من بود! هیچ جوری حاضر نبودم جایی غیر از ایران زندگی کنم و این کشمکشِ همیشگی ما، در خانه بود و بالاخره با ازدواج من خانواده با خیال راحت رفتن، البته بعید می دونم اگه رفتن جدی تر می شد کسی برای حرف دختر کوچولوی خونه تره خرد می کرد!!! بابا که چند سالی بود کار دوبی رو راه انداخته بودن و در رفت و آمد بودن و علی و مامان هم بیشتر به خاطر کنکور و سربازی علی رفتن.

اومدیم کاشان و در اولین روزی که میومدیم تصادف ناجوری کردیم و خدا نگهمون داشت! اونم تبدیل به یک اتفاق بزرگ شد در زندگیِ مشترکمون! موضوع تا 3،4 ماه مسکوت بود و حتی مامان باباهامون هم نمی دونستند، در کاشان هم هیچ دوست و آشنا و فامیلی نداشتیم به جز چند تا از همکارای امین.

کاردانی به کارشناسی معماری در کمال ناباوری قبول شدم! همدان!

دو روزه رفتیم همدان برای ثبت نام و کارای مهمانی به دانشگاه کاشان.

یک هفته رفتم سر کلاس و دیدم دیگه هیچ جوره نمی تونم این رشته رو ادامه بدم، اونم تو این محیط غریب و نچسب! فکر و فکر و مشورت و مشورت و دیگه نرفتم دانشگاه! هنوز هم مامان و بابا از این بابت دلخورن!

فراگیر پیام نور شرکت کردم. رشته ی علوم اجتماعی. قبول شدم. می خواستم رشته ی کامپیوتر شرکت کنم ولی بنا به مصالحی این کار رو نکردم.... شاید بعداً شرکت کنم، دنیا رو چه دیدید!!

یک شرکت کامپیوتری ثبت کردیم، رشته ی امین و علاقه ی من. هنوز فعالیت رسمیش شروع نشده.

الآن دو سال از زندگیِ خوب و آروم ما در کاشان می گذره و سه ترم از رشته ی جدیدم.

از خودم راضی نیستم! از جایی که قرار گرفتم... یه جای معمولی نشستم نه اون جای خاص! الآن دیگه به خودم شک دارم، اعتماد به نفسم در این مورد خیلی کم شده. نمی دونم به جاهایی که در دوران نوجوانی فکر می کردم می رسم یا نه... نمی دونم شاید اینم حق با مامان بود؛ همه ی بچه ها فکر می کنن که خاص هستند، ولی ...

خدا جون، شکرت!

نظرات 92 + ارسال نظر
مسافر جمعه 23 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 12:26 ق.ظ http://www.maryamedelam.persianblog.ir

سحر عزیز سلام.بیوگرافی جالبی بود . در عین حال به ظاهر معمولی.ولی اینکه متفاوت بودی توش موج می زنه.موفق باشی

فخری جمعه 23 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 11:44 ق.ظ http://www.mohtashami.info

سلام سحرم
نه قربونت برم ساراخانوم فقط تمرین ضرب المثلا رو کرد که فارسی یادش نره قربونش برم الهی
منظور من این بود که گر کم گویی شاید ما اینطور منتظر درهای گرانبهای سخنت نمونیم عزیزم
دیدی آخرش خودم برنده شدم می دونستم اگه منتظر این و اون بمونی از جایزه عقب می مونی نازنین
خوشحال شدم که قافله عمر رو هم دیدم اینجا که دلمون یه ذره شده براش و بهم سر نمی زنه حتا در روزنه ای که گشاده ایم براش آرزوی موفقیت دارم همیشه بهش بگو لطفا و به امین جان هم یادآوری کن که زنش خاصه . خاص خاص خوب البته اونم خاصه که تونسته در گرانبهایی چون سحر ما رو شکار کنه به آنی دور از چشم ما:d
منتظر تراوش اندیشه های قشنگت می مونم

سلام فخری خانوم عزیز دل!
ما مخلصیم دربست حتی اگه همسرتون تن ما رو حسابی بلرزونن ؛)
سارا اکیداً تقاضا کرده که بهتون نگم که اون ضرب المثل ها رو از یه سایتی تقلب کرده و خودش بلد نبوده! چون خیلی اصرار کرده منم نمی گم!!! :d
ما امید دیدار داریم شدیدددددددددد!

