دیشب مهتاب بساطش رو خونه ی ما پهن کرده بود، سحر بساط مهتاب رو جمع کرد، اتفاقی که از بیست و سه سال پیش تا الآن داره می افته!!
بیست و دو تموم شد (یا بیست و سه!؟!؟)، حیف شد! خیلی دوستش داشتم، علاقه م به عدد 22 مال خیلی وقته پیشه، اما واقعا مهم ترین سال زندگیم شد. آغاز زندگی مشترک با عشقم، تغییر جهت زندگی علمی و اجتماعی و حتی محل سکونت و خلاصه خیلی چیزای تلخ و شیرین دیگه!
ممنونم اول از همه از عزیزترین محبوبم همسر ماه و مهربونم!
بعد،
الهه جون نازنینم (بهترین مهربون مامان جون دنیا!) ، بابای جدی اما لطیفم و خیلی خوبم (آفرین بابای خوب!!)!، برادر خوبم و خانوم نازنینش، سارای راه دور و عزیز و نازنینم! داداشی کوچولوی گنده شده! مادر بزرگ باحال و اهل حالم، دوست واقعیم حدیث عزیزم، صفیه ی مهربون و همسر محترمش و در دوربینشون!!، خاله ی یک پارچه محبتم، غزاله ی مهربون ترم و هانیه ی دخی خاله جونم با بهترین خاطره ی اردک آبی، ملیکای انیشتنم با گوگل! منای دوست جونم که هیچ وقت از بودن باهاش سیر نمی شم! دوست قدیمی و با معرفتم زهرای خشن! ، روشنفکرترین عمه ی عزیز دنیام!، عارفه ی خوب و خونسردم، فاطمه ی شوخ و خوشحال و گاهی به طرز عجیبی بی حالم! آقا مرتضی زحمت کش و ایتالیایی، هانیه ی عزیزم که غیر منتظره ترین تبریکی بود که دریافت کردم، جاست فِرِندم فرناز خانوم! اطهر مهربونم با احساسات شدید و تکان دهنده ش، مهرنوش نازنینم که این همه رمانتیک شدنش برام باور نکردنیه! و دوست مهربونی و ندیده ای که نمی دونم چرا خیلی دوستش هم دارم شیمای عزیزم (طلوع بعد از سحره؟!؟! )، دوست قدیمی و خیلی بامعرفت دیگه نگین عزیزم.
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را، آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد.
صادق هدایت
زخم های آدم، سرمایه ست
سرمایه تو، با این و اون تقسیم نکن
داد نکش، هوار نکش . . .
آروم و بی صدا همه چیز رو تحمل کن!
از فیلم شب یلدا
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است
سهراب سپهری
فکر کنم تب دارم! پیشونیم داغِ داغِ!
عین این بته های خاری که توی بیابون روبرومه، توی مغزم هم هست.
عین این گنجیشکی که داره اینجا بال بال می زنه، توی دلم هم هست.
عین این زنبوری که دور و برم ویز ویز می کنه توی کل وجودم هم هست.
به جز صدای لولای روغن کاری نشده ی در که با باد وول می خوره و صدای خیلی دورِ ماشین های توی جاده که نورشون تو شب برام حکم ستاره های روی زمین رو داره، همه چیز مالِ خود طبیعته، به جز من!
روز قلم مبارک!
بالاخره اسباب کشی تموم شد با کلی زحمت که به الهه جون دادیم!
خونمون الآن تقریباْ یه جایی نزدیکِ آخر دنیاست! خیلی خوبه! من که دوست دارم!
هر چند اون صاحبخانه ی عزیزمون که اشک ریزان باهامون خداحافظی کرد رو نداریم اما یه دنیا آرامش داریم، بدون صدای موتور و جیغ بچه و فریاد مامان بابای علی اصغر و علی اکبر سرشون!
همین الآن که دارم اینا رو تایپ می کنم اگه یه ذره سرم رو به راست بچرخونم همون چیزی رو می بینم که تو عکس پایین می بینین! اینجا یا نویسنده ی بزرگی می شم یا دانشمند یا معتاد!!
با اینکه هنوز اطلاع ثانوی فرا نرسیده ولی یه عکس که آدم رو نکشته!
چون همه خیلی از این صحنه استقبال می کنن و به درخواست بچه ها و به عنوان خاطره ای از درِ این خونه که دیگه تا یه هفته ی دیگه بیشتر توش نیستیم، می گذارمش اینجا!
