پسر بچه ی همسایه رو دیدم که یه ملخ دستش بود (از روزی که حمله ی ملخ ها رو دیدم که از سر و کول شهر و مردم چه جوری بالا می رفتن نفرت عجیبی نسبت به این جونور پیدا کردم
!!)گفتم ملخ گرفتی!؟ (از این توجهات بی خود که همیشه سعی می کنن بزرگترا به کوچیکترا داشته باشن
!!!)گفت آره! خاک های باغچه رو خیس می کنیم (با هم بازیش که دختر یه همسایه ی دیگه ست!) بعد گردشون می کنیم و می گذاریم جلوی آفتاب که خشک بشن سفت هم می شن اونوقت باهاشون ملخ ها رو نشونه می گیریم و می کُشیم و می دیم به بچه گربه ها که بخورن!! (حدیث جان به خاطر ارادت خاصت به گربه ها رسما بابت این جنایت ازت عذر خواهی می کنم
! )یاد خودمون افتادم.... حسام یه کوره درست کرده بود و منم براش کوزه درست می کردم! یادم نیست چه جوری این کارو کرده بود ولی یادمه به نظرمون بزرگ ترین کار دنیا میومد! یه بار که با احسان پسر خاله ی محمد دعوامون شده بود شبونه اومد و کوره مون رو خراب کرد!! ما هم به جاش دیگه هیچ وقت نگذاشتیم حتی از جلوی خونمون هم رد بشن! برای دفاع از مرزهامون با حسام شیفتی کشیک می دادیم!! واقعا که قهرمان بودیم
!!!همه جا تاریکه! عجیب دلِ هوا خنکه! ماه هم لبخند فاتحانه ای می زنه! نمی دونم چه بلایی سر خورشید آوردن...
خدا جون من تو رو دارم! چقدر بدم که این گاهی یادم میره! همه چیز رو از خودت می خوام! من تو رو دارم.... من تو رو دارم! خدا جون شکرت!
* * *
سریال نرگس هر شب، با یک مصیبت تازه، در خدمت اعصاب شما!
می شه الآن خیلی بهتر قدر سریال های طنز نود شبی رو دونست!
سلام!
فیلم آتش بس رو دو بار دیدم، دفعه ی اول با غزاله و ملیکا، سینما آستارا، دفعه ی دوم با امین و رضا و آزیتا و بچه ها در سینما آسیا! اولی در تجریش و دومی در شیراز!
اولی به صرف سه تا آب معدنی و دومی به میمنت حضور آقا رضا و شکم همیشه گرسنه شون به صرف ۱۶ سیخ جیگر!!!
برای بار سوم هم قراره به زودی ببینیم! اینجا، تو خونه، با خانواده و مهین و سالی، در سینمای خانگی! دی وی دی!! فقط نمی دونم چی بخوریم!؟
چشمانم نیمکره ای را دور می زنند تا ببینند در مغزم چه می گذرد...
خیره می مانند و سیاهی می روند...
نمی دانم چه دیده اند!
این جا حتی پاها هم بی صدایند...بارها مقابلم بودی و ندانستم، چند باری هم سایه ات را شناختم و آخرین بار خودم را هم نشنیدم که با تو به کدامین سو رفت!
یوسف یوسف پشندی هم رفت! کِی!؟ ۴ خرداد ۸۵!!
چقدر دلم گرفت، از رفتنش، از بی سروصدا رفتنش...
روحش شاد، یادش گرامی!
(هر چی گشتم نتونستم حتی یک عکس هم روی نت ازشون پیدا کنم...)
من بودم و خدا بود و کوه...
صدای بوق پیکان لعنتی همه مون رو پروند!
* * *
اولین نقطه ی نورانی آسمان،
تو عاشق ترین ستاره ای!
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل،
از همان روزی که فرزندانِ «آدم»،
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید؛
آدمیت مرد!
گرچه آدم زنده بود .
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند،
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند،
آدمیت مرده بود
بعد، دنیا هِی پر از آدم شد و این آسیاب،
گشت و گشت،
قرن ها از مرگ « آدم » هم گذشت.
ای دریغ،
آدمیت بر نگشت!
قرن ِ ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی ست
صحبت از آزادگی، پاکی، مروّت، ابلهی ست!
.....
فریدون مشیری
ملیکای عزیزم دیدی بالاخره یه جورایی آبغوره گرفتم!؟!؟! همش به فکرتم، حالم رو ناجور خراب کردی! خیلی دوست داشتم فقط یه روز بیشتر اونجا می موندم و الآن حداقل پیشت بودم!! اگه بدونی چقدر دوست داشتم می تونستم به اون آدم پستی که بهت زده و فرار کرده هر چی دلم می خواست می گفتم که حداقل سبک تر شم! می دونم دارم زیادی شلوغش می کنم ولی حالم خیلی گرقته ست!!! خیلی عزیزم!!! زودی خوبِ خوب شو خانومی! دوست دارم فردا شب همین موقع اونقدر سرحال شده باشی که یه پیام همین جا ازت داشته باشم و مثل همیشه ذوقت رو بکنم!! دوسِت دارم دختر خاله ی نازنینم!
چرا کسی جیرجیرک ها رو روغن کاری نمی کنه!؟
می گم می خوام آب غوره بگیرم.
می گن لازم نکرده خودت بگیری بگو یکی دیگه برات بگیره.
می گم آخه آب غوره ای که خود آدم بگیره یه چیزه دیگه ست!
می گن نه خیر، هنوز برای تو زوده!