این روزا چقدر لاک پشت ها و لاک پشت بودن رو دوست دارم!



معلم زبان ما، یک بانوی جوانِ فعالِ سرزنده ی خوش خلقِ باهوشیِ که هیچ چیزی ازش پنهون نمی مونه!
برخورد با این جور آدمایی که بیشتر از حدی که باید بفهمن می فهمن به طور کلی جالبه.
حس ایشون خیلی قویه...خیلی! کاملاً می فهمه درون شما چی می گذره.
هر چقدر هم سعی کنین خودتونو عادی و طبیعی نشون بدین بالاخره گیرتون می اندازه! نمونه اش همین امروز صبح:


-What is your program tonight Sahar?
:Nothing special
-Did you sleep well last night?
(با خودت فکر می کنی کاشکی می دونست دیشب چی بهت گذشت!)
:...Yes...
-Are you OK today?
(یه پوزخند می زنی OK!!)
:...Yes...
(و تا اعتراف نگیره دست بر نمی داره!)
-Are you happy enought today!?
:NO!

و تازه خیالش راحت می شه و تو دلش یه آفرین به خودش می گه و تمام مدت حواسش بهتون هست چون واقعاً هر چند وقت یکبار لازمه که یه تلنگر بزنه! دستش درد نکنه!

*    *    *

چیزی درونم شکفت
                     دیدم و دیدند
                             ...و خود را به ندیدن زدند

 

چیزی درونم لرزید
                   حس کردم و حس کردی
                                   ...و محکم ایستادی

 
چیزی درونم شکست
                         شنیدم و شنیدی
                                    ...و خود را به نشنیدن می زنی!

پیدا کنید ارتباط این سه مطلب را به یکدیگر!


بعد از مدت ها از صدای بارون لذت بردم، بارون هم آروم شده...بارون هنوز هم ناله می کنه...بارون اونقدر ادامه پیدا می کنه تا ابرا خالی بشن و از بین برن و آسمونو سبک کنن...آسمون چه راحت خودشو سبک می کنه...آسمون چیزی رو برای خودش نگه نمی داره، بغض می کنه،داد می زنه و همه چیز رو بیرون می ریزه...آخه آسمون باید آفتابی هم بشه، بعد از فریادهاش آروم می شه و آفتابی...آسمون چه راحت خودشو سبک می کنه!

*    *    *

در سلف دانشگاه:

-خانوم ساندویچ شما آماده ست، چه سسی بریزم؟ قرمز یا سفید؟

:قرمز لطفاً

-قرمز نداریم، فقط سفیده، چی بریزم؟

:....!!!! فرقی نمی کنه.هر کدوم رو خواستین!!!

*    *    *

رها جون تولدت خیلی مبارک ما شدیداً مشتاق دیداریم! تولد ناناز هم که گذشت ولی دوباره مبارک! جای جفتتون خالیه که یه خورده به هم گیر بدین!!!

بهانه


در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی ست
                                            دل من
                                                    که به اندازه ی یک عشق است
           به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد . .  .

ترمز

سلام

حافظ:

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش

                                   که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش

شد آنکه اهــــل نظر بر کناره می رفتند

                                  هزار گونه سخن در دهــان و لب خاموش

 

*   *   *

چه احساسی بهتون دست می ده اگه:

در تاکسی نشستید یک آقایی میان چند تا تبلیغ می ریزن تو ماشین و رد می شن، چشمشون به شما که می افته بر می گردن و چند تا دست شما می دن و با لبخند می گن "کلاسای خیلی خوبی داره" فکر می کنید که حتما باز تبلیغ های کلاسای کنکوره و با اعتماد به نفس میاید توضیح بدید که احتیاج ندارین که آقاهه سریع کاغذا رو می ده و می ره : «مهد کودک و پیش دبستانی گل های . . . با کادری مجرب. . .»!!!

*   *   *

این پله های برقی پل عابر پیاده ی هفت تیر هم نکته ای شده برای خودش!

رفت و آمد از روی پل 5-6 برابر قبل شده، هیچ وقت نمی دونستم چهار تا پله این همه سخت بوده!!

