دیروز صبح بهشت زهرا بودیم. رفته بودیم دیدنِ بابا هاشمیان. بابا بزرگ تک و مهربونی که هیچ وقت ندیدمش، یعنی اگه همش 5 ماه بیشتر مونده بود و یا من 5 ماه زودتر میومدم می تونستیم هدیگه رو ببینیم!
بهشت زهرا به طرز عجیبی حال و هوای خوبی داشت. نمی دونم... یه جور آرامش خاص و دوست داشتنی! خیلی وقت بود نرفته بودم، یادم نمیاد قبلا چه احساسی بهش داشتم ولی الآن می دونم خیلی حسِ خوبیه. ساکت و آروم بود و سبز و مهربون! یعنی آدمایی که اونجا بودن همه مهربون شده بودن...نمی دونم...فقط خیلی خوب بود!
به مناسبت ولنتاین، یه دست کله پاچه ی رمانتیک زدیم!
لطیف ترین جمله ای که تازگی ها شنیدم، چقدر دوستش دارم!
نون خشک هاتون رو نگه دارین برای من. می برم برای گاوهای مامانم به جاش براتون گل های محمدی میارم!
توی کاشان یه جا رو از همه جا بیشتر دوست دارم.....خونه مون رو!
خیلی دوسش دارم!
اول از همه به خاطر همسایه ی خیلی خوبی که داریم که اتفاقاً اسمش صاحبخانه هم هست! فوق العاده مهربون و دوست داشتنی و همیشه مراقب و دلسوز!
و به خاطر بالکن بزرگی که داریم و هر روز چند تا کفتر اونجا میان بهم سر می زنن، هر چند که هر روز سر ناهار سر و کله شون پیدا می شه ولی خب من فکر می کنم با معرفتن که هر روز میان!
و به خاطر گلدونایی که مامان بهمون دادن و مدام جوونه می زنن و منو سر ذوق میارن!
و به خاطر پنجره هایی که بالاتر از حد معمول هستند و نمی گذارن جز آسمون آبی و یکدست و غروب فوق العاده زیبا چیز دیگه ای رو ببینم!
این ها و خیلی چیزای دیگه باعث شدن دلم نیاد گاهی حتی برای خرید هم از خونه بیرون برم، برم تو شهری که......
دوستای گلی که خیلی براتون عجیب بود که چطور سحری که هیچ وقت تو خونه بند نمی شد حالا از خونه ش تکون نمی خوره، نگران نباشین! من خونه مون رو دوست دارم! همین!
نمی دونم چرا گاهی وقتا نسبت به بعضیا الکی حس بدی پیدا می کنم!
البته می دونم از کِی اینجوری شدم، از همون روزی که برای اولین بار دعوام شد! با یکی از بچه های دانشگاه که نمی خواست کسی دروغ ها شو به یاد بیاره! اون روز بود که برای اولین بار از یکی بدم اومد و این حس چنان در همه ی وجودم جا گرفت که انگار نه انگار 2 سال ازش می گذره، هنوز همون تازگی روز اول رو برام داره؛ نه به خاطر اون جر و بحث به خاطر حقیقتی که برای اولین بار لمسش کردم...همه ی آدما به اون خوبی که من فکر می کردم نبودن! خیلی تو ذوقم خورد، دنیای من خیلی قشنگ تر از اینا بود!
بعد از اون گاهی وقتا نسبت به بعضیا الکی حس بدی پیدا می کنم!
از یکی که دو سه دفعه بیشتر ندیدمش بدم میاد بدون اینکه کار خاصی کرده باشه. با یکی دیگه یه شب می گیم و می خندیم و خوش می گذرونیم و همه فکر می کنن چه رابطه ی خوبی، ولی فرداش ازش بدم میاد!
نمی دونم این حس از کجا میاد ولی می دونم الکی نیست!
