مدتی بود که همه ی شهر پر شده بود از تبلیغ سیرک بزرگ خاورمیانه برای اولین بار در کاشان، ما هم ذوق زده از پیدا کردن یه تفریح سالم تو این شهر، 2 تا بلیط گرفتیم. تو تبلیغات نوشته بود از عید مبعث تا نیمه شعبان. اول یه خورده بهم برخورد که یعنی چی که نوشتن اجرای سیرک از مبعث تا نیمه شعبان!؟ بعد فکر کردم خب می خوان مردم رو خوشحال کنن به مناسبت این دو تا عید ولی نفهمیدن چه جوری بگن. بلیط رو که گرفتم حالم بیشتر بد شد، چون این سیرک هر شب یک جایزه هم داره و جایزه ش چیه؟! کمک هزینه سفر به عتبات عالیات! زشت نیست که می گن نمایش دلقک و بندبازی و عملیات ژانگولر و حرکات میمون و خرس و شیر با جایزه ی سفر به عتبات!؟ همه چیزمون با همه چیزمون قاطی شده. خلاصه شب تفریح ما هم رسید و خوشحال و خندان و با ذوقی کودکانه مثل ندید بدیدها بس که تفریحی ندیدم، راهی شدیم. جایی رو برای پارک ماشین ها در نظر گرفته بودن و ما شگفت زده شدیم از این پیش بینی سنجیده و غیرمنتظره! به درِ ورودی رسیدیم و آقایی با صورتی مملو از ریش های نامرتب و مردمی (!) که مسئول کنترل بلیط بود گفت: خانوم ها از این طرف وارد شن، آقایون از آن طرف! ما به چهارتا چشم و دو تا شاخ دچار شدیم و پرسیدیم "یعنی چی؟!" گفت "فقط ورودی ها رو گفتن جدا باشه وارد که بشین دیگه با هم هستین." ما "واقعاً مسخره ست" ی تحویلشان دادیم و پوزخندی تحویل گرفتیم و وارد شدیم، اما جداگانه!
اولش چشمام سیاهی رفت چون حدود 100-150 نفر خانوم سیاهپوش رو تو محوطه دیدم و کلی تعجب کردم که آفرین به خانوم های این شهر چقدر اهل تفریح شدن و اینجا رو قُرُق کردن! بعد که سرم رو یه کم گردوندم جماعت رنگارنگ مردها رو دیدم که در سمت دیگری نشسته بودند و بچه هایی که در دو طرف تقسیم شده بودند! "اینجا چه خبره!؟"
همسرم هم از ورودیِ خودش رسید و چند لحظه ای مات ومبهوت بودیم و من گفتم یا من بیام تو مردونه یا تو بیا تو زنونه، یه شب اومدیم بیرون می خوایم با هم باشیم. خلاصه من و همسر نشستیم در آخرین ردیف ها و صندلی های قسمت زنانه که در حد امکان خودمون رو هم به مردونه چسبونده باشیم! تا نشستیم شنیدیم که از پشت سر صدای بحث میاد و دیدیم که خانواده ای 4 نفری با آقایونی شبیه به همون آقای مسئول کنترل بلیط با همون ریش های نامرتب و همون پیراهن های مردونه ی اتو نشده و آویزون و همگی بیسیم به دست دارند کلجار می رن که ما خانوادگی اومدیم و می خوایم پیش هم بنشینیم. اونا هم می گفتن "چه فرقی می کنه برای شما؟ خانوما اون طرف، آقایون این طرف". و یک دفعه انگار که چشمشون به خلافکار بزرگی افتاده باشه پرید به همسر مجرم بنده که کنار زنش نشسته و گفت: "آقا پاشو بیا این طرف بشین!" همسرم هم گفتند "برای چی باید بلند شم" و آقا با تحکم فرمودند که "این قانونه (!!!؟!!؟)" همسر هم گفتند که "کی این قانون رو نوشته!؟ شما بیارین ما ببینیم، بلند می شم."