صدا...

آغاز و لرزش و پایان
                       آغاز و لرزش و پایان...
آغاز و لرزش و چرخش و طپش و فریاد!
فریادی که صداش به هیچ گوشی نمی رسه...

*   *   *

«پیاز»

پیاز چیز دیگریست
دل و روده ندارد
تا مغزِ مغز پیاز است
تا حدِ پیاز بودن
پیاز بودن از بیرون
پیاز بودن تا ریشه
پیاز می تواند بی دلهره ای به درونش نگاه کند
...

ویسواوا شیمبورسکا

*   *   *

نوروز به روایت تصویر ۲ !



فتحی هم رفت...

  ( امروز۲ فروردینه! یکی این بلاگ اسکای رو از خواب غفلت بیدار کنه!)

بریده ی جراید!:
تولد بره عجیب الخلقه در سراب؛
سراب-خبرنگار روزنامه محافظه کار!
         بره ای با چهار دست و چهار پا و دارای سه گوش و با سر عقابی شکل بدون مغز با عمل سزارین در مطب دامپزشکی دکتر محمدعلی دادخواه از شکم مادر خارج شد!
...
این بره لحظاتی بعد از تولد فوت کرد!

یادتون باشه هر چقدر هم دست و پا داشته باشین، مغز نداشته باشین می میرین!!!!!!!!!!

*   *   *

آی آدمها.... اینقدر درس نخونین...!

من امسال بچه ی خیلی خوبی شدم و همه جا رفتم عیددیدنی! (البته به جز یک جا و اونم با عذر کاملا موجه!) خلاصه در حین این دید و بازدیدها کشف کردم که ما یک فامیل دور داریم که به دلیل درس خوندن خیلی زیاد 18 سال پیش در سن 18 سالگی دچار اختلالات شدید روانی شدن و تا الآن هم فقط با قرص تمام مدت خوابن! ایشون بعد از دیپلم،رشته ی پزشکی قبول می شن ولی دیگه هیچ وقت درس نمی خونن و الآن حتی توانایی خوندن یک خط روزنامه را هم ندارن!
من میگم اینقدر درس نخونین، آخر عاقبت نداره!
(تیبا خیلی یادت بودم! باید شما رو به اینا معرفی می کردیم یه خورده نصیحتشون می کردین!)

*   *   *

اینم از حافظ (و البته یک سپاس مجدد!  )

به غیر از آنکه بشد دین و دانش از دستم
                                           بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
...

*   *   *

مهدی فتحی هم رفت...هنرمند توانا و دوست داشتنی...تئاتر رومئو و ژولیت...یادش بخیر!روحش شاد،یادش گرامی...



نوروز

سلام!

سال 82 هم مثل 79،80،81،... گذشت، مثل ...،83،84 که می گذرن!
چه جوری گذشت؟ بالا و پایین زیاد داشت...خیلی زیاد...کم هم چپ و راستمون نکرد!
فکر کنم درصد زمان هایی که از پسشون بر نیومدم هم تو این سال زیاد بود!

دلم یک تحول درست و حسابی می خواد، نه تو زندگی (اون که ماشاالله تحولاتش بیش از معمول هم هست!!) تو وجود خودم.یک تولد می خوام.یک بهار می خوام. شکوفه...جوونه...رویش...

و ای کاش اینگونه بود:

خانه تکانی کرده ام
روزهای زیادی دور ریختنی بود
توبره ام پاکِ پاک
آنچه تنها از دیروز ماند
                               به امروز رسید و به فردا می رسد
و زنگ نمی خورد زیر باران سالیان
حرفت بود که گفتی:...

محمد هاشم اکبریانی (مهاب)

 

نوروز مبارک!


امیدوارم در سال جدید زیبایی های بیشتری رو بتونیم ببینیم!

آرامش

 

سلام،

چقدر آرامش و سکوت برف رو دوست دارم...
(فکر می کردم چهارشنبه سوری باید از روی آدم برفی هامون بپریم!)

*   *   *
سوء استفاده:
کوچولوی 4 ساله در شلوغیه میدان تجریش!!!:

     :بابا اینجا چرا اینقدر پلیس وایساده؟
     -برای اینکه مراقب باشن بچه ها مامان باباهاشونو اذیت نکنن!

*     *    *
این زوج خوشبخت 98 و 75 ساله ای که گفته بودم قبلا!؟ با هم به تفاهم نرسیدن و از هم جدا شدن... عمر این خوشبختی هم کوتاه بود. مردم چشم نداشتن ببینن...!!!!

*     *    *

به یکی از بزرگان فامیل خرید لوسترهای نو و قشنگشون رو داشتم با کلی احساسات تبریک می گفتم، فرمودن از 15 سال قبل از اینکه تو به دنیا بیای اینا تو این خونن!!!!

قلم


تردید قلم...کاسه ی از آش داغ تر!...می خوام بنویسم...به تو چه ربطی داره؟...اومدم داد بزنم...بنویس قلم...بنویس...اگه می تونی بنویس...اگه دلت میاد بنویس...اصلاْ می تونی برای نوشتنش کلمه پیدا کنی؟...کمک کن دیگه...خالی شو...یه چیزی می گما...اصلاْ ننویس...خیلی بدجنسی...نه، بدجنس نه...جسارت نداری...جسارت...چه کلمه ی غریبی...بهت بر می خوره؟...نداری دیگه...اگه داشتی می نوشتی...ننویس قلم...این بار هم ننویس...

بنیاد قانونمند...سال خدمت رسانی...!

سلام،

     :برای پروژه ی ... باید برید بنیادِ ... قسمت کتابخونه. یک خانوم و آقایی اونجا هستند که مثل خروس جنگی همیشه به هم می پرند و با هم دعوا دارند، اگه اون روز با هم دعوا کرده باشند جوابتونو نمی دن ولی اگه دعوا نکرده باشند راهنماییتون می کنن . . .

*    *    *

     یک خانوم میانسال در حال درد دل در خیابان!
     :چند روز پیش منتظر اتوبوس بودم، یک اتوبوس اومد که خالی بود. من گفتم سوار نمی شم. من سوار اتوبوس خالی نمی شم، حتماْ باید اتوبوس پر باشه که من آویزون بشم، تو این مملکت ما فقط باید آویزون بشیم. عادت به نشستن نداریم. یعنی اصلاً نمی تونیم...فقط باید آویزون بشیم...سوار نشدم!

*    *    *

روشن شکفتم، چون چشمه ای خرد

دریـــــــــــای تـــوفان با خود مرا بُرد. . .

(افشین سرافراز)

از ۱۱۸ نپرسید!

سلام،

برگه های راهنمای مشترکین تلفن ثابت رو دیدین که با قبض ها میاد در خونه!؟ گاهی این راهنماها روحیه ی آدم رو کلی شاد می کنند:

هنگام تماس با مرکز اطلاعات تلفن 118 ، از پرسیدن اطلاعاتی مانند وضعیت آب و هوا، تعطیلی مدارس و ادارات، فیلم سینمایی، نتایج مسابقات، قیمت کالاها، وضعیت ترافیک و سایر موارد غیر مرتبط خودداری کنید.

جداً که مَردم بامزه ای داریم!!!

*   *   *

چند وقت پیش به دلیل علاقه ای که دوستان به هم دارند و نمی تونن لحظه ای دوریه هم رو تحمل کنند (!!!) 7 نفری سوار یک تاکسی شدیم!! بیچاره آقای محترم راننده فرد مسنی بودند و باورشون نمی شد فکر می کردند اشتباه می بینند!

(فرناز گفت اینو دیگه ننویس آبروریزیه!! و من خاطر نشان کردم به این جهت که رکورد جدیدی ست و هر کسی از این قابلیت ها نداره قابل افتخار هم هست! )

*   *   *

نمی دونم چی شد یک دفعه آدم خوبی شدم و به جای حذف اون 4 واحد، 2 واحد هم اضافه کردم!

*   *   *

چند روز پیش حدود 4 کارتن روزنامه و مجله رو ریختم دور!! بیشتر مربوط به سال های 76 تا 79 بود! تمام روزنامه هایی که چیزی راجع به دادگاه آقای کرباسچی نوشته بودنند، تمام مطالب مربوط به 18 تیر و ... الآن دیگه هیچ جوری حاضر نیستم حتی لحظه ای به این جور مسائل فکر کنم... آرامش را عشق است!

بیراهه


گوش های پر از 
                        حرف های بیهوده ام را
                                                      پر می کنم از صدای گنجشکان

چشم های پر از
                         رنگ های تیره ام را
                                                     پر می کنم از آبی شفاف آسمان

خسته ام از راه های 
                              درازِ پر بن بست
از بیراهه ای می روم
                             که در انتهای آن
دریاچه ای ست
                            با آسمان آبی یکدست ....

«قدسی قاضی نور»


گاهی برای پیدا کردن همین بیراهه که خودتو بندازی توش هم دچار دردسر می شی...گاهی همون بیراهه برات راه می شه...هدف می شه...گاهی حاضری همه چیزتو بدی ولی به یک دریاچه با آسمون یکدست آبی برسی...اونجا بمونی برای همیشه...یا حداقل تا وقتی که ذهنت هم یکدست آبی بشه!

*  *   *

با کمال تأثر با خبر شدیم نویسنده ی وبلاگ خاطرات یه منحرف با فرشته ها طی حادثه ی رانندگی در گذشت...فاتحه ای نثار روحش کنیم...یادش گرامی...روحش شاد.
                    

پیشا پیش ببخشید اگه...!

«تسلیت بابت این ایام»


سلام،

     خاطرتون هست که قبلاً گفته بودم ID من در یاهو هک شده، بعد از اون هک و عوض شدن پسورد و عوض شدن اطلاعاتی که می شد باهاش پسورد جدید گرفت، از یک ID دیگه استفاده می کردم که با خیلی از دوستان قدیمی و بستگان در ارتباط بودم و متأسفانه در یک زمانی که من دسترسی به کامپیوتر نداشتم این ID هم آن لاین و با چراغ روشن دیده شده!
     دقیقاً در این مواقع هست که فکرای مختلفی و «شک» های فراوان به سراغ آدم میاد. فکره دیگه...اصلاً کارش اینه که بره تو تمام سوراخ های مغز. چند وقتیه که برخلاف عادت گذشته، راحتش می گذارم و میره و میره و همه چیز رو زیر و رو می کنه، همه جا سرک می کشه، گاهی هم شیطنت می کنه و بر می گرده، آزادِ آزاد... فکر و خیال رو می گما...!

     من هیچ چیزی برای پنهان کردن ندارم، هیچ ابایی هم از کارایی که انجام می دم ندارم. هیچ کس هم حق نداره ذره ای در زندگی شخصی من دخالت کنه.

     تکرار می کنم، مسائل من تنها و تنها به خودم مربوط می شه و هیچ کس تحت هیچ عنوانی و با هیچ وسیله ای حق دخالت در آن ها را ندارد!

     حالا چرا اینا رو می گم!؟ آخه یه خورده این فکرو که آزاد بگذاری توی گشت و گذاراش یه دفعه به یه چیزی خیره می شه، بهش شک می کنه، جوانب رو می سنجه و می بینه خیلی هم بیراه نیست...
 
     دقیقاً اتفاقیه که الآن افتاده و فقط کافیه...کافیه که این شک به یقین تبدیل بشه و اونوقته که دیگه هیچ چیز و هیچ کس جلودارم نیست... (هیچ وقت تا این حد در این بلاگ جدی نبودم.)

     یک انسان، یک فرد محترم .... باید اونقدر جسارت داشته باشه، اونقدر بزرگ باشه که...

     هیچی، همین دیگه. فقط هنوز یه چیزو می خوام بدونم و اونم اینکه چرا؟ چی می شه که یه نفر به خودش اجازه ی تجاوز به حریم شخصی افراد رو می ده ( یه چیزی بدتر از همون قضیه ی Personal Territory!!)
به هر حال الآن هر احتمالی تو ذهن من هست و فقط می خوام مطمئن بشم، همین. از شک بدم میاد!