می دونین کدوم قسمت نماز رو از همه بیشتر دوست دارم؟
" سمع االله لمن حمده "
پُر از امیده و انرژی، همه ی نمازم مال خدا این یه تیکه ش مال من!
* * *
این یک هفته مهمون داشتیم، مهمونای عزیزی که یک هفته نگذاشتن غذا درست کنم! فقط خوردم! واقعاً شرمنده بودم و خیلی سعی کردم یه چیزی درست کنم ولی باور کنین هر روز که 8:30 - 9 از خواب بیدار می شدم می دیدم یه قابلمه ای روی اجاقه! حتی سعی کردم که زودتر هم بیدار بشم ولی اینم اصلاً نشد!!
مهمونای نازنین این حُسنا رو هم دارن دیگه، یاد بگیرین!! و اینکه ما اینجا چون بیشتر مهمونای شبانه روزی داریم خیلی خوش می گذره!(اولین مهمونمون هم بابام بود که تو ماه رمضان برای اولین بار اومد خونمون!! به خاطر روزه نزدیک افطار رسیدن و صبح هم بعد از سحر رفتن!اون بار هم خوش گذشت!)
* * *
این بلاگ اسکای هم با این کارای سرِ خودش اعصابم رو خرد (خورد!؟) کرده! ما تکنولوژی نخوایم باید کی رو ببینیم؟؟؟؟ هنوز نتونستم خراب کاری های قالب رو کامل درست کنم
در مصاحبه ی تعیین سطح زبان ازم خواستن که نظرم رو راجع به کاشان بگم، منم نمی دونم چرا تا درِ فکرم رو باز کردم یهو همه ی نکته های منفی ریختن بیرون! دیدن زیادی دارم بلبل زیونی می کنم، گفتن کاشان رو با تهران مقایسه کن! منم باز طبق رویه ی قبلی گفتم که مثلاً تو تهران حتی وضعیت رانندگی هم خیلی بهتر از اینجاست چون مدام پلیس ها دارن جریمه می کنن و مراقبن و ... که با دو تا
OK ِ محکم ساکتم کردن!یه حُسنی که دارن و من خیلی باهاش کیف می کنم اینه که خیلی راحت می شه باهاشون روابط اجتماعی خوبی برقرار کرد(منظورم روابط خانوادگی یا دوستی نیست!)، منظورم اینه که مثلاً وقتی برای بار دوم رفتم به بانک، کارمندی که دفعه ی قبل کارم رو انجام داده بلند می شه و سری تکون می ده!
یا وقتی برای بار دوم رفتم مؤسسه ی زبان تو سلام و احوالپرسیشون دیدم فامیلیم یادشونه!
خیلی خوشم میاد!
یا شما حتماً تو تهران تجربه کردین که وقتی تلفنی می خواین چیزی رو از جایی پیگیر بشین احتمالاً آخرین چیزی که به گوش می رسه یه جمله ی ناتمام هستش و صدای کوبیده شدن تلفن!اینجا 6،7 مؤسسه یا مجموعه ای که تلفنی ازشون سؤالهایی داشتم، همشون نه تنها با کمال حوصله جواب همه ی سؤالاتم رو دادن بلکه با دلیل و بی دلیل مدام یا عذر خواهی می کنن یا تشکر!
خیلی خوشم میاد!
نمی دونم حالا ربطش چیه، اولین دلایلی که به ذهن من می رسه فشارهای عصبی و ترافیک و کثیفی هوا و ... هستش که تهرانی ها رو بی حوصله کرده! نمی دونم، شاید!
خوشم میاد وقتی با منشی یکی از شرکت های اینترنتیشون یه خورده حرف می زنم که بعضی از سایتها که نباید فیلتر باشن رو فیلتر کردین، راحت بهم می گه که چه جوری می تونم با اکانتشون سایت ها رو باز کنم!
اینجا هم چون زیاد کسی رو نمی شناسم (و ترجیح هم می دم نشناسم!) نصف امورِ زندگیم با 118 می گذره! اینقدر خوب برخورد می کنن که پر رو شدم! اولین راه حل همه چیز،118!