باز تا اطلاع ثانوی . . .
با عرض پوزش، به دلایل فراوان، تا اطلاع ثانوی، به روز رسانیم نمیاد!!!
یک اس.ام.اس:
سلام، متأسفانه باید به عرضتان برسانم خانوم مینوش غیاثوند از میان ما رفتن، برای گرامیداشت یاد دوست سفرکردمون، روز یکشنبه ۸۵/۲/۳۱ ساعت۵:۳۰ در مسجد رضا، خیابان نیلوفر، مراسمی برگزار خواهد شد.
به همین راحتی!
به خدا گفتم که من هیچ وقت بدی از مینوش ندیدم و رفتم تو فکر که واقعاً یه وقتی که یه همچین اس.ام.اسی راجع به ما به دست دوستامون برسه، چند نفرشون می تونن به خدا بگن "ما که بدی ازش ندیدیم" !؟!؟!
یه فاتحه برای مینوش می خونین؟
بی هدف گفته که دلش برای نوشته های قبلی سحر تنگ شده، خُب منم همین طور! به خصوص برای نوشته های 2-3 سال پیش سحر...اصلاً نمی دونم چرا این جوری شده...!
باز یاد این شعر پریسا افتادم:
دل من تنگ شده،
قیچی نداری!؟
فکرم همش اطرافِ بیضاوی غربی و بعد بیضاوی شرقی و پله های کنار آبشار سحر و جدول های کنار بزرگراه چمران و پل عابر پیاده ی قراضه که حالا جاش رو به یه نو داده و راه شلوغ و پر از دست فروش هیجان انگیز و سمت راست، در شمالی نمایشگاه بین المللی می چرخه...
کاشکی هنوز هم فاصله ی خونمون تا نمایشگاه پیاده کمتر از ده دقیقه بود نه چهار ساعت و ده دقیقه و شاید هم بیشتر از ده دقیقه!
سلام،
دوشنبه ظهر حدیث بالاخره اومد اینجا. خیلی خوش گذشت، شب رفتیم خونه ی طباطبایی ها، خیلی خوب بود. تو شب خیلی قشنگ تره، عالی! خیلی از این عکس بهتر بود.
شام هم خانه ی کویتی ها بودیم که ادیب کشفش کرده بود، اونجا هم خیلی خوبه و به همه ی کسانی که میان کاشان شدیداً پیشنهاد می شه!
خیلی حیف شد که حدیث بیشتر از یک روز نمی تونست بمونه، هم خوش گذشت هم هوا خیلی خوب بود.
(ببین من چقدر آدم خوبیم که نگفتم بیچارم کردی همین یه روز رو هم موندی!!)
دیروز عصری هم که حدیث رفت چون هوا عالی بود الکی تو خیابونا داشتیم می چرخیدیم که سر از نیاسر درآوردیم. فوق العاده بود! همه جا سبز بود، پر از درخت، ظاهراً تا هفته ی دیگه گلهاش هم در میاد از من می شنوین از دست ندین این همه زیبایی رو! خلاصه دیگه نم نم بارون، سبزی فراوون، تو دل بیابون، یه شعر آسون!!!!! وای ی ی ی چه خوب گفتم!! فکر کنم سهراب هم شاعری رو از همین جاها شروع کرده بوده!
* * *
با تاخیر فهمیدم که سید هادی میرمیران هم درگذشت، خیلی ناراحت شدم، دوران کارآموزیم رو در شرکتشون (نقش جهان پارس) گذروندم، بودن در اون شرکت برای من چندان تجربه ی خوبی نبود و فقط مهندس میرمیران رو یه بار دیدم اون هم روی ویلچر که اومدن به همه سر زدن ولی خیلی دلم سوخت، واقعا کارهای بزرگی کرده بودن......
خاتمی درگذشت " هادی میرمیران " را تسلیت گفت
Famous versatile Persian architect diesFamous versatile Persian architect dies
Seyed Hadi Mirmiran, Iranian architect has died
هادی میرمیران : اگر از معماری امروز جهان استفاده نکنیم، از قافلهی تمدن عقب ماندهایم
دنیای شیرین دریا، رویای زمین، موج مرده، سیندرلا، آخر بازی، مروارید سرخ و پایان دنیای شیرین پوپک گلدره...
امروز صبح وقت دادگاهم بود، سه ماه پیش که رفتم و درخواست رو نوشتم برای امروز بهم وقت داده بودند. امین هم چند روز پیش رفته بود دادگستری اما امروز رو دیگه با هم رفتیم.
