خواب دانیال

داشتم خواب می‌دیدم دانیال روی مبل نشسته بود. نمی‌دونستم واقعیه یا نه، واقعاً اونجاست یا خواب میبینم. رفتم سمتش که بغلش کنم. گفتم اون موقع میتونم بفهمم واقعیه یا نه. تا رفتم سمتش از جاش بلند شد. نتونستم بغلش کنم، نتونستم بفهمم واقعیه یا نه، به هق هق گریه افتادم.

توی خواب داشتم میگفتم این خواب را باید توی وبلاگم ثبت کنم.

با همون چشم‌های اشکی مادری داره اینجا تایپ می‌کنه که یک ساله بچه‌ش رو به آغوش نکشیده...