-
بغض!
شنبه 12 مهرماه سال 1382 23:04
سلام، آسمون هم با تمام عظمتش بالاخره بغضش ترکید و طبیعت هم به احترامش سکوت کرد ... بارید و بارید و بارید و ... آروم شد! رعد و برق ساعت هاست که مهمون پایتختِ ، پایتخت عزیزی که عزتش رو مدیون ایرانی بودنشه...
-
.
جمعه 11 مهرماه سال 1382 12:00
-
باز هم تلنگر!
شنبه 5 مهرماه سال 1382 17:39
یا حق چند روزِ پیش داشتم یکی از کیف های قدیمی دوران مدرسه رو نگاه می کردم، ببینم جاییش چیزی گذاشتم یا نه (چون عموماْ برای خودم هر جا یک سورپرایزی دارم!) تو یکی از زیپ هاش یک دسته کاغذ پیدا کردم که به هم منگنه شده بودن و همش دست خط خودم بود، بالاش هم تاریخِ آذر ۷۸ رو زده بودم. به هیچ عنوان یادم نیست که اونو کِی نوشته...
-
کوچه علی چپ ... !
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1382 17:38
یا حق سلام، بازم سلام، بازم آغاز، بازم گفتن، بازم موندن، بازم رفتن . . . ! چند ماه پیش با فرناز رفته بودیم چند تا کاست بخریم (اگه نخوای با خودِ واقعیت روبرو بشی بهتره برای شبایی که مجبوری تا صبح به خاطر تکمیل پروژه، بیدار بمونی یه چیزی گوش بدی تا صدای خودتو نشنوی ... ) به جنابِ فروشنده گفتم یک نواری می خوام که افسرده...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 شهریورماه سال 1382 15:11
سلام! مدتی نیستم . . . یک روز . . . یک هفته . . . یک ماه . . . نمی دونم!
-
طبلی دیگرگون
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1382 21:17
سلام! یادتونه چند روز پیش یه چیزی راجع به ”الاغ“ نوشته بودم!؟ امروز یک جمله ی خوب از کتاب تنگناهای بشری پیدا کردم: ” آیا موجودی مطمئن تر، مصمم تر، مغرور تر، ژرف اندیش تر و جدی تر از الاغ سراغ داریم؟ “ (مایکل دمونتاگن) و یک چیز دیگه :” خرد را ده مرتبه است، نه مرتبه ی آن سکوت و مرتبه ی دهم ایجاز کلام است.“ و این رو هم...
-
تداوم
چهارشنبه 5 شهریورماه سال 1382 00:35
مغزت شکسته . . . شکسته ی شکسته! نگاهت به آینه میفته ، زل می زنی به چشماش . . . داد می زنی، هوار می کشی . . . با تمامِ وجودت، با دهان بسته! شیشه های اطرافت ترک می خورن، خورد می شن، می ریزن . . . خیالت راحت می شه، یک نفسِ عمیق، یک لبخند . . . خورده های ذهنت رو جمع می کنی و زندگی رو ادامه می دی . . .
-
جشنواره + طوفان !
شنبه 1 شهریورماه سال 1382 15:57
سلام، ما هم رفتیم جشنواره ی بستنی و شکلات . . . جشنواره که چه عرض کنم، فرض کنید رفتید به یک سوپر مارکت که خیلی خیلی شلوغه و از قضای روزگار آقای پرویز پرستویی و جناب حبیب رضایی هم اونجا هستند، با این تفاوت که احتمالاً هیچ وقت «چیه» و «چرا» برای خرید به فروشگاه نمی رن!!! خوشمزه ترین بستنی هم طرح بستنی روی پوستر...
-
روزنه
پنجشنبه 30 مردادماه سال 1382 14:50
سلام، یکی از بزرگترین لذتهای دنیا پیدا کردنِ یک خوبی و یا نکته ی مثبتِ در اتفاقاتی که ما اسمشون رو بد و یا بدترین می گذاریم، حتی به قیمیت اینکه خودمونو گول بزنیم . . . ! * * * * سکوتِ مرداب داروگ را به وجد آورد داروگ دگر شد شاعر شد ساز زد صدایش تازه شد داروگ پیامبر زندگی شد و در اندوهِ مرداب، یک نیلوفر آبی ایمان آورد...
-
مبارکه!!!
سهشنبه 28 مردادماه سال 1382 16:01
سلام، تولد حضرت فاطمه و روز مادر مبارک، به خصوص بر همه ی بانوان و به خصوص بر مادر عزیز و خوب و مهربون و دوست داشتنی و تکِ خودم * * * * کاغذ سفید و تردید دست وقتی دل سکوت می کند. برای تو آسمان هم کم می آورد وقتی هر ستاره کلمه می شود. (شهرام بهمنی)
-
عصر تکنولوژی!