شعبه ی اول: امروز وقت دادگاهتون بود؟ همون پرونده ی طلاق!؟ خود رئیس دادگستری قاضی پرونده تون هستند، آقای مولایی، الآن جلسه دارن. منتظر باشین.
سه ربع منتظر موندیم، این همه وقت تحمل کردم تا تکلیفم روشن بشه این سه ربع هم روش! زمان گذشت و بالاخره وارد شدیم.
در خصوص درخواست خواهان خانم .....مبنی بر تقاضای................از دادگاه تقاضا می شود به استحضار برساند.................
قاضی: شما در دفاع از دادخواستتون چه حرفی دارید؟
سحر: زندگیم واقعا دچار مشکل شده، دیگه نمی خوام اینجوری ادامه پیدا کنه........تقاضای تجدید نظر دارم.
قاضی: وقت جلسه ی دیگه ای براتون تعیین می کنیم تا با شاهدان در دادگاه حضور پیدا کنید و گواهی دهند که زندگی به این صورت برایتان دشوار است و 2 مرد و 1 زن، از بستگان درجه 1 نباشند. برید شعبه برای جلسه رسیدگی بعد وقت بگیرید.
شعبه ی اول - زمان رسیدگی 8-3-84 ساعت 8 صبح با شاهدان - موضوع پرونده: دو اسمی بودن - اصلاح شناسنامه
راستی یادم رفت بگم امین به خاطر گم شدن پلاک ماشین چند روز پیش رفته بود دادگستری و اون موقع هم که اون خانومه پرسید همون پرونده ی طلاق!؟ منو امین یهو با هم گفتیم نه! خدا نکنه!
دو اسمی بودن هم واقعا بد چیزیه، فکر کنین از اول زندگیت سحر باشی و همه جا به سحر بشناسنت بعد شناسنامه ت یه چیزه دیگه باشه که البته اونم خوبه ولی مهجوره و فقط به خاطر شیرین کاری آقای پدر!! (البته بابا جون اسمم از جِغِل خیلی بهتره ها! دستت درد نکنه!)
خلاصه اینکه امروز قاتل همون مقتول بود!
سلام،
۱-دیروز اولین جلسه ی دوره ی تربیت معلم (Teacher training course!) بود!! با اینکه خیلی بامزه بود و پر از نکته ولی حوصله ندارم تعریف کنم! ولی بهترینش این بود که اومدم خونه با یه بشقاب ماکارونی خوشمزه و یه کاسه ماست و خیار از طرف همسایه ی بسیار عزیزمون مواجه شدم!!!! گفتن: دیدم دیگه داری معلم می شی وقت این کارها رو نداری!!!! گفتم حالا نه به داره نه به باره! ولی شما همین جوری فکر کنین خیلی بهتره!! حالا نکه وقتی خونه بودم برای خودم نهار درست می کرم!
۲-امروز هم رفتیم آران و بیدگل (از توابع کاشان) برای گرفتن فرم ثبت نام پیام نور خیلی خوب بود! اصلا یه همچین تصوری از این شهر نداشتم خیلی سرسبز و پر گل!! خیلی وقت بود گل از نزدیک ندیده بودم!!! واقعا خوب کار کردن، خیلی قشنگ بود، بهترین اتفاق امروز هم این بود که ماشین رو تو یه خیابون فرعی ولی زیر تابلوی مطلقا ممنوع پارک فرمودیم با این استدلال آقای همسر که بابا کو پلیس که بخواد بیاد اینجا حالا ما رو جریمه کنه و تو 10 دقیقه 4 تا پلیس اومدن!!!! خوبیشون این بود که با گفتمان مشکلشون حل شد خیلی فهمیده بودن!!
۳-من خیلی خوشحالم که ایران اینقدر داره خودشو از لحاظ نظامی تجهیز می کنه!جایی کمک خواستین بگین منم بیام! خیلی خوب کاری می کنیم! تا مشت محکمی باشه بر دهان همه ی دشمنان ایران! دیگه خیلی پر رو شدن! من دردم رو به کی بگم!؟!؟!؟!
۴-شما هم حس کردین چقدر مطلب بی خودی شد!؟!؟ منم حس کردم! قرار بود خیلی بهتر از اینا بشه؛ قاطیم! ببخشید!