قسمت زن ها و مردها رو با میله از هم جدا کرده بودن، یک صندلی رو کشید اون طرف میله و گفت "به جای اینکه اونجا بشینی، بیا اینجا بشین، چه فرقی می کنه؟"
من تازه توجهم به زوج هایی جلب شد که یکی این طرف میله و دیگری آن طرف میله نشسته بودند و در حد امکان صندلی هاشون رو به هم نزدیک کرده بودند! آقای بیسیم به دست که دید ما گوشمان به این حرف ها بدهکار نیست برگشت و جناب سرهنگ رو صدا کرد برای رسیدگی به ما مجرمین!
یک تفریح خانوادگی رفته بودیم، اشکالش چیه که یک زن و شوهر کنار هم بنشینن!؟ یکی از کنارمون رد شد و گفت "دیشب هم یه سری دعوا شد اینجا، فایده نداره، برین جدا بشینین." همسر می گفت " من اومدم یه شب بیرون می خوام هم کنار خانومم بشینم" و چندش آور ترین جواب ممکن رو هم شنید " آقا شما ناراحت نمی شی یه پسر مجرد بیاد پیش زنت بشینه؟!؟" یعنی پیش فرض شون اینه که همه ی آدمای مجرد مشکل اخلاقی دارن!! نمی دونم چرا همش تو مغزم می چرخید که "کافر همه را به کیش خود پندارد" و خیلی خودم رو کنترل کردم که از دهنم نپرید بیرون چون از این جماعت بیسیم به دست همه کاری بر میومد!
همسر می گفت "پس سینما چی؟ چطور تو سینما همه پیش هم می نشینن؟" من می گفتم "تو کوچه و خیابون که با هم هستیم چی؟! خیلی ناراحتین یه قسمت برای مجردا در نظر می گرفتین" (هر چند عمیقاً می دونستم که دارم چرت می گم! مگه واقعاً مجرد بودن یعنی...؟!)
مسئول اونجا پیداش شد، آقای "ریاحی" نامی بود و با همان تیپ مردمی! گفت "دستور از فرمانداری اومده." گفتیم "کی تو فرمانداری خبر داره که ازش پیگیری کنیم؟" اسم چند آشنا رو که بردیم گفت " فقط شخص فرماندار خبر داره و دستور داده" می دونستم که تلاشمون از پایه و اساس بیهوده ست ولی همسر اصرار داشت از راه قانون (!؟) پیگیری کنه و دست نوشته ی این دستور رو ببینه یا همین آقای ریاحی چیزی بنویسه و بده و یا.... حالا هر کدوم که می شد، شکایت از کی به کی می بردیم!؟!
نیم ساعتی بحث کردیم و آنها شانه بالا انداختند... اینقدر موضوع مسخره و احمقانه بود که ادامه ی بحث فایده ای نداشت و من فقط متعجب بودم از 200،300 نفر که پذیرفته بودن اینقدر راحت بهشون توهین بشه و به چشمی بهشون نگاه بشه که باید جدا از هم بشینن. گفتیم "پولمون رو پس بدین بریم" آقای ریاحی بلند شد که "من برم نمازم رو بخونم، از فردا شب هم این میله ها رو تا ته بکشین که کسی نتونه بیاد این طرف" . بقیه هم تو یه چشم به هم زدن ترتیبی دادن که بریم از باجه پولمون رو پس بگیریم، چرا!؟ چون یکیشون اومد گفت "بهشون بدین برن، چند تا خانواده جمع شدن..."
ما هم با اعصابی چرخ شده از این تفریح سالم به باجه آمدیم که پولمان را پس بگیریم و مسئول باجه پرسید چرا؟ گفتم "چون اینجا تفریح خانوادگی ممنوعه، می ریم بعداً هر کدوم مجردی بیایم"
وقتی به سمت پارکینگ می رفتیم داشت برنامه ی سیرک شروع می شد. با تلاوت آیاتی از قرآن!