فرنوش شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 07:05 ق.ظ http://www.farnoosh66.blogfa.com

سلام خوندم جالب بود من الانم مثل دوران نوجوونی شماست.
به منم سر بزنید

رهگذر یکشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 03:10 ق.ظ

تا جایی که من می دونم همه آدمهای خاص یه زندگی معمولی داشتن! کاشان بوده ام٬ از جمله شهرهایی که دوست دارم٬ به خاطر سادگی و سکوتش٬ به خاطر کویری بودنش٬ ...خاک اون سرزمین رو ببوس٬ دلم براش تنگ شده!!

ببوسم؟؟!؟!
ما اینجا اطرافمون تا دلتون بخواد و تا چشم کار می کنه خاک داریم! بفرستم خدمتتون!؟!؟

هانیه دوشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 12:43 ق.ظ

وای ی ی سحر که چقدر دلم تنگ شده برا رووزای نوجوونیمون... چه حسس خوبی بود خوندن این خاطرات...یاد سپیده...خانم زنده نام...و هزار تا خاطره دیگه که الان داره تو مغزم رژه میره...جبهه شمال رو بگو...مرسی از یاد آوری این همه خاطرات خوب!!! دوست دارم و دلم برات تنگ شده...راستی از قرارای ماهانه مون که تو سردسته اش بودی ننوشتی...این اوج خاص بودن تو توی ذهن من که با همه همت و معرفتت رفقای قدیم و جمع می کردی دور هم...این معرفتت هرگز از یادم نمیره...یا علی

سلام خانوم مهندسسسسسسس!!!
تبریکات فراوان! انگار همین دیروز بود که پشت اون نیمکتا نشسته بودیم و امروز چقدر سرنوشتامون متفاوت شده...
ممنونم از این همه احساس خوبت و ممنونم از لطفت... خیلی دوست دارم باز شرایطی بشه که دور هم بیشتر جمع بشیم ولی همون موقع هم که شما نمیومدی ؛)
به امید دیدار به زودی!

ظهری پنج‌شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 02:23 ب.ظ http://bustansaribakhsh.persianblog.ir

سلام سحر خانوم
به نکته ظریفی اشاره کردین اون قد ریزهه جالب بود لیسانس علوم سیاسی داشت وبرای روستایی ها بحث سیاسی داخلی وبین المللی انجام میداد

مهشاد پنج‌شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 03:46 ب.ظ http://WWW.MAHSHADar.BLOGFA.COM

سلام

خوبی؟

خوب اپ نکردی رفتم سراغ ارشیو قدیم

بابای

مرجان پنج‌شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 10:31 ب.ظ http://tara65.blogsky.com

سحر جونم به پست طولانی عادت نداشتی رفتی استراحت مطلق؟!!!!حالا خوبه مامانمونی ...

آخه چه توقعی از این مادر پیرت داری!؟!؟

sHiMa جمعه 30 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 08:34 ق.ظ

خوب دلم خیلی برات تنگ شده بود اومدم تووبلاگت بگم سلام سحر جون خوبی که چشمم افتاد به این خیلی بیشتر دلم برات تنگ شد.
بدون در هر چیزی حکمتی هست. امیدوارم از این به بعد به اون چیزهایی که دوست داری برسی و همیشه شاد و خوش باشی.
مراثب خودت باش.
شیما

سلام شیمای عزیزم!
همیشه از حضورت خوشحال می شم، منم دلم برات تنگ شده حیف که جایی ندارم بیام ازت خبر بگیرم! :-*
ممنونم ازت...