های نیمچه ۷،۸ ساعت دیگه عیدتون مبارک یو اند مهندس سالی توأم با موفقیت و سلامتی داشته باشین
(علی)
با یه طبق عشق و امید، یه بغل یاس سفید، یه سبد عطر بهار، یه دلِ خندون بار، عیدتون مبارک! (مرجان) - دست مرجان درد نکنه که این رو زودی فرستاد و منم کلی دوسش داشتم و برای خیلی ها فرستادم و الآن لو رفتم!!!!
فصل مهربانیِ زمین و آسمان، جشنواره ی رنگ هاو شکوفه ها خجسته باد. (مهرنوش ع.)
امیدوارم سال جدید برای من، شما و ایران عزیز با شادی و امیدهای تازه همراه باشد. (ادیب)
یه پیغام پر از محبت از حدیث خیلی عزیزم و یه تلفن مهربون تر که نمی تونم بنویسم!!
سرسبزترین بهار تقدیم تو باد، آوای خوش هزار تقدیم تو باد، عیدتون مبارک. (المیرا)
غروب سال 84 برابر با طلوع شادی هایت باد! (عارفه)
فرا رسیدن عید سعید باستانی و بهار زیبا و دل انگیز را به شما و خانواده ی گرامیتان تبریک و تهنیت عرض می نمایم. (زهرا)
الناز عزیزم هم یک پیغام محبت آمیز دیگه داشتن که از نوشتن آن نیز معذوریم!
به پایان سال چند ساعت بیشتر نمونده!! امیدوارم سال جدید برای تو دوست خوب پر از شادی و موفقیت باشه (حورا)
عیدتون مبارک سال خوبی داشته باشید بااااااا موفقیت و روزهای شاد. (مهرنوش ر.)
ولنتاین مبارک***انجمن عقب ماندهای ذهن (ادیب)
سال 7028 میترای آریایی، 3744 زرتشتی، و 1385خورشیدی مبارک باشه...امیدوارم همیشه خوش باشید...(تیبا)
سلام. سال نو مبارک. سال خیلی خوبی داشته باشی (نگین)
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک...نرم نرمک می رسد اینک بهار...خوش به حال روزگار! با آرزوی زیباترین لحظه ها در سال جدید. (هانیه) - این رو هم فرستادم برای بعضیا!
من دارم امشب می رم، فکر نکنم دیگه همدیگه رو ببینیم.من رو فراموش کن و به خاطر تمام بدیهام منو ببخش. از طرف سال 84 - عیدتون مبارک (سارا)
"ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی، از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی" سالی سرشار از موفقیت و شاکامی برایتان آرزومندم. (ملکی)
Have a year white as milk, soft as silk, sweet as honey and full of money!! Happy new year / 1385 [mOrtEZa]
این 7 سین رو برای شما آرزو می کنم: 1-سلامت 2- سعادت 3- سربلندی 4- سخاوت 5- سرور 6- صفا 7- صمیمت . عیدتون مبارک (امیر حسینِ پسرخاله که تولدش مبارک!)
اگه کسی دید اسمش اینجا هست یا نیست و منم جوابش رو ندادم تقصیر مخابراته!!
به عقربه های ساعت توجه نکنین لطفا!!
هوای سرد ... صدای به هم پیچیده ی اذان ... ابر ... خلاء ... خدا ... آرامش ... لا اله الا الله ... سکوت ... لرزه ... تنها ... سوز ... بوق ... تنش ... ماه ... تابش ... کاغذ ... کامپیوتر ... به روز رسانی!
(از در و دیوار نوشتم، حوصله ندارین نخونین! اصلاً چیزِ خاصی رو از دست نمی دین!)
سلام
چند روزٍ که دوست دارم یه چیز خوب بنویسم ولی نمی شه، البته چند روز پیش یه چیزایی نوشتم البته نه برای اینجا، شاید همون یه خورده خیالمو راحت کرد. نه بابا! اینا حرفه! همت....!همت نبود!
الآن نیومده بودم چیزٍ خاصی بنویسم ولی دارم فکر می کنم چه ایرادی داره منم یه خورده خاطره تعریف کنم؟!؟!!؟
امین و ادیب دارن تکرار اسکار رو می بینن، منم اومدم ببینم علی آنلاین هست که با مامان حرف بزنم که دیدم نیستن! پیغام گذاشتم که اگه تا یک ساعته دیگه اومدن خبرم کنن! چندان علاقه ای به دیدن اسکار ندارم باز اگه اختتامیه ی خیلی بی خود سانسور شده ی فیلم فجر از شبکه ۲ بود فکر کنم باز انگیزه ی بیشتری برای دیدن داشتم!