و من باز هم حالم به هم خورد از این همه تظاهر و ریا و حماقت که داره همه جای این مملکت اسلامی (استغفرالله) رو می گیره... کلام خدا قبل از نمایشِ....
خسته ام از این جاده ی یکطرفه...
من، تو را... او را... کسی را...
دوست می دارم!
پ.ن1: این جمله با صدای پرویز پرستویی از اوناییه که هر چند وقت یکبار می افته سر زبونم و ولم نمی کنه! چندان هم نیم دونم یعنی چی!
پ.ن2: بالاخره نمره های دانشگاه گل و بلبلمون اومد! مهم ترین درسم براش -0- رد شده در حالیکه امتحانش رو چندان بد هم نداده بودم! یعنی دانشگاه بی صاحاب که می گن به معنای واقعی کلمه همین دانشگاه پیام نوره و دیگر هیچ!
پ.ن۳: ایشون هم التماس دعا دارن!!
دلم نمی خواد که انگشتام روی این کیبورد هی قر بدن و هر چی که می خوان رو با مغزم دست به یکی کنن و بیرون بریزن!!! حالا هر چقدر هم که من دندون رو جیگر بذارم! انگشت و مغزم رو چی کار کنم!؟!؟
۱- امتحانات سحر به پایان رسید!
۲- سحر تعطیلات تابستانی خود را آغاز نموده و به تهران کوچیده!
۳- سحر امتحان که ندارد چندان انگیزه ای برای پناه بردن به وبلاگ من شر امتحانات رجیم ندارد!
۴- سحر امروز بسیار گیلاس تناول نموده و خوشحال است!
۵- سحر از امشب غصه دار می شود.
۶- همین دیگه حتماْ که نباید سحر پرچانگی کند!!!
(موبایل فریادزنان سحر را صدا می زند!)
سحر: بفرمایید...
صدا: سلام
سحر: سلام
صدا: الهه خانوم؟
سحر با تفکر و تردید: دخترشون هستم!
صدا با هیجان: اِ ِ ِ سحر توئی!؟ حالت خوبه؟
سحر متعجب: ممنونم ببخشید شما!؟
صدا خوشحال: من فریده هستم! نمی دونستم این شماره ی توئه من تو دفتر تلفنم به اسم مامانت نوشتم!
سحر همچنان متفکر و متعجب: ببخشید من هنوز شما رو به جا نیاوردم!
صدا یه خورده جدی تر: فریده، دختر عمه ت...
سحر هنوز داره فکر می کنه به شدت... صدا ابداً آشنا نیست!
صدا لطف می کنه و ادامه می ده: دختر عمه اعظم...
و سحر از اونجاییکه 4 تا عمه بیشتر نداره لطف می کنه و یادش میاد که عمه اعظم فقط یه فریده داره... ولی تا آخر تلفن همش فکر می کنه که صدای فریده که اینطوری نبود و آخرش به این نتیجه می رسه نکه تا حالا صداش رو پای تلفن نشنیده و خیلی وقت هم هست که خودش رو ندیده...
(واقعاً کی اسم این عصر رو عصر ارتباطات گذاشته!؟)
پ.ن۱: فریده زنگ زده بود که برای سه شنبه ما رو منزلشون دعوت کنه و اصرار اصرار که باید بیای! نکه سحر سه شنبه و چهارشنبه روی هم 3 تا امتحان نداره و اینبار هم علیرغم التماس های پیشاپیشش خاله ی مسافر رو نداشت وسط امتحانا و یک مسافر مکه هم نداره که بچه هاش رو به اون سپرده و الهه خانومشون هم تشریف نیاوردن که سحر هنوز ندیده شون و یک استادی هم تقاضا نداره که سحر تو امتحاناتش هم بره اونجا نیمه وقت کار کنه و یه عمبه ای هم تقاضا نداره که شبا برن پیک نیک که از دلتنگی خالش یه خورده خلاص بشه ... فقط مهمونی فریده رو کم داره!