میم جمعه 30 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 01:40 ب.ظ http://stormysea.persianblog.ir

وای سحر منو به کجا بردی، به روزی بردی که آخرین امتحانامون قبل از تعطیلات زمستانی بود ، به اون لحظه که صدای شیون از نمازخانه بلند شد، به عکس علی و برادر سپیده ، همیشه برام سوال بود چه جوری کنار آمدی من که فرسنگها باهاش فاصله داشتم هنوز به یاد اونروزها صورتم را با اشک میشورم ، ولی میدونی من همیشه حس میکردم و میکنم که تو یه آدم خاصی ، لبخند خاص رو صورتت ،متانت بی نظیرت ،قلب صافت همش خاصه خاصه، باور کن اغراق نیست ولی من میشناسمت و میدونم فوق العاده ای.
دیدن تو ارکات و وبلاگ تو باعث شد منم به دنیای مجازی رو بیارم هیچ کس از خوانندههای محدود وبلاگ من از دنیای حقیقی نیامدن .

سلام دوست نازنین!
من خیلی هیجان زده شدم، یه حضور قدیمی و صمیمی خیلی لذت بخشه... خییییییییییلی!!
خیلی خوشحالم وبلاگ داری هر چند که هنوز مطمئن نیستم این مهربون دقیقا کیه...میم مثل....!؟؟!
الآن میام به صفحه ت و یه دنیا ممنونم از همه ی لطفی که داری...خیلی ممنونم...

جسین جمعه 30 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 05:22 ب.ظ http://no-one.blogsky.com

معمولا همه (از جمله خودم) فکر میکنن خاص هستن... بعدشم به این نتیجه میرسن که شاید نباشن و شاید حق با اون یه نفری باشه که یه زمانی میگفته « همه بچه ها فکر میکنن خاص هستن ولی نیستن»
و معمولا همه هم یه جوری خاص هستن، ولی قدر خودشون رو نمیدونن (این یه مورد من اعتماد به نفس فوق العاده بالائی دارم در مورد خودم :دی)
زندگی جالبی داشتین. شاید پرهیجان... نمیدونم

ممنونم!

هرمس جمعه 30 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 08:19 ب.ظ http://www.hermas159.blogfa.com

159
شرمنده که این پستت را نخواندم چون هیچ نیازی ندیدم که بخواهم بیوگرافی شما را بدانم ولی در مورد پست قبلیتون
آنها که به سر در طلب کعبه دویدند........چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند......
رفتند در آن خانه که بینند خدا را...........بسیار بجستند خدا را و ندیدند
چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف ........ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند
کای خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ........آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند

عنوان پست جدید وبلاگ هرمس (( خدایان گناه آلود))
تا بزودی خداحافظ

Sara شنبه 31 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 03:22 ق.ظ

http://www.irankids.com/zarbolamasal/zarbolomasal.asp?start=206

Salam bar khahare razdaram. Man to ro nadashtam ki aberoomo mibord?

قربونت برم خودم هستم نمی گذارم کسی آبرتو ببره! مگه از رو جنازه ی من رد بشه!!!!!!!

فرنوش شنبه 31 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 03:48 ق.ظ http://www.farnoosh66.blogfa.com

سلام
مرسی سر زدین به من
خوشحالم کردی عزیزم

امید یکشنبه 1 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 02:47 ب.ظ http://www.totam1.blogfa.com/

سلام از بازدید و اظهار لطف شما متشکرم

سانچو سه‌شنبه 3 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 01:54 ب.ظ http://lastword.blogsky.com

بیوگرافیت را تبدیل به کتاب کن . جالب میشه

حسین چهارشنبه 4 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 08:56 ب.ظ

سلام
فن بیان خوب و قوی داری
منظورم اینه که جالب می نویسی
دوران بچهگی خیلی شبیه هم بودیم
نوجوانی ها هم شباهتهایی داشتیم
اما الان کلی با هم فرق کردیم
ممنون از اینکه به وبلاگم سر زدی
زندگی هم سر جاشه منتها هر روز یه جوره با اینکه همش اینه همه
موفق و موید باشی

خیلی ممنونم!

