جنایت

همه جا تاریکه! عجیب دلِ هوا خنکه! ماه هم لبخند فاتحانه ای می زنه! نمی دونم چه بلایی سر خورشید آوردن...

!

 

خدا جون من تو رو دارم! چقدر بدم که این گاهی یادم میره! همه چیز رو از خودت می خوام! من تو رو دارم.... من تو رو دارم! خدا جون شکرت!

*     *     *

 

سریال نرگس هر شب، با یک مصیبت تازه، در خدمت اعصاب شما!

می شه الآن خیلی بهتر قدر سریال های طنز نود شبی رو دونست!

جیگر!

سلام!

 فیلم آتش بس رو دو بار دیدم، دفعه ی اول با غزاله و ملیکا، سینما آستارا، دفعه ی دوم با امین و رضا و آزیتا و بچه ها در سینما آسیا! اولی در تجریش و دومی در شیراز!

اولی به صرف سه تا آب معدنی و دومی به میمنت حضور آقا رضا و شکم همیشه گرسنه شون به صرف ۱۶ سیخ جیگر!!!

برای بار سوم هم قراره به زودی ببینیم! اینجا، تو خونه، با خانواده و مهین و سالی، در سینمای خانگی! دی وی دی!! فقط نمی دونم چی بخوریم!؟

بهت

چشمانم نیمکره ای را دور می زنند تا ببینند در مغزم چه می گذرد...

             خیره می مانند و سیاهی می روند...

                                                       نمی دانم چه دیده اند!

مزاحم!

باز هم صدای بیگانه ای می آید، یاد پشه ی دیشب می افتم...
گوش هایم را می گیرم و نجواهای تو را مهمان می شوم!

کجاییم!؟

این جا حتی پاها هم بی صدایند...بارها مقابلم بودی و ندانستم، چند باری هم سایه ات را شناختم و آخرین بار خودم را هم نشنیدم که با تو به کدامین سو رفت!

دوست داشتنی بود...

یوسف یوسف پشندی هم رفت! کِی!؟ ۴ خرداد ۸۵!!
چقدر دلم گرفت، از رفتنش، از بی سروصدا رفتنش...
روحش شاد، یادش گرامی!

(هر چی گشتم نتونستم حتی یک عکس هم روی نت ازشون پیدا کنم...)

حضور

 

من بودم و خدا بود و کوه...
         صدای بوق پیکان لعنتی همه مون رو پروند!

 

*     *     *

اولین نقطه ی نورانی آسمان،
                    تو عاشق ترین ستاره ای!

انتظار

دلم بدجوری هوای دستت را کرده؛

               لحظه شماری می کنم،

                                   برای آن زمان که

                                             حقت را کف ش بگذارم....

آدمیت!؟

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل،
از همان روزی که فرزندانِ «آدم»،
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید؛
آدمیت مرد!
گرچه آدم زنده بود .
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند،
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند،
آدمیت مرده بود
بعد، دنیا هِی پر از آدم شد و این آسیاب،
گشت و گشت،
قرن ها از مرگ « آدم » هم گذشت.
ای دریغ،
آدمیت بر نگشت!
قرن ِ ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی ست
صحبت از آزادگی، پاکی، مروّت، ابلهی ست!
.....

فریدون مشیری

 

آبغوره ۲ !!

ملیکای عزیزم دیدی بالاخره یه جورایی آبغوره گرفتم!؟!؟! همش به فکرتم، حالم رو ناجور خراب کردی! خیلی دوست داشتم فقط یه روز بیشتر اونجا می موندم و الآن حداقل پیشت بودم!! اگه بدونی چقدر دوست داشتم می تونستم به اون آدم پستی که بهت زده و فرار کرده هر چی دلم می خواست می گفتم که حداقل سبک تر شم! می دونم دارم زیادی شلوغش می کنم ولی حالم خیلی گرقته ست!!! خیلی عزیزم!!! زودی خوبِ خوب شو خانومی! دوست دارم فردا شب همین موقع اونقدر سرحال شده باشی که یه پیام همین جا ازت داشته باشم و مثل همیشه ذوقت رو بکنم!! دوسِت دارم دختر خاله ی نازنینم!

سکوت

چرا کسی جیرجیرک ها رو روغن کاری نمی کنه!؟

آب غوره!

می گم می خوام آب غوره بگیرم.

می گن لازم نکرده خودت بگیری بگو یکی دیگه برات بگیره.

می گم آخه آب غوره ای که خود آدم بگیره یه چیزه دیگه ست!

می گن نه خیر، هنوز برای تو زوده!

سکون

 

          خاطره می آید

                                  لحظه می رود
 

                                                        من می مانم

تولد

دیشب مهتاب بساطش رو خونه ی ما پهن کرده بود، سحر بساط مهتاب رو جمع کرد، اتفاقی که از بیست و سه سال پیش تا الآن داره می افته!!

بیست و دو تموم شد (یا بیست و سه!؟!؟)، حیف شد! خیلی دوستش داشتم، علاقه م به عدد 22 مال خیلی وقته پیشه، اما واقعا مهم ترین سال زندگیم شد. آغاز زندگی مشترک با عشقم، تغییر جهت زندگی علمی و اجتماعی و حتی محل سکونت و خلاصه خیلی چیزای تلخ و شیرین دیگه!

ممنونم اول از همه از عزیزترین محبوبم همسر ماه و مهربونم!

بعد،

الهه جون نازنینم (بهترین مهربون مامان جون دنیا!) ، بابای جدی اما لطیفم و خیلی خوبم (آفرین بابای خوب!!)!، برادر خوبم و خانوم نازنینش، سارای راه دور و عزیز و نازنینم! داداشی کوچولوی گنده شده! مادر بزرگ باحال و اهل حالم، دوست واقعیم حدیث عزیزم، صفیه ی مهربون و همسر محترمش و در دوربینشون!!، خاله ی یک پارچه محبتم، غزاله ی مهربون ترم و هانیه ی دخی خاله جونم با بهترین خاطره ی اردک آبی، ملیکای انیشتنم با گوگل! منای دوست جونم که هیچ وقت از بودن باهاش سیر نمی شم! دوست قدیمی و با معرفتم زهرای خشن! ، روشنفکرترین عمه ی عزیز دنیام!، عارفه ی خوب و خونسردم، فاطمه ی شوخ و خوشحال و گاهی به طرز عجیبی بی حالم! آقا مرتضی زحمت کش و ایتالیایی، هانیه ی عزیزم که غیر منتظره ترین تبریکی بود که دریافت کردم، جاست فِرِندم فرناز خانوم! اطهر مهربونم با احساسات شدید و تکان دهنده ش، مهرنوش نازنینم که این همه رمانتیک شدنش برام باور نکردنیه! و دوست مهربونی و ندیده ای که نمی دونم چرا خیلی دوستش هم دارم شیمای عزیزم (طلوع بعد از سحره؟!؟! )، دوست قدیمی و خیلی بامعرفت دیگه نگین عزیزم.