پ.ن۲: خداییش از شنیدن صداش خوشحال شدم... هیچی نباشه دختر عمه ست دیگه... خوبیه فامیل اینه که هر چقدر هم که باهاشون در ارتباط نباشی بالاخره تا آخر عمر باهات هستن، مثل دوستایی نیستن که برن و مفقودالاثر بشن... در این عصر ارتباطات!
خاله نگین ما رفت! 
همان خاله نگینی که قول داده بودم قصه ی چگونه خاله شدنش را بگویم و نگفتم و الآن هم حال و حوصله ندارم که بگویم!
خاله نگین ما ۴ روزی می شود که رفته است و ۴ سالی باید بگذرد!
بسار بسیار دلتنگشان هستیم! خاله نگین و عمو (و البته عمه و ریش بزرگ!) دو سالی از زندگی کاشانی ما را شادتر کردند و جمع ۶ نفره ی مان همیشه به خوشی و خنده بود و لذت و خاطره! خاله برای ما از داستان های جنایی و پر هیجانش تعریف می کرد ( و چقدر التماس کردیم تا بی خیالشان شد!) و عمو با حرکات شاد نمایشی در خدمت خلق بود (و خاله همش رنگ عوض می کرد!)
خاله و عمو به گلاسگو رفتند تا دکتر شوند! گلاسگو رو نمی شناسید؟! حتماْ تیم گلاسگو رنجرز را می شناسید! آخه خاله ی ما پرسپولیس و استقلال را نمی شناخت اما گلاسگو رنجرز را خوب می شناخت!
خاله نگین ما به جایی رفته که ممکن است که برق و آب در تابستان و گاز در زمستان و برنج و گوشت و چای و سیب زمینی و گوجه فرنگی و مواد شوینده و مسکن و ... داشته باشد و اس.ام.اس هایشان به موقع برسد و مخابراتشان وجدانی داشته باشد و با شنیدن حرفهای ملکه ی شان (بیچاره ها نه ولی امر دارند و نه ریاست جمهوری!!) چشمهایشان ۴۸ تا نشود و کسی در آن جا مدام توهم توطئه ی دشمن را نداشته باشد و بی لیاقتی و بی کفایتی خود را به استکبار جهانی نسبت ندهد و ... ولی حتماْ آرزوی دستیابی به چرخه ی کامل انرژی هسته ای را دارند و در رویاهاشان می بینند که کاش همه ی این ها را نداشته باشند ولی آن را می داشتد!!!
پ.ن ۱: یک خبر سِری می گوید که ممکن است خاله نگین به تکنولوژی وبلاگ دست پیدا کند! شاید شما را هم در جریان گذاشتیم! این بستگی به نظر خاله دارد!
پ.ن ۲: سحر یک سوم امتحاناتش تمام شده و کماکان دارد نفس نفس می زند! امروز امتحان تاریخ تحلیلی صدر اسلام، اثرات: صفحه 12: هنگامی که قصد هلاک شهر (تمدن و ملتی) را داریم عیاش های خوشگذران را به فساد در آن وا می داریم، فساد می کنند و مستحق نابودی می شوند. پس آن را زیر و رو می سازیم. (اسراء آیه 16)

این عکس رو هم در نیاسر گرفتم! پایین آبشار!
از همه ی دوستان به خصوص دوستان معمار دعوت می شود که نظر خودشان را در رابطه با این سازه ی پیچیده اعلام بدارند و راجع به کاربرد این سینک برای سحر توضیح دهند!
پ.ن ۱ : لینک عکس از فلیکر هستش، یادم نبود بعضی جاها فیلتره! اگه بدونم نمی تونین ببینین جای دیگه می گذارمش، خبرم کنین!
پ.ن ۲ : مهرنوش عزیز، به خاطر گل روی شما که یکی از مخاطبین اصلی این عکس هستین بردمش یه جای دیگه (پیکاسا) بازم اگه ندیدی خبرم کن،من قابلیت های دیگه ای هم دارم!!!