میم پنج‌شنبه 5 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 11:27 ق.ظ http://stormysea.persianblog.ir

لینک چه قابل داره جون بخواه منم می لینکم.
قبلا با اسم خودم برات پیغام گذاشتم میم مثل دوست هما .
راستی مرسی بهم سر زدی

خیلی خوشحالم میم عزیز از حضورت...خیلی!!!

نگین جمعه 6 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 08:47 ق.ظ

سلام dkj،
خانوم چرا وبلاگتون به روز نیست، حواست خست آخرین نوشتت مال کی هست؟ منم که هر هزار سال یه بار پیدام می شه دیگه صدام دراومده.

من که هی قصه هامو برات می گم دیگه وبلاگ می خوای چی کار خاله نگین!؟

محتشمی جمعه 6 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 01:19 ب.ظ http://www.mohtashami.info

سلام گلم
این بار اومدم بگم خیلی خسیسی نه میای پیشمون نه سری می زنی و نه چیزی می گی و می نویسی
قبلنا بهتر بودیا
دیشب خونه شیماجون جات خیلی خیلی خالی بود و جای سحر و مامان و البته عارفه
آخرش این دل ما از تنگی تموم می شه :(

من کوچیک شمام طبق روالللللللللللل!! الساعه خدمت می رسم!
خوش به حالتون! حتما خیلی بهتون خوش گذشت :(
هی ی ی ی ی ی! روزگاری بهتر از راه می رسد!؟!؟

[ بدون نام ] جمعه 6 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 07:26 ب.ظ

امشب کسی به سیب دلم ناخنک زده است
بر زخمهای کهنه قلبم نمک زده است


قصدم گلایه نیست که خوب می دانی
ما را که دوست که دشمن فلک زده است


امروز هم گذشت و دلت میهمان نشد
بر سفره ای که نان دعایش کپک زده است


بد پیله ام ... درست ... بگو که می آیی
با عشق پر زدن دلم بی بال و پر شده است


هر شب به دست باد می سپرم این پیام را
سیب دلم برای تو ای خوب لک زده است


من از کنایه کبودم دوباره می گویم
سیب دلم برای تو ای خوب لک زده است










باران ببار همچنان تا انتهای شب
تا نشنوند همرهان سودای سینه ام...............

وای وای و وای بر کسی که به سیب دلی ناخنک بزنه...وای!!
کرم سیب دل آدم رو بخوره بهتر از اینه که ناخنک زده بشه.... یا حتی لک بزنه...

حسام شنبه 7 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 03:28 ق.ظ

سلام...نمی خواستم بنویسم..نه به خاطر اون چیزی که در وحله اول فکر می کنی..ولی خب..عیبی نداره...شاید یه وقتی برات گفتم!و البته...بگذریم!
نمی نویسی؟!...البته هر طور دوست میداری...
هر چی باشه...اول تا آخر دوستیم...دختر عموی ما هم که هستی...دیگه؟!خودت می دونی...گفتن نداره!اصلا گفتنی نیست....
خب ناراحت از کامنت و تعداد حروف کلمات نشی دیگه...
خبری داشتی!!!
خبر داغ داغش خوبه!دست اول...
چند شب پیش از بوشهر به تهران میامدم...از کاشان عبورکردم..موقع سحر رسیدم...حس خوبی داشتم..با همه خستگی..به خصوص رانندگی تو قسمت جاده یاسوج که کشنده بود!انگار سه دفعه تهران چالوس رو رفتی و برگشتی!
خب یادت افتادم..:)و اینکه گفتی تو ظلمات جاده اصفهان کاشان خدا رو دیدی!اون جاده تو ظلمات پرنده پر نمیزنه...و اتوبان!چه خطر و حضور خدائی بوده برام یهو سوال شد!
خب!مواظب خودتون باشین..عبادات هم قبول درگاه حق..
ما رو هم فراموش نکنید...:)

سلام
حقیقتا من ناراحت تعداد کامنت نبودم... اصلا نمی دونم نیاز به توضیح هست یا نه ولی اون نظر رو من ننوشته بودم...به هر حال....