                هنوز دیر نشده . . . . . . . منتظرم!


(چند دقیقه پیش خبری رسید که در گذاشتن این مطلب شک کردم...ولی نوشتمش دیگه...)

سرزمین عجایب!


سلام!

      با یکی از دوستان چند وقت پیش هم مسیر شده بودیم، گفت دارم می رم خونه و منم داشتم می رفتم دانشگاه و خلاصه فهمیدیم خونه ی ما نزدیک دانشگاه اوناست و خیلی دور از خونه ی اونا و دانشگاه ما هم نزدیک منزل اوناست!! منم به شوخی گفتم: می تونیم یه کاری بکنیم، شما از این به بعد برو سر کلاسهای من، منم میرم سر کلاسای شما!! اومدم خودم بخندم دیدم خیلی متفکرانه و جدی داره نگاه می کنه. بعد از چند لحظه گفت: فقط می دونی مشکل چیه؟ اینکه نه من از درس های شما سر در میارم نه شما از درس های من.
دیدم نه بابا خیلی قضیه رو جدی گرفته. گفتم: اِ ... راست می گیا ... پس هیچی دیگه، بریم سرِ کلاسای خودمون!!!!!

*   *   *

      امروز بعد از ۲ سال یکی از دوستان تلفن کرد و البته واضح و مبرهن است که من ایشون رو نشناختم، من آدما رو یک هفته از آخرین تماسشون بگذره دیگه به سختی می شناسم دیگه چه برسه به ۲ سال!!! و بیچاره یک ساعت خودشو کُشت تا بالاخره فهمیدم کیه! تنها راهی که می تونم افراد رو بشناسم از روی صدای خندشونه. وقتی هم که یکی رو نمی شناسم و هی میگه بگذار یه خورده حرف بزنیم ببین یادت میاد یا نه، نمی تونم بگم که لطفاً چند لحظه بخند ببینم یادم میاد یا نه!؟؟
خلاصه این خانوم یه خواهر کوچیک دارن که تا چند سال پیش هم با وجود ۸ سال اختلاف سنی با هم تلفنی در ارتباط بودیم. با ذهنیت قبلی پرسیدم: خواهر کوچولوی گوگولیت چطوره!؟ گفت اون کوچولو!!!؟ خوبه! فقط مدام می گه من دیگه ۱۳ سالمه، وقت شوهر کردنمه!!!!!!
گفتم بَه، سحر آخرالزمان شده! تو کجای کاری!!

*   *   *


    امروز بعد از مدت ها با منیژه صحبت می کردم، بحثِ زندگی خارج از ایران و این جور چیزا شد، هی هیچی نگفتم دیدم داره الکی خودشو خسته می کنه... ۲،۳ جمله از نظراتم رو بیشتر نگفته بودم که شروع کرد به مدت ۱۰ دقیقه فقط داشت می گفت: سحر، تو روانی یی!!! گفتم منیژه من اینجاما!!! من الآن دارم می شنوم! گفت باشه، خیلی روانی یی!!! آخرش هم کار داشت باید می رفت گفت حتماً بهت زنگ می زنم که باز بگم روانی یی!!! گفتم ببین من بعد از این تلفن می رم که افسرده بشم گفت هه! افسرده!؟؟؟ یه چیزی بگو که بهت بیاد، مگه می شه!
منیژه حقیقتاً یکی از دوست داشتنی ترین موجودات روی زمینِ!

 *   *   *

      جدی ترین استاد دانشگاه جلسه ی اول تشریف آوردن سرِ کلاس :
         
 قراره این ترم من در خدمت شما باشم و شما هم در خدمت من باشین، اگر قوانین کلاس مرا رعایت بفرمایید من مخلص شما هستم...و البته شما هم مخلص من هستید...
 نهایت تضادِ تواضع و فروتنی! 

این ترم نه تنها فعلا فقط ۱۲ واحد دارم بلکه در فکر حذف کردنه ۴ واحد جهت حضور کمتر در دانشگاه هم هستم...!