برام ارزش داره که وقتی یه خانوم آرایشگر می فهمه که از طریق 118 آرایشگاه خوبشون رو پیدا کردم چون تازه واردِ کاشانم، می گه از این به بعد منو مثل خواهر خودت بدون، هر کاری داشتی بهم بگو.
هر چند که ترم خوبی قبول نشدم ولی باور کنین من همه ی این چیزا رو می فهمم!!!
(جواب بعضی از پیام هایی که لازم باشه رو تو همون صفحه ی پیام ها می دم، خواستین چک کنین!)
حس خیلی خوبی دارم، هر چند که الآن حالم خوب نیست و یه خورده منگم و بی حوصله، ولی حس خوبی دارم.
حس می کنم دارم درست قدم بر می دارم و راهی رو می رم که باید برم. حس می کنم رسیدم به جایی که به تصمیماتی که می گیرم شدیداً اعتماد دارم و به نتیجه ای که می خوام بگیرم اعتقاد دارم! راه جدیدی که انتخاب کردم همونیه که همیشه تو همه ی رگ های بدنم جاری بوده و تو مویرگ های مغزم می پیچیده تا حالا...، تو این زمان خاص، تو این شرایط عالی، همه چیز دست به دست هم بده و بیاد تو دنیای واقعی!
به دنیای واقعی خوش اومدی رؤیای همیشگی سحر!!
* * * *
می خوام دیگه رسماً از رشته ی معماری انصراف بدم و رشته ی علوم اجتماعی رو در دوره های فراگیر پیام نور ادامه بدم!
ممنونم،
از امین عزیز که برای ادامه ی تحصیلم در رشته ی معماری خیلی تلاش کرد.
از دانشگاه کاشان و گروه معماری که با شرایط سختشون منو ترغیب به انصراف کردند.
از بنیانگذار دوره های فراگیر که این شرایط رو بوجود آوردن.
از بی خبری که باخبر مختصری از راه پیش رویم را به موقع برایم شرح داد.
از استادی که با یک جمله انگیزه ی بیشتری ایجاد کرد.
از مشاوری که 4 سال پیش پیشنهاد انتخاب رشته های مقطع کاردانی رو داد.
از استاد محترمی که گفت اگه عاشق معماری نیستی ادامه نده و من همون لحظه از کلاسشون بیرون اومدم و دیگه دانشگاه نرفتم.
از همه ی مشاورانی که راهنماییم کردند (بخصوص عمه جان و محبوبه جان!!)
از توماس ادیسون، گراهام بل، بیل گیتس، ... بلاگ اسکای!
و قطعاً خانواده ی محترم رجبی!!
(خدا جون، یه دنیا شکرت!!.)
سلام،
خب حالا برمی گردیم به دو ماه پیش
!امروز روز بدی بود.
امروز چشمها بسته بود.
امروز گوش ها کر بود.
امروز هوا زیر پتو سرد بود.
امروز قطره قطره بود.
امروز چراغ قرمز بود.
امروز موبایل خاموش بود.
این روز بعد از 22 سال برای اولین بار روز بدی بود...
امروز بد بود...
سلام!
دیشب خواستم مثل بچه های خیلی خوب درست درس بخونم، دیدم خیلی خوابم میاد، 20 دقیقه نشد که خوابیدم.
صبح ساعت 8:30 از خواب بیدار شدم، صبحونه خوردم و یه خورده گشتم دیدم خیلی خوابم میاد 9:30 خوابیدم تا 11:30 . بیدار شدم یه کوچولو درس خوندم دیدم اصلاً حوصله شو ندارم، بدون تمرکز هم که نمی شه درس خوند!
مریم زنگ زد و بیچاره لطف کرد و کلی در باب لزوم مطالعه و اینکه بچه ها دارن خودشونو می کشن و رقابت فشرده ست و همه کلاس ثبت نام کردن و ... حرف زد و گفت می خوام غیرتیت بکنم بری سر دَرسِت.