فائزه شنبه 7 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 07:27 ب.ظ http://myrealylife.blogsky.com/

سلام گلم
ممنو سر زدی
چه پیشکسوتی شما:)

من کوچیک شمام!

نازنین گل یخ یکشنبه 8 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 12:29 ب.ظ http://nazanin55.blogfa.com

سلام...زندگینامه مفصلی بود...خط به خطشو خوندم....خوب همه آدها فک میکنن مرکز کایناتن...ولی از این میون یکی بو علی میشه دیگه...خوبه...از این میون تونستی محل زندگیت رو خودت انتخاب کنی....

پیام سه‌شنبه 10 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 02:15 ب.ظ http://payamra.com

حالا چرا بعد از نوشتن بیوگرافی خبری ازت نیست ؟

حسام سه‌شنبه 10 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 11:06 ب.ظ

دلتان لرزید...بغضتان ترکید
کسی این جا محتاج دعاست
...

kamran najafzadeh چهارشنبه 11 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 11:56 ب.ظ http://www.najafzadeh.ir

۲۰ بود

بسیار متشکرم!!

یک نفر از همون اکیپ به ظاهر الکی خوش پنج‌شنبه 12 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 05:06 ب.ظ

اصولا بیوگرافی را دیگران برای آدم می نوسند و اونی که سحر نوشته اتو بیوگرافی هستش!!! برای همین بیوگرافی واقعی سحر را من می خوام بنویسم!!!! از همون لحظه اول آشنایی سحر یک آدم جالب و خاص بود؛ به ظاهر آدم سردی نشون می داد و لی بیشتر از آن که فکرش را بکنین صمیمی و مهربان بود. سحر یک جورایی از ما بزرگتر و عاقلتر بود. اون موقع که همه زدیم زیر گریه و همه به نوعی درگیر و غرق در دریای احساسات بودیم سحر با اون صلابت عقل و دلسوزی منطقی تنها ساحل نجات بود!!!
طنز سحر خاص بود!
خنده سحر خاص بود!
عطسه سحر خاص بود!
نگاه سحر خاص بود!
رنگ مورد علاقه سحر خاص بود!
حیوان مورد علاقه سحر خاص بود!
کیف و وسایل جم وجور سحر خاص بود!
ازدواج سحر خاص بود!
تحویل پروژه ها و خونسردی سحر خاص بود!
ماجرا تعریف کردن سحر خاص بود!
قلب و مهربانی سحر خاص بود!
توکل و اعتماد به نفس سحر خاص بود!
سحر این قدر خاص بود که فقط با یک جمله؛ تکرار می کنم با یک جمله خیلی ساده تونست استاد را( علی رغم این که استاد خواهش و التماس های من را رد کرده بود) راضی کنه به من وقت بیشتر بده و منو مدیون خودش کرد!
خلاصه این که میگه خاص نیست بازم از خاص بودنشه چون هنوز خیلی ها با این که کلی بزرگ شدن بازم فکر می کنند خاصند!!!!!

