معلم زبان ما، یک بانوی جوانِ فعالِ سرزنده ی خوش خلقِ باهوشیِ که هیچ چیزی ازش پنهون نمی مونه!
برخورد با این جور آدمایی که بیشتر از حدی که باید بفهمن می فهمن به طور کلی جالبه.
حس ایشون خیلی قویه...خیلی! کاملاً می فهمه درون شما چی می گذره.
هر چقدر هم سعی کنین خودتونو عادی و طبیعی نشون بدین بالاخره گیرتون می اندازه! نمونه اش همین امروز صبح:
و تازه خیالش راحت می شه و تو دلش یه آفرین به خودش می گه و تمام مدت حواسش بهتون هست چون واقعاً هر چند وقت یکبار لازمه که یه تلنگر بزنه! دستش درد نکنه!
* * *
چیزی درونم شکفت
دیدم و دیدند
...و خود را به ندیدن زدند
چیزی درونم لرزید
حس کردم و حس کردی
...و محکم ایستادی
چیزی درونم شکست
شنیدم و شنیدی
...و خود را به نشنیدن می زنی!
بعد از مدت ها از صدای بارون لذت بردم، بارون هم آروم شده...بارون هنوز هم ناله می کنه...بارون اونقدر ادامه پیدا می کنه تا ابرا خالی بشن و از بین برن و آسمونو سبک کنن...آسمون چه راحت خودشو سبک می کنه...آسمون چیزی رو برای خودش نگه نمی داره، بغض می کنه،داد می زنه و همه چیز رو بیرون می ریزه...آخه آسمون باید آفتابی هم بشه، بعد از فریادهاش آروم می شه و آفتابی...آسمون چه راحت خودشو سبک می کنه!
* * *
در سلف دانشگاه:
-خانوم ساندویچ شما آماده ست، چه سسی بریزم؟ قرمز یا سفید؟
:قرمز لطفاً
-قرمز نداریم، فقط سفیده، چی بریزم؟
:....!!!! فرقی نمی کنه.هر کدوم رو خواستین!!!
* * *
رها جون تولدت خیلی مبارک ما شدیداً مشتاق دیداریم! تولد ناناز هم که گذشت ولی دوباره مبارک! جای جفتتون خالیه که یه خورده به هم گیر بدین!!! 

سلام
حافظ:
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
شد آنکه اهــــل نظر بر کناره می رفتند
هزار گونه سخن در دهــان و لب خاموش
* * *
چه احساسی بهتون دست می ده اگه:
در تاکسی نشستید یک آقایی میان چند تا تبلیغ می ریزن تو ماشین و رد می شن، چشمشون به شما که می افته بر می گردن و چند تا دست شما می دن و با لبخند می گن "کلاسای خیلی خوبی داره" فکر می کنید که حتما باز تبلیغ های کلاسای کنکوره و با اعتماد به نفس میاید توضیح بدید که احتیاج ندارین که آقاهه سریع کاغذا رو می ده و می ره : «مهد کودک و پیش دبستانی گل های . . . با کادری مجرب. . .»!!!
* * *
این پله های برقی پل عابر پیاده ی هفت تیر هم نکته ای شده برای خودش!
رفت و آمد از روی پل 5-6 برابر قبل شده، هیچ وقت نمی دونستم چهار تا پله این همه سخت بوده!!
بریده ی جراید!:
تولد بره عجیب الخلقه در سراب؛
سراب-خبرنگار روزنامه محافظه کار!
بره ای با چهار دست و چهار پا و دارای سه گوش و با سر عقابی شکل بدون مغز با عمل سزارین در مطب دامپزشکی دکتر محمدعلی دادخواه از شکم مادر خارج شد!
...
این بره لحظاتی بعد از تولد فوت کرد!
یادتون باشه هر چقدر هم دست و پا داشته باشین، مغز نداشته باشین می میرین!!!!!!!!!! 

* * *
آی آدمها.... اینقدر درس نخونین...!
من امسال بچه ی خیلی خوبی شدم و همه جا رفتم عیددیدنی! (البته به جز یک جا و اونم با عذر کاملا موجه!) خلاصه در حین این دید و بازدیدها کشف کردم که ما یک فامیل دور داریم که به دلیل درس خوندن خیلی زیاد 18 سال پیش در سن 18 سالگی دچار اختلالات شدید روانی شدن و تا الآن هم فقط با قرص تمام مدت خوابن! ایشون بعد از دیپلم،رشته ی پزشکی قبول می شن ولی دیگه هیچ وقت درس نمی خونن و الآن حتی توانایی خوندن یک خط روزنامه را هم ندارن!
من میگم اینقدر درس نخونین، آخر عاقبت نداره! 
(تیبا خیلی یادت بودم! باید شما رو به اینا معرفی می کردیم یه خورده نصیحتشون می کردین!)
* * *
اینم از حافظ (و البته یک سپاس مجدد!
)
به غیر از آنکه بشد دین و دانش از دستم
بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
...
* * *
مهدی فتحی هم رفت...هنرمند توانا و دوست داشتنی...تئاتر رومئو و ژولیت...یادش بخیر!روحش شاد،یادش گرامی...

سلام!
سال 82 هم مثل 79،80،81،... گذشت، مثل ...،83،84 که می گذرن!
چه جوری گذشت؟ بالا و پایین زیاد داشت...خیلی زیاد...کم هم چپ و راستمون نکرد!
فکر کنم درصد زمان هایی که از پسشون بر نیومدم هم تو این سال زیاد بود!
دلم یک تحول درست و حسابی می خواد، نه تو زندگی (اون که ماشاالله تحولاتش بیش از معمول هم هست!!) تو وجود خودم.یک تولد می خوام.یک بهار می خوام. شکوفه...جوونه...رویش...
و ای کاش اینگونه بود:
خانه تکانی کرده ام
روزهای زیادی دور ریختنی بود
توبره ام پاکِ پاک
آنچه تنها از دیروز ماند
به امروز رسید و به فردا می رسد
و زنگ نمی خورد زیر باران سالیان
حرفت بود که گفتی:...
محمد هاشم اکبریانی (مهاب)
نوروز مبارک!
امیدوارم در سال جدید زیبایی های بیشتری رو بتونیم ببینیم!
سلام،
چقدر آرامش و سکوت برف رو دوست دارم...
(فکر می کردم چهارشنبه سوری باید از روی آدم برفی هامون بپریم!)
* * *
سوء استفاده:
کوچولوی 4 ساله در شلوغیه میدان تجریش!!!:
:بابا اینجا چرا اینقدر پلیس وایساده؟
-برای اینکه مراقب باشن بچه ها مامان باباهاشونو اذیت نکنن!
* * *
این زوج خوشبخت 98 و 75 ساله ای که گفته بودم قبلا!؟ با هم به تفاهم نرسیدن و از هم جدا شدن... عمر این خوشبختی هم کوتاه بود. مردم چشم نداشتن ببینن...!!!!
* * *
به یکی از بزرگان فامیل خرید لوسترهای نو و قشنگشون رو داشتم با کلی احساسات تبریک می گفتم، فرمودن از 15 سال قبل از اینکه تو به دنیا بیای اینا تو این خونن!!!! 
تردید قلم...کاسه ی از آش داغ تر!...می خوام بنویسم...به تو چه ربطی داره؟...اومدم داد بزنم...بنویس قلم...بنویس...اگه می تونی بنویس...اگه دلت میاد بنویس...اصلاْ می تونی برای نوشتنش کلمه پیدا کنی؟...کمک کن دیگه...خالی شو...یه چیزی می گما...اصلاْ ننویس...خیلی بدجنسی...نه، بدجنس نه...جسارت نداری...جسارت...چه کلمه ی غریبی...بهت بر می خوره؟...نداری دیگه...اگه داشتی می نوشتی...ننویس قلم...این بار هم ننویس...

سلام،
:برای پروژه ی ... باید برید بنیادِ ... قسمت کتابخونه. یک خانوم و آقایی اونجا هستند که مثل خروس جنگی همیشه به هم می پرند و با هم دعوا دارند، اگه اون روز با هم دعوا کرده باشند جوابتونو نمی دن ولی اگه دعوا نکرده باشند راهنماییتون می کنن . . .
* * *
یک خانوم میانسال در حال درد دل در خیابان!
:چند روز پیش منتظر اتوبوس بودم، یک اتوبوس اومد که خالی بود. من گفتم سوار نمی شم. من سوار اتوبوس خالی نمی شم، حتماْ باید اتوبوس پر باشه که من آویزون بشم، تو این مملکت ما فقط باید آویزون بشیم. عادت به نشستن نداریم. یعنی اصلاً نمی تونیم...فقط باید آویزون بشیم...سوار نشدم!
* * *
روشن شکفتم، چون چشمه ای خرد
دریـــــــــــای تـــوفان با خود مرا بُرد. . .
(افشین سرافراز)
سلام،
برگه های راهنمای مشترکین تلفن ثابت رو دیدین
که با قبض ها میاد در خونه!؟ گاهی این راهنماها روحیه ی آدم رو کلی شاد می کنند:هنگام تماس با مرکز اطلاعات تلفن 118 ، از پرسیدن اطلاعاتی مانند وضعیت آب و هوا، تعطیلی مدارس و ادارات، فیلم سینمایی، نتایج مسابقات، قیمت کالاها، وضعیت ترافیک و سایر موارد غیر مرتبط خودداری کنید.
جداً که مَردم بامزه ای داریم!!!
* * *
چند وقت پیش به دلیل علاقه ای که دوستان به هم دارند و نمی تونن لحظه ای دوریه هم رو تحمل کنند (!!!) 7 نفری سوار یک تاکسی شدیم!! بیچاره آقای محترم راننده فرد مسنی بودند و باورشون نمی شد فکر می کردند اشتباه می بینند!
(فرناز گفت اینو دیگه ننویس آبروریزیه!! و من خاطر نشان کردم به این جهت که رکورد جدیدی ست و هر کسی از این قابلیت ها نداره قابل افتخار هم هست!
)
* * *
نمی دونم چی شد یک دفعه آدم خوبی شدم و به جای حذف اون 4 واحد، 2 واحد هم اضافه کردم! 
* * *
چند روز پیش حدود 4 کارتن روزنامه و مجله رو ریختم دور!! بیشتر مربوط به سال های 76 تا 79 بود! تمام روزنامه هایی که چیزی راجع به دادگاه آقای کرباسچی نوشته بودنند، تمام مطالب مربوط به 18 تیر و ... الآن دیگه هیچ جوری حاضر نیستم حتی لحظه ای به این جور مسائل فکر کنم... آرامش را عشق است!