امروز کلاس زبان داشتیم، کلاسی که در عین سطح پایینش حس بدی رو القا نمی کنه! همونیه که گفتم ترم پایین قبولم کردن! تو همین آموزشگاه هم تقاضای تدریس کردم که فعلا در مرحله ی اول موافقت شده که برم دوره ی معلمی رو ببینم!
یه کار بامزه ی دیگه هم تو یه شرکت تبلیغاتی فرهنگی پیدا کردم که اصلا بعید نیست که قطعی بشه، می خوایم بزنیم تو خط تجارت!!
از بس که فرناز پیگیری کرد سراغ همین کارا هم رفتم، همش دعوا می کرد که خیلی تنبل شدی و پاشو یه کاری بکن و ... منم که حساااااس گفتم چشم! (چند روز پیش دیدیم پشت یه موتوره خیلی فرسوده نوشته منم که حساس!!!)
یعنی با حرفهای فرناز بیشتر عذاب وجدان گرفتم دقیقا حس یک انگل جامعه رو داشتم! تا قبلش داشت خوش می گذشتا! امان از دوست خوب و دلسوز! (فرناز جون دوسِت دارما!!!!)
دانشگاه پیام نور هم که بعد از سال ها یه دفعه به ما که رسید آسمون تپید...نه ببخشید یعنی به ما که رسید فهمید که داره با سیستم فراگیر بیشتر ضرر می ده و فعلا که 7 ماه ثبت نامش رو انداخته عقب! بعد فکر نمی کنه که من باید یه سری دیگه به همه جواب پس بدم که چرا معماری رو ول کردم و کار این دانشگاه ها هم که معلوم نیست و ....!!! اما من باز از همین تریبون اعلام می کنم که ذره ای از کاری که کردم پشیمون نیستم...ذره ای!!!
آخرِ هفته قراره اگه بالاخره پدر محترم افتخار بدن تشریف بیارن اینجا در خدمتشون باشیم، حوصله شون همراهی نمی کنه تنهایی تشریف بیارن این راه رو،برای همین دنبال یک همراه داریم می گردیم فعلا (بعضیا به خودشون نگیرنا....پیدا می کنیم خودمون!!)
برای عید هم دوست داشتیم بریم اهواز! بالاخره امروز بعد از تلاش فراوان کسی رو که باید برای جا باهاش هماهنگ می کردیم رو پیدا کردیم که فرمودن ایشالا برای اول دی سال دیگه زنگ بزنین جا براتون پیدا می شه! فکر کنم بالاخره یه تور تهران بگذاریم به قول سمانه! چون تهران تنها جاییه که عید خلوت می شه، البته شیراز رو که حتما می ریم ولی ترجیح می دیم هفته ی دوم باشه که خلوت تر بشه، پارسال عید که شیراز بودیم رتبه ی اول رو در شلوغی آورد!!! وحشت ناک شلوغ بود! حافظ و سعدی رسما از مردنِ خودشون پشیمون شدن!!
بعد دیگه....آها...یه خورده عذاب وجدان خونه تکونی هم داشتم که امروز لیلا جونم خیالم رو راحت کرد! گفت خونه ای که تازه 6 ماهِ داره ازش استفاده می شه خونه تکونی نمی خواد!!!
۴ تا کتاب هم از ملیکا دزدیم، الآن دارم رستاخیزِ کریستین بوبن رو می خونم، فوق العاده دوست داشتنی و آرام بخشه...فوق العاده! احتمالاً یه چیزاییش رو اینجا می نویسم!
خیلی هم دلم برای رها تنگ شده و دوست داشتم باهاش حرف بزنم دیروز می خواستم بهش زنگ بزنم که کارت تلفنمون که 8 ساعت اعتبار داشت در کمال وقاحت گفت که تاریخ مصرفش تموم شده!!!!! خوبه هر هفته با سارا حرف می زدیما....ببین سارا خانوم هی بهت می گفتم قطع کن ما بهت زنگ بزنیم بی خود نبود!!
دلم برای منیژه هم خیلی تنگ شده، تیبا هم، بقیه هم!
آها......فهمیدم چرا اینقدر الکی نوشتم!!!!!!! چون امروز موش (!!!) و صفحه کلید جدید خریدیم خوشحالم!!!!!