سلام دوست نازنین!
فکر من شدید به خودش مشغوله.... اینکه بدونی اینا رو یکی از عزیزترین کسانت برات نوشته و ندونی کیه کلافه کننده ست...نیست؟!
به تک تک اعضای اون گروه فکر کردم و نتونستم راجع به هیچ کدومشون مطمئن بشم.... نمی دونم کدوم مهربونی اینقدر با لطف به، سحرِ حقیر ،نگاه کرده!
ولی خوشحالم از اینکه مطمئنم که حتما حافظه ی سحر هم یادت هست!؟!؟! اگه هر کدوم اینایی که گفتی هم از سر لطف زیاد و با اغراق بود ولی یادته که حافظه ی سحر خاص بود!!! پنیر!؟!؟
اعتراف می کنم: یادم نمیاد از کدوم موقع حرف زدی که همه زدن زیر گریه؟ کدوم استاد؟ کدوم جمله؟؟؟ تو رو خدا نجاتم بده، ای خوب!!!
نمی دونم چرا اسمتو ننوشتی ولی از آدم سردی که نوشتی حدس می زنم کسی باشی که سحر رو ممکنه با سارا اشتباه بگیره!؟!؟
من کوچیکتم شدید..... رخ بنما!!

احسان پنج‌شنبه 12 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 05:25 ب.ظ http://ehsannaz.persianblog.ir

شما که سر میزنید چرا به روز نمی کنید فشار زندگیه؟؟؟

نه، خلاء مغزه!!!

[ بدون نام ] جمعه 13 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 12:57 ق.ظ

و وای و وای و وای و هزاران وای بر دلی که نداند چه شد و محاکمه کرد.....وای و وای و وای...هزاران وای

بهروز مدرسی جمعه 13 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 03:36 ق.ظ http://www.oldpilot.ir

سحر جان بهت تبریک می گوم . با حوصله خاطراتت رو خوندم.
به عنوان یک منتقد کتاب و مسایل فرهنگی بی تعارف می گویم : واقعآ قلم شیوایی داری .. تعجب ام چرا در وادی نویسندگی نرفتی ؟ قلم تو جون داره و دارای کشش است .
دختر با عاطفه و خانواده دوستی هستی . و این باعث دوام زندگی خودت خواهد شد .از این که حس ناسیونالیستی قوی داری بهت تبریک می گم . به نظر من خاص هستی ...
هم اسمت قشنگه و هم زندگی ات .. قدرشو بدون .
سحر جان نوشته بودی که چون آگهی زدم دیگه به سایت من نمی آیی !! ننمی خواهم دفاع کنم . ولی دخترم من بعد از پایان مطالب آگهی اون هم رایگان می گذارم . در میان مطالب نیست که بدت بیاد ..اگه تو نیایی .. من به یدنت میام ..
مواظب خودت باش
فعلآ

محتشمی جمعه 13 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 06:06 ق.ظ http://www.mohtashami.info

وای که چقدر جات خالیه همیشه و خصوصا وقتی یکی از اعضای خانواده نازنینت پیش ما هستن :(
کاش با ما مهربان تر بودی سحرم و میومدی پیشمون
به روزنه که سرمیزنی چشمم که به اسمت میفته دلم باز می شه
فکر می کردم مشکی رو ترک کردی عزیزم ببین چقدر بی خبرم !!!
بازم منتظرت می مونم مهربون

خورشید شنبه 14 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 04:07 ب.ظ http://sokootesard.persianblog.ir

سحرم بعد از مدت ها تونستم بیام اینجا
نمیدونم هنوز خواهرتو یادته یا نه
خیلی دلم برات تنگ شده
آیدی قبلیم هک شد و از اون موقع دیگه هیچ خبری ازت ندارم
دلم واسه حرف زدنا و درد دل کردنامون تنگ شده
آیدی جدیدم رو اد کن چون من آیدیت و ندارم
امیدوارم هر جا هستی آروم و خوشبخت باشی گلم
خواهرت خورشید.~

گروه جوانان یکشنبه 15 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 12:01 ب.ظ http://www.javan-irani.blogfa.com