به جان شما خیلی گرسنه ام شد ، ناهار خوردم، خیلی سنگین شدم، تا دور مغزم رو غذا گرفت. این جوری که نمیشد درس خوند! یه دوری زدم یه خورده که هضم شد کتاب معماری جهان رو برداشتم و دراز کشیدم رو تخت که با خیال راحت بخونم. زمان می گیرم برای درس خوندن (مفت که نمی شه درس خوند!) دیدم چشمام سنگین شدن، دیگه داشتن بسته می شدن که زمان رو نگه داشتم، دیدم تایمر می گه یک دقیقه و چهل و دو ثانیه!!! اعصابم خورد شد که موقع درس خوندن که می شه زمان شروع می کنه به قدم زدن!به نشانه ی اعتراض خوابیدم
!! از ساعت 2:30 تا 4:30 . بیدار شدم گفتم اول یه چایی بخورم (اعتراف می کنم که تو این زمان می خواستم دنبال یه بهانه ی خوب برای درس نخوندن هم بگردم!)
یادم افتاد که حدیث دنبال کلاس ریاضی می گشت و مریم یه جایی رو معرفی کرده بود، من که نمی رم تلفن زدم به حدیث که بهش بگم و البته فرصت خوبی هم بود برای ساعتی دیگر درس نخوندن! حدیث در راه ثبت نام کلاس بود!
فکر کردم دیگه واقعاً هیچ راهی نداره، مثل اینکه باید درس بخونم که چشمم افتاد به کامپیوتر...به ذهنم رسید که جهت اشاعه ی فرهنگ مطالعه بهتره که وبلاگ آپدیت کنم!!!
(قول می دم دیگه درست درس بخونم (!؟!؟!؟) چرا این جوری چپ چپ نگاه می کنی
)
سال ۸۳ گذشت...نوروز هیچ سالی احساس خاصی نسبت به شروع سال نداشتم جز نوروز ۸۳. از سال ۸۳ می ترسیدم، خیلی...
برای خودم هم عجیب بود ولی حس مبهمی راجع بهش داشتم، فکر می کردم پر از حادثه خواهد بود، پر از فراز و نشیب...
۸۳ به اون ترسناکی که فکر می کردم نبود! بالا و پایین داشت، چپ و راستمون هم کرد، حادثه هم آفرید! پرماجراترین سال زندگیم هم بود ولی گذشت، تموم شد!
خوب هم گذشت...آره، از حق نگذریم خوب گذشت، هر چند که زیاد غافلگیرمون کرد!
۸۴ شروع شد، احساس خاصی نسبت بهش ندارم، حداقل می شه پیش بینی کرد چی قراره توش اتفاق بیفته. بقیه ش رو هم که می سپریم دست خدا...مثل همیشه!
(به قول مامان حقا که امسال سال خروسه...همه دارن به هم می پرن!!)
خدایا شکرت...به خاطر هشتاد و سه ای که گذشت و به خاطر هشتاد و چهاری که داره می گذره...به خاطر همه ی لحظه های خوبی که سال هاست داری برامون می گذرونی! شکرت...
(ملیسای ما هم برگشت کانادا و جاش خیلی خیلی خالیه، در وصف نتیجه ی فعالیت ها و مشاهدات عینی مسافرمون همین بس که نفرتش نسبت به ایران تبدیل به عشق شد و یک تبلیغ کننده ی واقعی برای کشورش و تمام راه ایران تا کانادا رو فقط گریه کرده بوده! مسافران نوروزی خود را به ما بسپارید!!)
می خوام از زندگی بشنوم...زندگی!
کسی تازگیها به دنیا نیومده؟
کسی احساس زنده بودن نمی کنه!؟
آهای ی ی ی زندگی... زنده ای!؟ خبری ازت نیست...