دوشنبه 27 مردادماه سال 1382 10:52
سلام، جدا از منظور این عکس یک حرف کاملاْ جدی، الاغ بودن هم لذیذه ها . . . فقط به شرطی که آدم عرضه ی واقعیش رو پیدا کنه!
-
توهم!
شنبه 25 مردادماه سال 1382 16:53
گنگ و مبهم . . . ناتوان و بی طاقت . . . لبریز از سخن . . . و باز هم نهایتِ زیباییِ سکوت . . . و توجیهِ دکتر شریعتی : سرمایه ی هر دلی، حرفهاییِ که برای نگفتن داره . . .
-
تولدت مبارک
پنجشنبه 23 مردادماه سال 1382 10:48
لیلا جان، تولدت خیلی زیاد مبارک! اینم یک هدیه ی ناقابل و البته ناشیانه از سحر مه گرفته به لیلای همیشه سبز !!!
-
جشنواره
دوشنبه 20 مردادماه سال 1382 15:18
سلام، رویداد اجتماعی، فرهنگی، علمی . . . !! جشنواره ی ( بازارِ!!) کارت های تلفن و اینترنت: دیروز اولین (البته برای من!) جلسه ی کلاس طراحی بود (هیچ وقت حتی تصورش رو هم نمی تونستم بکنم که یک روزی برم کلاس طراحی! )، بعد از کلاس، تیبا پیشنهاد کرد بریم جشنواره ی کارت های تلفن و اینترنت. پیشنهادِ خیلی خوبی بود (ممنون! ). با...
-
امید
شنبه 18 مردادماه سال 1382 09:57
سلام، هر بار که پریسا زنگ می زنه و می گه: حوصله داری چند تا از شعرام رو بشنوی؟ کلی شارژ می شم! می دونم قطعاً یکی دو روز بیشتر از گفتنشون نگذشته. از خوندنِ شعر واقعاً لذّت می برم ولی اینکه شاعرشون رو هم بشناسی یه چیز دیگه ست! چندان راجع به مسائل خودم و زندگیم با پریسا صحبت نمی کنم ولی هر بار که شعر می گه، با اینکه در...
-
ماه
پنجشنبه 16 مردادماه سال 1382 09:15
دیشب ماه تو دل آسمون می لغزید . . .
-
رؤیا . . .
یکشنبه 12 مردادماه سال 1382 18:24
خاطره . . . خاطره . . . خاطره . . . گوشه گوشه ی ذهن را می پوید و می جوید و می خورد! حسِ هجوم . . . گریز . . . دفاع . . . هیاهو . . . در طلبم؛ حسِ روزی بدون فردا . . . لحظه ای بدون نتیجه . . . حرکتی بدون فکر . . . پویشی بدون ترس . . . زندگی بدون تردید . . . در جستجوی زندگی؟ نه . . . در جستجوی زیبایی؟ نه . . . در جستجوی...
-
خاطرات بیابانی
شنبه 11 مردادماه سال 1382 09:38
سلام، از کشف این شعر بی نهایت مشعوف گشتم . . .!!! کاروان خاطره با صد شتر جنون تا گم شدن در ازدحام رنگی مهتاب می دوید تا یک غرور پوچ در پهنه ی کویر در جابجایی طوفان شن به وسعت دید مردی به هیبت یک ساربان پیر از خاطرات بیابانی اش گریست. «قاسم اکبری»
-
با همان . . .
پنجشنبه 9 مردادماه سال 1382 10:27
سلام، جمله ی این عکس رو اولین بار زیر شیشه ی میز یک آموزشگاه ،چند ماه پیش دیدم و خیلی ازش خوشم امد، الان هم وقتی تو صفحه ی اول نغمه دیدم کلی هیجان زده شدم!
-
پاره ای از رویدادهای یک نصفه روز!
چهارشنبه 8 مردادماه سال 1382 00:00
سلام؛ *رویداد حراستی!: یکی از وزارتخانه های کشور! انتظامات خواهران گشتن کیف بازرسی بدنی برانداز سر تا پا جهت پیدا کردن نکته ای برای انگشت گذاشتن ناکام موندن در این امر! خانوم حراست با قیافه ی حق به جانب رو به سحر: خانوم شما اون کیفت رو کج ننداز، صاف بنداز . . . !!!!!! *دغدغه ذهنی!: نوشته ی روی یک تابلوی تبلیغاتی متعلق...
-
مهتاب
دوشنبه 6 مردادماه سال 1382 17:46
مهتاب آمده است اما ببری نیست تا با دستانِ اشتیاق بدراند صورت شب را ببری نیست تا سایه اش بر صخره ها بپرد دیگر ببری نیست مهتاب آمده است برای خاطر خدا هم که شده برای آنکه دل مهتاب تنگ ببر نشود برای خدا، سحر زودتر بیا . . . سلام؛ این شعر رو یک بار پریسا با کلی احساسات داشت می خوند، تموم که شد مثل اغلب مواقع پرسید: قشنگ...
-
کوچه . . . . . پ !
یکشنبه 5 مردادماه سال 1382 11:06
سلام، یک دوست متن زیر رو برام تو دفترم نوشته بود . . . یاد دوران مدرسه بخیر! شاید خودش هم اینجا بخوندش، نوشته ای که برام پر از حسِ شیرین بود و تحرک . . . ازش ممنونم به خاطر یک دنیا حس خوب . . . به قول پدر محترمِ IQ دوست خوب مثل درشکه تو هوای بارونی کمیابه و ممنونم از خدا که تو زندگیم حتی تو بارون شدید، یه درشکه یه...
-
اوقات فراغت
یکشنبه 29 تیرماه سال 1382 15:26
سلام از دیروز بعد از ظهر تعطیلات تابستانی من به مدت ۲ روز شروع شد! و از سه شنبه ترم تابستانی شروع می شه و حالا می خوام یک برنامه ریزی کامل برای این تعطیلات طولانی بکنم چند تا کلاس و کتاب و تفریح و . . . می گن اوقات فراغتتون رو پر کنین!! تحویل پروژه ها با یاری بی دریغ دوستان به بهترین نحو ممکن گذشت. به دلیل میانگین...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 تیرماه سال 1382 14:47
«خوانا» دست سیلی دیگری زد تا صورت سرخ تر شود « - آه! خوشبختی چقدر خوانا شدی!» شهرام بهمنی *** رویداد! مغازه ی لوازم مهندسی، ورود یک آقای خیلی متشخص! - سلام آقا، مغز خودکار روترینگ دارین؟ : بله چه رنگی می خواید، آبی یا سیاه؟ - ببخشید اول ببینم مارکش چیه. سحر و آقای فروشنده:
-
غم مخور!
جمعه 20 تیرماه سال 1382 23:18
سلام! اولین روز بعد از عید که رفتیم دانشگاه بچه ها یه جعبه ی بزرگ آوردن که پر شعرای حافظ بود، گفتن هر کس نیت کنه و یکی برداره، من که برداشتم قبل از اینکه بخونمش گفتم الان عین این فیلمای بی مزه در میاد که ”یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور!!!“ و دیگه به شوخی و خنده گرفتیم و بازش که کردم دیدم بله!!!! از بین همه ی...
-
فکر بکر...!
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1382 01:40
کاش می شد چند روزی از زندگی مرخصی گرفت و بعد با یک مغز آکبند برگشت!!! بدون هیچ گونه اطلاعاتی ... خلاءِ مطلق!! حتی فکرش هم لذت بخشه!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 تیرماه سال 1382 19:40
سلام، ۱- رویداد دیگری از اجتماع!: سوار یک تاکسی شدم که ظاهرش خیلی تر و تمیز بود.طبق عادت تا سوار شدم سلام کردم و برخلاف معمول که جواب نمی گرفتم و یا به زور یه چیزی می شنیدم آقای محترم راننده خیلی گرم و صمیمی فرمودن :“سلام عرض می کنم خانوم، روزتون بخیر!“ این برخورد یه خورده غیر منتظره بود و البته شعف آفرین ! دقیق تر به...
-
تحرک ... !؟
دوشنبه 9 تیرماه سال 1382 18:14
سلام! اول از همه بگم که یک دوست خوب دیگه هم منت بر سر ما گذاشتن و وبلاگ نویسی رو شروع کردن که به سارای عزیز خیلی خیلی خوش آمد می گم و منتظر مطلبهای خیلی خوبش هم هستیم! یک رویداد اجتماعی دیگه! : توی اتوبوس خانوم مسنی سوار می شن و یک خانوم فداکار از جاشون بلند می شن: خانوم فداکار: بفرمایید خانوم شما بشینین. خانوم مسن-...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 تیرماه سال 1382 08:39
سلام، *- رویداد اجتماعی! : کارمند بانک ( از نوع ملی! ) ساعت 9 صبح: "نون تافتون شده دونه ای 70 تومن ... نیم کیلو پنیر هم 1200 تومن ... یه صبحونه بخوای بخوری باید 2 هزار تومن پول بدی ... روزی هم که هزار تونم جریمه می شی ...! " حالا اگه بخوام از قضیه ی روزی هزار تومن جریمه بگذرم، یه سؤال دیگه برای من پیش اومده که واقعاً...
-
۱ - ۱۰
شنبه 31 خردادماه سال 1382 23:33
یا حق سلام، 1- یادتون باشه خدا بالا سرتونِ نه در کنارتون ... 2- خدا محبوب نیست سروره ... 3- کارایی رو که تا حالا انجام می دادم چون خدا رو دوست داشتم از این به بعد بیشتر به خاطرِ ترس ازش انجام می دم، دقیقا خلاف عقیده ی گذشتم... با اینکه هنوز دوسش دارم! 4- جایی خوندم :" وقتی از خونه بیرون می ری؛ لااقل یکی از پنجره ها رو...