سلام سحر خانم .کلا عمر خوبی داشتین وامیدوارم داشته باشین.از حادثه که واسه سپیده وداداشش افتاد متاسفم ولی میشه بگین چطور کشته شدن.بعدشم هر کسی احساس کنه خاصه .خاصه اگه بخواد شما باید اعتماد به نفس داشته باشین اگه بخاین میتونید هر کاری بوکنید حیف پسر دختر های عین شما آخرش کم بیارن به خدا حیفه حالا که شروع کردین با اقتدار تا آخرش برین

حسنا دوشنبه 16 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 09:50 ق.ظ http://1rahaa1.blogfa.com

اول سلام
دوم: خوشحالم از اینکه با اولین ورود بزرگترین چیز وب شما را می خونم
راستی خیلی روان هم می نویسید فکر کنید شاید بهتر باشه در آینده رشته ای را برای نویسنده گی بخونید خوبه ها از معمولی بودن هم بهتره

راستی شاید مامانت راست گفته باشه شاید چون منم همیشه از معمولی بودن متنفرم هرچند اعتماد به نفسم نسبت به نوجوانی از دست دادم ولی هنوز هم سعی می کنم مثل خودم زنده گی کنم .
اگه شک دارید به وب من سر بزنید دقیقاْ‌من هم چیزی شبیه بیوگرافی شما را نوشتم جالبه!

مسیح چهارشنبه 18 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 11:06 ق.ظ http://www.satanic.blogfa.com

سلام و خسته نباشید خدمت سحر خانوم ببخشید من خیلی سعی کردم که بتونم تو وب لاگتون عضو شم ولی نتونستم راستشو بخواید افکار شما برام خیلی جالب بود میخواستم اگه میشه ایدی تونو برام بفرستید تا بیشتر با شما تفکراتتون اشنا شم ممنون

مرجان جمعه 20 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 09:51 ب.ظ

سلام مامانم.عیدت مبارک!

مهشاد شنبه 21 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 12:18 ق.ظ http://www.mahshadar.blogfa.com

سلام حاج خانم سحر

عید شما مبارک

بابای

حسام شنبه 21 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 11:07 ق.ظ http://nastihan.persianblog.ir

سلام..
عیدت مبارک..
بهترین عیدی ها رو از جدمون بگیری و هر چی می خوای بدست بیاری..به قول خودت هم پله های موفقیت و ترقی رو دو تا یکی و حتی سه..چهار..پنج تا یکی بری بالا..
اومدم دعوتت کنم..میگن بازیه..من چیز دیگه ای دوست میدارم بهش بگم!..به هر حال دعوت میشی که بهترین نوشته هاتو تو این چند سال انتخاب کنی و...
ببینم کنترات بستی نظرات این جا بشه ۹۰تا؟۱۰۰تا؟ همون حالا که رسید به ۱۰۰تا ما می زنیم ۳۰۰تا؟!...:ی
بسیار خب..منتظریم..ببینم چه می کنی..البته یه پست تصویری تو بلاگ قبلی داری من خیلی می دوستمش..آقاهه پشت کامپیوتر..ریشه دوونده و...آره!..می دونی که حافظه من هم:)..تمام آرشیوتو خط به خط حفظم..پس خوب خوباشو دست چین کن:)...

ظهری یکشنبه 22 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 02:17 ب.ظ

سلام سحر خانوم
عیدت مبارک

حسین چهارشنبه 2 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 12:03 ب.ظ

mhschat_56533@@yahoo
man blog shoma khoondam ie chizi kheili baram ajib bood va hamchenin iek rahnami aiande saz baraie khodam az shoma ke zendegi mofaghi dashti mikham . nemidoonam chera ie dafe bad az khoondan blog shoma ehsas kardam mitoonam ba shoma dar bare aiandam sohbat konam vali shaiad chon kookdaki nazdik be ham vali ba tafavot darim. dar ha soorat age khastid be man komak konid behem email bezanid.
hossein 18 tehran daneshghahe khaje nasir ash khor

Saharam.Blog@Gmail.com

حامد یکشنبه 16 دی‌ماه سال 1386 ساعت 02:17 ق.ظ http://www.hamed.net

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد